تلاش های بی‌فرجام صلح درافغانستان

به روز شده:  18:21 گرينويچ - 23 دسامبر 2012 - 03 دی 1391

صلح نام وضعیتی است که در آن ریشه های ساختاری و فرهنگی منازعه به درستی تشخیص شده و مناسبات و روابط جمعی بگونه ای پی ریزی شده است که در آن دیگر زمینه ای برای ظهور خشونت و رفتارهای خشن وجود ندارد

طرفهای داخلی درگیر منازعه و برخی ازگروه های سیاسی افغانستان در کلیک پاریس گردهم آمده بودند تا رو در رو در مورد آینده افغانستان گفت و گو کنند. دولت فرانسه و یک مرکز پژوهشی دراین کشور میزبان این کلیک گفتگو بودند.

تاریخ گفت و گوهای صلح،‌ آشتی ملی و گُذار از منازعه در افغانستان بی هیچ استنثایی در بیش از سه دهه اخیر، تاریخ سرشار از شکست های پیاپی و تلخ کامی های فراوان طرف های درگیر و حتی شهروندان بی طرف بوده است.

وقتی به پیشینه حل منازعات و تجربه شکست تلاش های صلح در این کشور نگریسته می شود، چیزی که به مثابه مخرج مشترک این همه شکست ها شمرده می شود،‌ بی توجهی و نادیده انگاشتن زمینه ها، ریشه ها و دلایل منازعه و جنگی بوده که کماکان ادامه دارد.

برعکس، بجای پرسش جدی از ماهیت و چیستی منازعه افغانستان و پژوهش در زمینه عوامل و ریشه های ساختاری آن، برخوردها اغلب بگونه ای بوده تا روایت یا روایت هایی ازمنازعه بدست داده شود تا توجیهی برای انگیزه و خشونت طرفهای درگیر فراهم شود.

این ساده سازی علاوه بر اینکه ریشه های تاریخی، سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و عوامل ساختاری منازعه را به انگیزه محض طرفها فرو می کاهد؛ تشخیص عامل اصلی منازعه را نیز دشوار می سازد. ازین رو،‌ ملاحظه می شود که طرفهای درگیر روایت های متفاوت وگاه متضاد نسبت به منازعه جاری دارند،‌ و همواره تلاش شده است تا با تردستی مساله محوری منازعه کتمان شود.

هرچند در تحلیل منازعه افغانستان نمی توان لایه های منطقه ای و جهانی را نادیده انگاشت اما آنچه در رویکرد آکادمیک مطالعات صلح و منازعه نسبت به تحلیل این پدیده مهم تلقی می شود؛ ‌ پرداختن و شناختن مسئله محوری منازعه است که در هر دور؛ لایه های مختلفی را در خود می پیچاند.

برای تبیین مسئله محوری منازعه افغانستان به راحتی می توان به نمونه ها و شواهد تاریخی بی‌شماری متوسل شد که در بُرش تاریخ ۳۰۰ ساله ای اخیر این سرزمین فراون وجود دارند. توسل به خشونت، منازعه های قومی و درون قومی، رویکرد هژمونیک قومی نسبت به سیاست و اقتصاد، استحاله هویت های فرهنگی و تمدنی از ویژگی برجسته عوامل ساختاری منازعه به شمار می روند.

"دررویکرد نظریه منازعات اجتماعی دیرپا، اختلافات طرفهای درگیر نه بخاطر اهداف و مقاصد سیاسی و اقتصادی که فراتر از آن به دلیل طرد شدن، انکار و محرومیت تاریخی برخی ازگروه ها ازهویت فرهنگی، جمعی و گروهی است. مادامیکه سرکوب، محرومیت وبی توجهی به خواست های گروهی و فرهنگی افراد و گروه های اجتماعی صورت می گیرد؛ دورنمای روشن برای تلاش ها و گفت و گوهای صلح و گُذار مسالمت آمیز از منازعه دیده نمی شود."

