داستان طالبانی که به سینما می‌روند

به روز شده:  19:51 گرينويچ - جمعه 02 نوامبر 2012 - 12 آبان 1391

«برو پیش راهت خوبی. شاید یک روز باز ده جایی به‌هم سرخوردیم و همسایه شدیم. هیچ شهری بی‌موسیقی و بی‌فلم نشده.»

آصف این جمله‌ها را به نوارفروشی می‌گوید و بعد کوله‌بار خود را می‌بندد و راهی شهر دیگری می‌شود.

رمان "سینماگر شهر نقره"، حکایت سینماگر دوره گردیست که شهر به شهر، از ترس طالبان می‌گریزد. او جوانی‌ است درس‌خواندۀ سینما، اما از قضای روزگار نه مدرکی گرفته و نه فلمی ‌ساخته.

جنگ‌های داخلی مثل همه، پای او را به ایران و پاکستان می‌کشاند اما خیلی زود از غربت خسته می‌شود و بر می‌گردد تا بند و بساط سینمایش را پهن کند.

آصف سلطان‌زاده، حکایت آصف را پس از اینکه با یکی دو پایه ویدیو، یک پایه تلویزیون و چند حلقه نوار، فلم‌خانه‌یی را در کارتۀ چهار کابل راه انداخته، دنبال می‌کند.

جنگ هنوز ادامه دارد. فیلم‌خانۀ آصف هر روز از سوی جهادی‌ها دست‌به‌دست می‌شود. تا این‌که طالبان می‌آیند و آصف ناچار می‌شود به شهر دیگری بگریزد.

جایی‌که طالبان نباشند. سیاه‌خاک، شهر دیگری‍ست که آصف در آن سینمای 'لومیر' را بر پا می‌کند اما طالبان در آن‌جا هم به‌سر وقتش می‌رسند و او بار دیگر مجبور به فرار می‌شود.

سینما چاپلین

هنگامی‌که سینما چاپلین را در شهر 'نقره' راه می‌اندازد، طالبان دیگر مجال فرار به او نمی‌دهند. آصف با زیرکی خاصی شرط کشته‌ شدنش را از سوی طالبان، با نمایش فلمی ‌گره می‌زند.

مردانی که فیلم و موسیقی را شرعاً حرام می‌دانند، پا از شریعت فراتر می‌گذارند و فیلم می‌بینند و آصف، شیطانی‌ که هر شب باید به آنان فیلم جدید نشان دهد.

رمان، پر از تناسب‌هایی‌ است که در بافت‌های جداگانه، صحنه‌ها و حوادث را به‌هم پیوند می‌زند. شباهت‌سازی‌ها، یا با پهلوی‌ هم‌گذاشتن سکانس‌های فیلم‌ها و حوادث داستان به وجود آمده‌است و یا هم با مقایسۀ رفتاری هنرپیشه‌های فلم و شخصیت‌های رمان.

آصف سلطانزاده نویسنده کتاب سینماگر شهر نقره

  • آصف سلطان‌زاده رمان‌نویس افغان، در سال ۱۹۶۴ در کابل متولد شد
  • در سال ۱۹۸۵ به پاکستان و سپس به ایران مهاجرت کرد
  • در سال ۲۰۰۲ به دانمارک رفت
  • در سال ۲۰۰۷ برنده جایزه ادبی هوشنگ گلشیری در ایران شد
  • در کنار چندین داستان کوتاه، از او تاکنون رمانهای دوزخ عدن و سفر خروج منتشر شده است

فرماندهان تنظیم‌های جهادی هر کدام، بنابر علاقۀ مفرطی که به سینمای بالیوود دارند، نام‌های‌شان را از روی فیلم‌ها و قهرمانان فیلم انتخاب کرده‌اند.

تناسب میان شخصیت‌های داستان و قهرمانان فلم‌های بالیوودی، هنرمندانه درونی شده است.

این شخصیت‌ها تلاش می‌کنند تا مثل آمیتاب باچان، دهر مندرا، منوج‌کمار و...(هنرپیشه‌های سینمای بالیوود) جلوه کنند و کنش‌های‌شان همانند آنها خارق‌العاده و برجسته باشد.

این تناسب، طنز تلخی را نیز خلق کرده است؛ خواننده به گمان می‌افتد که نکند بخشی از فاجعۀ انسانی این سرزمین، در اثر همین قهرمان‌پنداری‌ها به وجود آمده باشد.

شخصیت‌های کشیش سینماپارادیزو و ملای شهرک نقره نیز در یک مناسبت رفتاری، نمادهای دو جامعۀ دینی را نشان می‌دهند که یکی سانسور می‌کند و دیگری از بیخ با سینما مخالف است و پیوسته می‌گوید: "سینما یعنی شادی و شادی مخالفت با عزاداری است."

دیکتاتور بزرگ

مقایسۀ ملاعمر، رهبر طالبان با هیتلر رهبر حزب نازی، موازی با شرح بخش‌هایی از فیلم دیکتاتور بزرگ، با بازی چارلی‌چاپلین صورت گرفته و این زمانی‌ است که ملاعمر دلقک‌وار مجسمه‌های تاریخی بامیان را منفجر کرده است و چاپلین‌وار خود را قدرت‌مندترین مرد جهان می‌پندارد.

