رمان سرزمين جميله، روایتی از درون

به روز شده:  15:52 گرينويچ - 07 اکتبر 2012 - 16 مهر 1391

احمد ضیا سیامک هروی، معاون سخنگوی رییس جمهور افغانستان است. حالا فکر کنید سخنگوی رییس جمهور رمانی نوشته است در باره افغانستان. می شود گفت سخن رییس جمهور را چنانکه نمی شده در مجالس رسمی و کنفرانس های خبری گفت در کتابی روایت کرده است. حکایتی از راز هایی جادویی ،که سرزمینی جادویی را طلسم کرده است.

راز این طلسم را چه کسی بهتر از سخنگوی رییس جمهور می تواند بنویسد. کتاب سرزمین جمیله، قبل ازین که به دست من برسد. در بین جمعیت کتاب خوان افغان پرطرفدار شد. روایتی حیرت انگیز از همراهی و همنوایی گرگ و چوپان و سگ و گله و دزد به منظور به هم ریختن بیشتر صحرا.

این کتاب در حقیقت ادامه داستان قبلی نویسنده "گرگ های دوندر" است. در گرگ های دوندر،که حکایت راهزنان کوه های هرات است، راوی از روایتی واقعی پرده بر می دارد. روایتی که هراتی های امروز هر هفته با آن سر گرمند. راهزنانی که روز روشن وارد شهر می شوند. صاحب دولتی را در ازای پول به گروگان می گیرند و هفته بعد این داستان تنها گروگانش عوض می شود.

در شهر همه مردم، هم نام دزدان را می شناسند هم خانه دزدان را. اما صدها هزار سرباز مسلح رسمی و غیر رسمی با صد و بیست شرکت دولتی و خصوصی امنیتی مدت هاست در پی گشودن این راز سر به مهرند. خلاصه ازین دزدان یکی که خیلی دزد است. از قتل عامی داخلی جان به در می برد و در دامنه همان رشته کوه، در سایه ولایت والی دیگری می رود. سرزمینی درست مثل خود هرات پر از تاریخ. این دزد اما تنها دروازه ای به شهر سنگستان فولاد زرهی است. چرا که اصل داستان، در سرگذشت خود شهر رقم می خورد.

غور،جایی که داستان در آنجا شکل می گیرد، مثالی است از خود افغانستان. سرزمینی با عین قدمت. جمیله کنایه ای از زیبایی همه افغانستان است. سرزمین دلاورانی که با خونشان از این سنگ ها و صخره ها مراقبت کرده بودند. غور را با امپراتوری های غوری ها در بعد از اسلام می شناسند و با خانه سیمرغ که الهه خدایان اسطوره ای آریایی ها بوده است و به روایت کهزاد درهمین غور ساکن است.

این غور، امروز شهر پرتی است. منطقه زیبای فراموش شده ای که در همسایگی شهرهای مهمی چون هرات و قندهار و بامیان و شبرغان، تقریبا مطرود مانده است. دقیقا مثل خود افغانستان. سرتاسر تاریخ آن را اما امپراتوری ها و لشکر گشایان بیرونی و درونی پر کرده است و هیچ کس به آسانی بر آن حاکم نشده است. باز دقیقا مثل خود افغانستان. به این غور مرد جوانی از شهر می آید. خانه و خاندان از دست داده، تا به جستجوی کاری، خدمتی هم به منطقه بکند.

"باید گفت که این پایان بالیوودی،به کتاب صدمه جدی زده و کتاب را حیف کرده. نویسنده ای با این سطح، وقتی بخواهد برای دلخوشی خواننده عام بنویسد. خیلی بد می شود. این سرانجام سندرلایی، همه ارزش داستان را زیر سوال می برد. خواننده پس از صدها صفحه درگیری با حوادث کتاب، در آخر فکر می کند بهش خیانت شده است. به او دروغ گفته شده است. او می توانست پایان داستانش را باز بگذارد مثل کتاب قبلی اش. "

جوان ابتدا به قهوه خانه ای سر می زند و بعد به پیرمرد دانا و محافظه کاری که سخت مهمان نوازی را دوست دارد، آشنا می شود. این اولین برخورد همه سیاحان خوش فکر در این مملکت است. کم کم، می بیند آرامش این مملکت خیلی هم طبیعی و پایدار نیست. بر این سرزمین، حکومتی مقرر است اما به تر و خشک دست نمی زند. دقیقا مثل خود افغانستان. حاکم اصلی اما جمعه بولاغ به نظر می رسد که شلاق به دست می تواند مردم را تنبیه کند و به خیر و شر داوری کند. جمعه بولاغ با هیکل گاو قوی که دارد بعدا به نظر می رسد خود اجیر حاکم دیگری است و در حقیقت حاکمان اصلی چند جنگ سالاری است که آیین حکومت داری میراثی این سرزمین را خوب بلدند.

روایتی از درون

میخل آنخل آستوریاس، نویسنده گواتمالایی یک سری رمان دارد، روایت آنچه در زیر پوست تاریخ آمریکای جنوبی می گذرد. افسانه گواتمالا شروع این قصه هاست، بعد او آقای رییس جمهور را می نویسد در باره رییس جمهوری بی نام در یک کشور بی نام غرق در استبداد و فساد. سرزمین او نیز مثل سرزمین سیامک، پر از تاریخ است. تمدنی که مایاها در طی قرن ها بنا کرده اند و حالا با سیاست های سازمان سیا، تبدیل به گورستانی از استبداد و بی عدالتی و تجاوز شده است.