صحبت از عوامل ساختاری منازعه در افغانستان، برای طرفهای درگیر خوش آیند نیست اما برای حل ساختاری،‌ گریزی از نشان دادن ریشه ها و عوامل زمینه ساز منازعه نیست.

سنخ شناسی و تحلیل واقع گرایانه منازعه؛‌ آنگونه که در سنت آکادمیک مطالعات صلح و منازعه وجود دارد، کمک می کند تا تصویر روشن از بیماری و تجویزی که برای رهایی ازآن عرضه می‌شود را همزمان فراهم کنیم.

با این رویکرد، صلح نام وضعیتی است که در آن ریشه های ساختاری و فرهنگی منازعه به درستی تشخیص شده و مناسبات و روابط جمعی بگونه ای پی ریزی شده است که در آن دیگر زمینه ای برای ظهور خشونت و رفتارهای خشن وجود ندارد.

یکی از نظریه های که چارچوب مشخص برای درک منازعه افغانستان فراهم می کند، نظریه نیازهای نخستین آدمی ( ابراهام مازلو،‌ روان شناسی روسی تبار آمریکایی) است. مادامی که سرکوب، محرومیت وبی توجهی به نیازهای بیولوژیک وروانی افراد و گروه های انسانی ادامه پیدا کند؛‌ هیچگاهی نمی توان به تامین صلح و ثبات پایدار مطمئن بود.

نیازها و خواست های تنانه و روانی افراد و گروه های انسانی درواقع نیازها وخواست های مصالحه ناپذیر اند؛‌ نمی توان و نباید آن را بخاطر مصالح و ملاحظات سیاسی و تاریخی، نادیده گرفت. کاربست این نظریه در زمینه گُذار از منازعه افغانستان، رعایت حقوق بشر و پذیرش آزادی های بنیادین و ذاتی انسانها است.

تصادفی نیست که طرفهای درگیر منازعه بی هیچ استثنایی گفتمان حقوق بشر را توطئه و تلاش برای سیاه نمایی آنها و مخل صلح و ثبات می پندارند. اعتنا به نیازهای نخستین آدمی که تفسیر حقوق بشری آن رعایت حقوق اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی و همین طور حقوق سیاسی و مدنی افراد و شهروندان این کشور است، ضمانت و زمینه مطمئین برای تامین صلح مثبت و حل منازعه بوجود می آورد.

این خیالی بیش نخواهد بود که بدون پرداختن به عدالت و توجه به ارزش های حقوق بشر، بتوانیم درافغانستان به صلح و توسعه پایدار دست یابیم.

به همین ترتیب نظریه منازعات اجتماعی دیرپا و نظریه منازعه قومی، نظریه های دیگری است که شناخت و توضیح جامعی از منازعه جاری افغانستان بدست می دهند. نظریه منازعات اجتماعی دیرپا با تفاوت اندک، همپوشانی نزدیکی با نظریه نیازهای نخستین دارد.

شکست تلاش های آشتی ملی دراواخر دهه هشتاد، دهه نود و گفتگوی های کنونی برای صلح درافغانستان همه حکایت ازدخالت نیرومند عامل قومی درشکست و پیروزی این تلاش ها دارند

در رویکرد نظریه منازعات اجتماعی دیرپا، اختلافات طرفهای درگیر نه بخاطر اهداف و مقاصد سیاسی و اقتصادی که فراتر از آن به دلیل طرد شدن، انکار و محرومیت تاریخی برخی ازگروه‌ها از هویت فرهنگی، جمعی و گروهی است.

مادامیکه سرکوب، محرومیت و بی توجهی به خواست های گروهی و فرهنگی افراد و گروه های اجتماعی صورت می گیرد؛ دورنمای روشن برای تلاش ها و گفت و گوهای صلح و گُذار مسالمت آمیز از منازعه دیده نمی شود.