"نقطۀ عطف قصه، آن‌جا است که آصف طالبان را به فیلم معتاد ساخته و بنابراین، هر شب باید به آنان فیلم جدیدی نشان بدهد. در غیر آن، مولوی رنو و افرادش او را خواهند کشت. بدشانسی دیگر این‌که آصف بیش از ده حلقه فیلم ندارد. از این‌رو ناچار می‌شود با ضبط و ترکیب صحنه‌هایی از چند فلم، داستان جدیدی ببافد."

در سینماگر شهر نقره، حوادث نقش بسیاری در تغییر رفتار شخصیت‌ها دارد. شخصیت‌ها، از هر آن‌چه در اطراف‌شان می‌گذرد، تاثیرپذیر اند.

علاوه برآن، بازخوانی سناریوی فیلم‌ها نیز به مثابۀ یک حادثۀ داستانی عمل می‌کند. سلطان‌زاده با تلخیص سناریوی برخی از فلم‌ها، حکایت‌ آن‌ها را در یک ساختار کلیله‌ودمنه‌وار – حکایت‌های درون‌به‌درون- در متن اصلی داستان جابه‌جا کرده است و خواننده را از تاثیر محتوای آن فیلم، بر شخصیت‌ها آگاه می‌سازد.

تاثیر این حکایت‌ها (خلاصۀ سناریوی فیلم‌ها) در رفتار مردم عادی و جنگ‌جویان جهادی کمتر نمایان است، اما در رفتار طالبان که در یک رابطۀ متخاصم با سینما و موسیقی به‌سر می‌برند، باعث کشش و خلق حوادث داستانی دیگر نیز می‌شود.

چنان‌که:

- طالبان، وقتی فلم «خوب، بد، زشت» را می‌بینند، علاوه بر آن‌که به فلم‌دیدن علاقه‌مند می‌شوند، دوئل را هم یاد می‌گیرند و با نخستین کسی‌ که به اسارت‌شان درآمده، تجربۀ دوئل را اجرا می‌کنند و حتا از کشتن اسیر زخمی، بر بنیاد قانون دوئل منصرف می‌شوند.

- «داستان توکیو»، ملودرامی‌ است که عاطفۀ طالبان را بر می‌انگیزد. خوشحال نام طالبی‌ است که ماه‌ها از خانه‌ و خانواده‌اش به‌دور مانده و بسیار غمگین است. او این را به آصف، پس از دیدن «داستان توکیو» می‌گوید.

- همزادپنداری طالبان با بروس‌لی جوان‌مرگ، پس از دیدن فیلم جنگ اژدها شروع می‌شود و بعد علاقه‌مندی طالبان به نان‌چکو، پس از دیدن این‌فیلم به وجود می‌آید؛ حتا یکی از طالبان در بخش‌های پایانی داستان، هنگامی‌که گلوله‌هایش خلاص شده به روی نیروهای ناتو نان‌چکو می‌کشد.

- دوچرخه‌سوار، سبب می‌شود که طالبان به راندن دوچرخه علاقه‌مند شوند.

- «ریک» عاشق، فداکاری و جوانمردی‌اش در فلم کازابلانکا طالبان را مجذوب خود می‌کند و ایدۀ فرار را حتی در ذهن آصف زنده می‌سازد.

- «زامپانو وارد می‌شود»، دلیلی‌ است که مولوی طالب برای آصف، یک دوربین فیلم‌برداری و مقداری کاست خام می‌آورد تا از کارروایی‌های طالبان و مولوی، فیلم بگیرد. مولوی پس از دیدن این فیلم، به فکر جاودانه‌ شدن خودش افتاده است.

- دیدن «دیکتاتور بزرگ»، طالبان را از پاره کردن عکس چارلی چاپلین پشیمان ساخته‌است.

- این‌که دست سهراب به دلیل دزدی گاو غلام‌خان قطع نمی‌شود، تاثیر فیلم دزد دوچرخه است. این فیلم، مولوی را با چندی و چونی دزدی آشنا می‌سازد و سبب می‌شود که به مسایل اجتماعی ژرف‌تر بنگرد.

انگشت ششمی بدنه داستان

اثرگذاری نمایش و توصیف فیلم‌ها در یک چیدمان خطی، پس از فصل هشتم آغاز می‌شود که خواننده در پایان داستان، به جای طالبان خشن و خون‌خوار با یک مشت از آدم‌هایی مقابل می‌شود که تنها دلیل رفتار خشونت‌آمیزشان، نبود آگاهی است.

"رمان "سینماگر شهر نقره"، حکایت سینماگر دوره گردیست که شهر به شهر، از ترس طالبان می‌گریزد. او جوانی‌ است درس‌خواندۀ سینما، اما از قضای روزگار نه مدرکی گرفته و نه فلمی ‌ساخته."

