ربانی از زبان دخترش: روشنفکر معتدلی که درک نشد

به روز شده:  13:17 گرينويچ - چهارشنبه 19 سپتامبر 2012 - 29 شهریور 1391

فاطمه ربانی، دختر کوچک برهان الدین ربانی، در امارات متحده عربی زندگی می کرد که خبر کشته شدن پدرش در حمله انتحاری را شنید. فاطمه در این نوشته که برای بی بی سی فارسی فرستاده، احساسش از لحظه شنیدن خبر، تا سفر به کابل، شرکت در مراسم تدفین و همچنین دیدگاهش را درباره پیشینه سیاسی و مبارزاتی پدرش نوشته است.

فاطمه و شجاع، فرزندان برهان الدین ربانی

فاطمه و شجاع، فرزندان برهان الدین ربانی در حال تماشای آلبوم عکس های خانوادگی

از شهادت پدرم یک سال می گذرد؛ نمی دانم زمان چگونه گذشت، همه چیز هنوز در ذهنم تازگی دارد. از زمانی که با تلفن به من خبر دادند تا زمانی که به کابل پرواز کردم. در طول پرواز، فکرهای مختلفی از ذهنم می گذشت، شاید پدرم هنوز زخمی باشد، ممکن است زنده بماند، شاید همه اینها فقط یک کابوس باشد. پایم که به فرودگاه کابل رسید، همه این اما و اگرها، جای خود را به آن حقیقت تلخ دادند؛ فضای شهر کابل دیگر مثل گذشته نبود.

خواسته بودم که من را از فرودگاه مستقیما به بیمارستانی برسانند که پدرم در آن نگهداری می شد، اما پسرعمویم پیشنهاد کرد بهتر است پیش از رفتن به بیمارستان، به خانه بروم و خانواده را ببینم.

وقتی وارد خانه مان در وزیراکبرخان شدم، همان خانه که پدرم در آن به شهادت رسیده بود، برادرانم شجاع و یوسف را دیدم که با چشمانی که از گریه به سرخی گراییده بود، در اتاق نشسته بودند. شجاع مرا درآغوش گرفت و گفت "ابا جان را ازدست دادیم" (ما پدرمان را ابا جان صدا می کردیم). شجاع تنها شاهد صحنه شهادت پدر بود.

در سراسر افغانستان، مراسم سوگواری برای پدرم برگزار می شد. در کابل، سوگواری رسمی در کاخ ریاست جمهوری (ارگ) برگزار شد و روز بعد، فاتحه (تعزیه) دیگری در خانه ما گرفته شد. هزاران نفر برای ابراز همدردی به خانه ما آمدند و حرف همه آنها این بود "فقط شما نیستید که پدرتان را از دست دادید، ما همه بی پدر شدیم".

وقتی می دیدم که چگونه این همه مردم بیگانه و ناشناس، کسانی که شاید هرگز پدرم را از نزدیک ندیده باشند، سوگوار مرگ او هستند و برایش اشک می ریزند، دریافتم که پدرم چقدر در بین مردم محبوبیت داشته است. متوجه شدم که فقط خانواده ما داغدار نیست، بلکه هزاران نفر در سراسر افغانستان، سوگوار او هستند و این حقیقت برایم آرامش بخش بود. با افتخار می توانم بگویم که یکی از باشکوه‌ترین سوگواری ها برای یک رهبر در افغانستان، برای پدرم برگزار شد.

خاطرات 'کم اما باارزش'

او پدر نمادین نسلی از افغان های ستم‌کشیده بود. روح پدرم هنوز در مردم افغانستان زنده است، زیرا افغانستان امروز، برای پیشرفت، کامیابی و همبستگی، به مرام و ارزش هایی که پدرم به آنها معتقد بود، نیاز دارد.

"گاهی برداشت های نادرستی از پدرم در بعضی از اخبار و رسانه ها می شد که همین سوء تفاهم ها، بر نگاه بعضی از مردم نسبت به او تاثیر می گذاشت. رسانه های غربی گاهی از او انتقادهایی می کردند"

خاطرات کم اما باارزشی از پدرم در میان اعضای خانواده ما وجود دارد؛ تعهد او نسبت به افغانستان و مردمش، اجازه نمی داد او وقت زیادی را با اعضای خانواده سپری کند. او بیشتر وقت‌ها از خانه دور بود و معدود خاطرات باهم بودن مان، مربوط به مناسبت هایی مانند رمضان و عید می شد که ما برای دیدنش به افغانستان می رفتیم، اما در همان وقت ها هم او مشغله زیادی داشت و فرصت کمی دست می داد تا در کنار ما باشد.

او بیشتر وقتش را در سفر از یک ولایت به ولایت دیگر، دیدار با رهبران و متنفذان قومی، یا در حال کار در دفترش می گذراند. پدرم قلب رئوفی داشت و بردبار بود. او هیچ وقت در خانه صدایش را بلند نمی کرد و همیشه به دختران و پسرانش توصیه می کرد که درس خود را ا دامه دهند. یادم هست همیشه به من می گفت "تحصیل، جواز سفر تو به جهان است، هرچیزی را از تو بگیرند، دانش و تحصیلت را نمی توانند بگیرند".

گاهی برداشت های نادرستی از پدرم در بعضی از اخبار و رسانه ها می شد که همین سوء تفاهم ها، بر نگاه بعضی از مردم نسبت به او تاثیر می گذاشت. رسانه های غربی گاهی از او انتقادهایی می کردند و همین انتقادها، دستمایه تبلیغات برخی گروه های مخالف پدرم در داخل افغانستان می شد، می خواستند با این مخالفت ها، و ژست های حمایت از حقوق بشر و حقوق زن، در دنیای غرب برای خود محبوبیت کسب کنند.