شباهت بزرگ، نویسندگی سیامک و آستوریاس، کار کردنشان در داخل سیستم سیاسی دولت هایشان است. هر دو از داخل سیستم گزارش می دهند. و هر دو داستان هایشان درام های خواندنی و پر هیجانند. برای این گونه نویسنده، بیشتر از ادبیت قصه، پیام تلخ قصه و فریاد خفه شده پشت داستان مهم است. هر دو دارند شکایت می کنند. نفرین نامه ملتی را می نویسند و هر دو در گیر مدنی سازی آمریکایی اند.

"مشکل دوم داستان، هیجانی شدن نویسنده در توصیف تاریخ است. یکباره در بخش های تاریخی به جای فلاش بک های معمول وارد اغراق شدید در پر حرفی می شود. می خواهد برای مخاطبی فرضی، فضیلت های فرضی تاریخی را شرح بدهد و بالاخره عیب آخر کتاب بر می گردد به ویرایش نشدن حرفه ای آن، کاری که ناشر غیر حرفه ای در افغانستان این توقع را شاید درک نکند. اما ویراستارانی در افغانستان هستند که می توانند این نقیصه را جبران کنند."

شکل داستان گویی سیامک بی نظیر است. این که می تواند خواننده را با حوادث داستان در گیر کند، خواننده را به گریه بیاورد و بخنداند. مگر از داستان توقع دیگری هم می رود؟ به این دلیل او نویسنده موفقی است. او که می تواند کتابش را به خوانندگان تحمیل کند و خوانندگان زندگی خود را در داستان های او باز یابند. روایت یکرو و خطی او مجالی برای شگردهای ادبی اروپایی نمی دهد. داستان خیلی ساده اما روان نوشته شده است. شخصیت ها و فضا ها عالی پرداخته شده اند. حرف داستان چه بسا تازه نیست، برعکس کتاب قبلی اش، روایتی از داخل روان دزدان نیست تا خواننده به بیچارگی دزدها نیز پی ببرد. بلکه روایتی است درباره دزد ها. که او خود از داخل این حلقه دارد روایت می کند.

نوشتن با چنین لحنی برای او نوعی شهامت غیر قابل باور است. نوعی مواجه شدن با همه سیستم. تقریبا او از همه شخصیت های معروف در افغانستان با کنایه نام برده است. کنایه ها آنقدر آشکارند که بعید است. رییس جمهور و فرماندهان جنگی و اربابان دارایی و دانایی در افغانستان نفهمند که درباره آن هاست. با اینهمه ، کتاب عیب های اساسی نیز دارد.

پایان بالیوودی

پایان بندی کتاب بسیار هندی شده است. خودش نیز به این نقض آگاه است و برایم نوشت:" من می دانم که پایان بدی دارد. ولی این پایان برایم از روی ناگزیری بود. خودم هم در جریان نوشتن کتاب دچار بغض شده بودم. از حوادثی که می نوشتم سخت مایوس بودم. اوضاع و احوال کشورما همین است. خواستم در اخیر به خاطر نجات دو نفر هم که شده قدری خوشحال باشم. به این باور هستم که حد اقل از این ورته کسانی نجات می یابند!!! خواستم دلم خوش باشد. شاید هم این پایان بالیودی کتاب را صدمه زده باشد".

"شکل داستان گویی سیامک بی نظیر است. این که می تواند خواننده را با حوادث داستان در گیر کند، خواننده را به گریه بیاورد و بخنداند. مگر از داستان توقع دیگری هم می رود؟ به این دلیل او نویسنده موفقی است. او که می تواند کتابش را به خوانندگان تحمیل کند و خوانندگان زندگی خود را در داستان های او باز یابند. روایت یکرو و خطی او مجالی برای شگردهای ادبی اروپایی نمی دهد. داستان خیلی ساده اما روان نوشته شده است."

باید گفت که این پایان بالیوودی،به کتاب صدمه جدی زده و کتاب را حیف کرده. نویسنده ای با این سطح، وقتی بخواهد برای دلخوشی خواننده عام بنویسد. خیلی بد می شود. این سرانجام سندرلایی، همه ارزش داستان را زیر سوال می برد. خواننده پس از صدها صفحه درگیری با حوادث کتاب، در آخر فکر می کند بهش خیانت شده است. به او دروغ گفته شده است. او می توانست پایان داستانش را باز بگذارد مثل کتاب قبلی اش. تا خواننده به اندازه سهم ذوق خودش آن را بسازد و مدت ها با آن در گیر شود. یعنی چه که دو نفر مثل داستان های خیالی هندی با معجزه ای نجات بیابند و یکباره جامعه با چشم به هم زدنی به یک مدینه فاضله بدل شود که در آن آدم ها، پر از اعتماد و وفاداری و قهرمانی اند. فضای داستان اگر چه به زور می خواسته القا کند که مردم خیلی نجیب اند اما همین اضلاع تمام نشدنی فساد از دل همین جامعه بیرون آمده اند. دروازه جهنم که باز نشده تا این گروه بریزند.

مشکل دوم داستان، هیجانی شدن نویسنده در توصیف تاریخ است. یکباره در بخش های تاریخی به جای فلاش بک های معمول وارد اغراق شدید در پر حرفی می شود. می خواهد برای مخاطبی فرضی، فضیلت های فرضی تاریخی را شرح بدهد و بالاخره عیب آخر کتاب بر می گردد به ویرایش نشدن حرفه ای آن، کاری که ناشر غیر حرفه ای در افغانستان این توقع را شاید درک نکند. اما ویراستارانی در افغانستان هستند که می توانند این نقیصه را جبران کنند.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.