حتی نویسنده در پایان داستان، برای این‌که القای چنین ذهنیتی را بیشتر کند؛ از چارچوب مطلوب داستان فراتر می‌رود و با توصیف صحنه‌های جدید و بازخوانی خاطرات شخصیت‌های حاضر و غایب، هدفش را پی‌گیری می‌کند که این بخش اضافی، به ساختار داستان نیز صدمه زده است.

زیرا خواننده داستان را با سقوط طالبان به دست نیروهای ناتو- که مرگ و گریز برخی از شخصیت‌ها را نیز به همراه دارد- پایان‌یافته تلقی می‌کند.

اما نگاه نسبتاً سیاسی نویسنده به قضایا، باعث کشش‌دار شدن داستان شده‌است.

آن‌جاکه، پناه بردن گلالی به سینمای چاپلین، عوض شدن نقش او با سینماگر شهر نقره، بدل شدن نقش آصف با مولوی رنو، پی‌گیری سرگذشت ملاعمر، اسامه، مولوی حنیف و... از زبان گلالی چون انگشت ششمی ‌به بدنۀ اصلی داستان می‌نماید.

توصیف‌های سینماگر شهر نقره موجز، زنده و درخشان‌اند که برخی از آن‌ها، حتا پس از خواندن در ذهن باقی می‌مانند.

به‌هم‌ریخته‌گی‌های آگاهانۀ نحوی، توصیف‌های شاعرانه و ترکیب شگردهای فلم‌نامه‌نویسی با توصیف‌های داستانی، نثر این رمان را از یک‌نواختی محض بیرون آورده است.

اعتنا به نشانه‌گذاری‌ نیز در زدودن اقتدار متن و راوی، نقش داشته است. چنان‌که سودجویی از نشانه‌های قلاب و پرانتز، در بخش‌هایی از متن، نقش راوی داستان را کم‌رنگ کرده و صلاحیت دانای‌ کل را از او گرفته است.

نقطه عطف داستان

"سینماگر شهر نقره، یادآور «هزارویک‌شب»، افسانۀ معروف‌ پارسی‌زبانان‌است. اما این‌بار جنبۀ حقیقی هزارویک‌شب بر کذبش می‌چربد. این‌بار افسانۀ سینماگر شهر نقره در شهری تکرار می‌شود که سده‌ها مهد یکی از مدنیت‌های آسیایی بوده و در پایان سدۀ بیستم گرفتار یک عقب‌گرد تاریخی شده‌است. "

نقطۀ عطف قصه، آن‌جا است که آصف طالبان را به فیلم معتاد ساخته و بنابراین، هر شب باید به آنان فیلم جدیدی نشان بدهد. در غیر آن، مولوی رنو و افرادش او را خواهند کشت.

بدشانسی دیگر این‌که آصف بیش از ده حلقه فیلم ندارد. از این‌رو ناچار می‌شود با ضبط و ترکیب صحنه‌هایی از چند فلم، داستان جدیدی ببافد.

آصف، روزها با دو دستگاه ویدیو صحنه‌های فیلم‌ها را انتخاب کرده و روی نوار خامی ‌ضبط می‌کند، تا شب‌ها آن را برای طالبان نمایش دهد. به این‌گونه داستان‌های جدید، جان او را از چنگ طالبان نجات می‌دهد.

سینماگر شهر نقره، یادآور «هزارویک‌شب»، افسانۀ معروف‌ پارسی‌زبانان‌است. اما این‌بار جنبۀ حقیقی هزارویک‌شب بر کذبش می‌چربد.

این‌بار افسانۀ سینماگر شهر نقره در شهری تکرار می‌شود که سده‌ها مهد یکی از مدنیت‌های آسیایی بوده و در پایان سدۀ بیستم گرفتار یک عقب‌گرد تاریخی شده‌است.

آصف، در نقش شهرزاد ظاهر می‌شود. او مثل شهرزاد به سرنوشت تلخی دچار شده است که باید با جادوی قصه، جان خود و هم‌نوعانش را نجات دهد.

تفاوت این‌جا است که آصف قصه‌هایش را نمی‌خواند، نشان می‌دهد. او همانند شهرزاد، مزاج مولوی رنو را در نظر دارد تا فیلمی مناسب حالش را نمایش بدهد.

آصف قصه‌هایش را با تصویر می‌سازد. تصویر که جامعۀ او؛ از ملا تا جهادی و طالب همه آن را حرام می‌پندارند و مایۀ خراب شدن خانۀ آخرت.

آصف، منفور جامعه‌است. او نمادی از درس‌ خوانده‌هایی‌ است که مردم شهر نقره، خرابی مملکت را به پای او می‌نویسند.

ملاها او را فاسد دین می‌پندارند، پدرها و مادرها او را دلیل گمراهی فرزندان‌شان می‌دانند ولی با این همه، آصف با فیلم‌هایش برای خون‌خوارترین آدم‌ها قصه می‌سازد و با این قصه‌ها، جان همان‌هایی را نجات می‌دهد که او را مایۀ شر می‌پندارند.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.