پدرم مرد خوشبینی بود زیاد نگران انتقادها نبود؛ اما من هیچ وقت این انتقادها را دست کم نگرفتم. او برخلاف آنچه مخالفانش سعی داشتند جلوه دهند، آدم کم سوادی نبود. منتقدانش (در غرب) هیچوقت پای صحبت او ننشستند و حتی نخواستند متن یکی از سخنرانی هایش را ترجمه کنند تا ارزش ها و مرام هایش را درک کنند و از دیدگاهش درباره افغانستان آگاهی یابند.

در مقابل، آنها به تبلیغات مخالفانش توجه کردند و برداشت کاملا نادرستی از او کردند. جالب اینجاست که بیشتر منتقدان پدرم در افغانستان، از نسلی هستند که حتی در دوره ای که رهبرانی مثل او مجبور بودند با تهدید سراسری اندیشه مارکسیسم دست و پنجه نرم کنند، اصلا به دنیا نیامده بودند و فقط فریب تبلیغات مخالفانش را خورده اند.

منتقدانش با او آشنایی چندانی ندارند. آنها نمی دانند که پدرم فرزندان، نوه ها و هزاران شاگرد و رهرو در میان افغانها در داخل و خارج کشور دارد که راهش را ادامه خواهند داد. برخلاف بسیاری از رهبران پیشین افغانستان که پس از مرگ شان و با گذشت زمان، نام شان در حافظه تاریخ کمرنگ شد، فلسفه پدرم جاودانه خواهد ماند، زیرا آنچه او برایش مبارزه کرد، در حقیقت همان فلسفه وجودی افغانستان است.

'مرگ را بارها به چشم دید'

برهان الدین برانی

برهان الدین ربانی در استدیو بی بی سی در لندن

پدرم روشنفکری بود که کردارش بر منطق استوار بود و برای اعتقاداتش جنگید. او عمیقا باور داشت که مردم افغانستان باید به سلاح دانش و تحصیل مسلح شوند. بنیاد فعالیت سیاسی بسیاری از رهبران و سیاستمداران فعلی افغانستان، حزب پدرم (جمعیت اسلامی) و این نشانه روشنی است از کارایی و موثر بودن روش ها و رهبری او در افغانستان بود.

در طول سه دهه ای که پدرم سرگرم مبارزه در راه عقیده، مردم و کشورش بود، مرگ را بارها و بارها به چشم خود دید. در سرمای سخت زمستان و گرمای طاقت فرسای تابستان، ساعت ها مجبور بود پیاده راه برود و کمتر پیش می آمد که بتوانند دو شب را در زیر یک سقف به صبح برساند. او شاهد بود که مرگ چگونه دوستانش را یکی پس از دیگری به کام خود می کشید.

مردم اغلب فراموش می کنند که رهبران مجاهدین می توانستند افغانستان را ترک کنند و بروند (به کشورهای خارجی) پناهنده شوند؛ اما این کار را نکردند، ماندند و برای کشور و مردم شان جنگیدند؛ به دور از خانواده هایشان در شرایط سخت.

یادم می آید روزی یکی از دوستان پدرم خاطره ای برایم تعریف کرد که در زمان جنگ با شوروی، یک روز پدرم و بقیه مجاهدین همراهش برای نماز در مسجدی جمع شده بودند؛ وقتی نماز تمام شد، اشک از چشمان پدرم سرازیر شده بود. اطرافیان علت گریه اش را پرسیده بودند و او در جواب گفته بود "احساس گناه می کنم که در کنار خانواده و فرزندانم نیستم". این تنها یک مورد از فداکاری های او و دیگر مجاهدین در این راه بود.

حکومت اسلامی 'معتدل'

"پدرم یک دانشمند مسلمان، خواهان برقراری یک حکومت معتدل اسلامی در افغانستان و آزادی مذهبی برای همه افغان ها بود."

همین دو سال پیش، و در حالی که سال‌ها از انتقال مسالمت آمیز قدرت (از آقای ربانی) به رئیس جمهور کرزی می گذشت، یک تاجر موفق هزاره با پدرم در خانه ما دیدار کرد و به برادرم گفت "به خاطر پدر تو بود که ما (هزاره ها) اکنون در سطح جهان شناخته می شویم". این اظهار نظرها از سوی کسانی که پیش از آن هرگز آنها را ندیده بودیم، باعث افتخار ما بود و نشان می داد که سیاست های پدرم در سهم دهی به اقوام دیگر، موفق بوده است.

پدرم می خواست افغانستان جایی باشد که مردمش از آن فرار نکنند و هر کودک افغانستان فرصت داشته باشد درس بخواند و با تاریخ، فرهنگ و هویت ملی کشورش آشنا شود. او به عنوان یک دانشمند مسلمان، خواهان برقراری یک حکومت معتدل اسلامی در افغانستان و آزادی مذهبی برای همه افغان ها بود.

من هنوز او را در خواب می بینم. در خواب او به من می گوید که چقدر خوشحال است و از من می خواهد برایش دعا کنم. در رویای من، پدرم جوان تر و سرحال تر به نظر می رسد و همین برای من و خانواده ام باعث تسلای خاطر است که پدر در جای بهتری به سر می برد. من مطمئنم که اگر ما - فرزندان آقای ربانی - صدای مان را به گوش جهان برسانیم، جهانیان او را بهتر خواهند شناخت و ربانی واقعی را تحسین خواهند کرد.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.