شکست تلاش های آشتی ملی در اواخر دهه هشتاد، دهه نود و گفتگو های کنونی برای صلح در افغانستان همه حکایت از دخالت نیرومند عامل قومی درشکست و پیروزی این تلاش ها دارند. با این همه؛‌ به ندرت ازعامل قومی منازعه صحبت بعمل می آید؛‌ گویی توافق عمومی نامکتوب میان گروه های قومی و فرهنگی افغانستان صورت گرفته تا هیچگاهی این عامل را برجسته نکنند.

دلایلی پدیداری منازعه قومی درافغانستان چون بسیاری از جوامع چند قومی دیگر دلایل و زمینه های مشترک دارند که عمدتا قرار زیر اند:‌

مسئله امنیت نخستین دلیل منازعات قومی است. این موضوع زمانی به دینامیسم اجتماعی منازعه افغانستان مبدل شد که حکومت مرکزی و نهادهای مشروع و مسئول دولتی قادر یا متمایل به عرضه خدمات امنیتی برای شهروندان نبودند. دراین حال، گروه های قومی مختلف خود در صدد شدند تا تدبیری برای حفظ امنیت و مصئونیت افراد و گروه‌های منصوب به خود را روی دست گیرند.

چنانکه تجربه دهه‌ای نود افغانستان نشان می‌دهد این وضع الزاما به تامین امنیت منجر نمی شود. از سویی، کشاکش برای حفظ و تقویت موقعیت اجتماعی، سیاسی،‌ فرهنگی و اقتصادی گروه‌های قومی دلیل دیگری برای منازعات قومی است.

"رقابت نخبه ها و رهبران گروه های قومی در یک جامعه چند قومی منبع دیگر منازعه به شمار می آید. رهبران ونخبه های گروه های قومی دراین حالت متمایل اند تا موضوع قوم و قومیت را به مسئله حاد سیاسی مبدل کنند. سیاست قومی و سیاسی سازی موضوع قوم و قومیت، پروژه ای است که بخش وسیعی ازتاریخ سیاسی منازعه درافغانستان را شکل می دهد."

این امر بیش ازهمه در منازعه ای افغانستان قابل مشاهده است که نه فقط نمونه منازعات قومی که درون قومی را نیز شامل می شود. جاه طلبی، سیاست هژمونیک قومی و تعریف جایگاه ویژه برای برخی ازگروه های قومی دلیل دیگری منازعات قومی به حساب می آید.

عطش سلطه جویی و مقاومت در برابر آن ریشه بسیاری ازمنازعات قومی درجهان معاصر شمرده می شود. مقابله با گفتمان حقوق بشر و دموکراسی به دلیل کارکرد براندازانه ساختارهای متعارف درسایه این دلایل به راحتی قابل درک است.

رقابت نخبه ها و رهبران گروه های قومی در یک جامعه چند قومی منبع دیگر منازعه به شمار می آید. رهبران و نخبه‌های گروه های قومی دراین حالت متمایل اند تا موضوع قوم و قومیت را به مسئله حاد سیاسی مبدل کنند. سیاست قومی و سیاسی سازی موضوع قوم و قومیت، پروژه ای است که بخش وسیعی از تاریخ سیاسی منازعه در افغانستان را شکل می‌دهد.

به دلایل پیش گفته و بربنیاد آنچه یادآوری شد،‌ تلاش های صلح در افغانستان همواره ناموفق بوده؛ هیچگاهی به تامین صلح پایدار و دیگرسازی منازعه منجر نشده است.

شهروندان افغانستان و طرفهای درگیر منازعه به دلیل بن بست کنونی ناگزیر اند ازهرتلاش و تقلای زیر عنوان صلح حمایت کنند. این حمایت ها از صلح و صلح پروری درافغانستان اغلب یا وجه اخلاقی داشته و یاهم از روی استیصال و درماندگی طرفهای درگیر و قربانیان منازعه صورت گرفته است.

از این رو است که تمام تلاشهای صلح تا حال بی فرجام بوده و نتیجه محتوم آن شکست های پیاپی و شروع دور جدید خشونت بوده است. بنابراین، گفت و گوهای شش ماه قبل توکیو و تلاش های دو روزه پاریس برای صلح نمی تواند جدا از پیشینه صلح پروری و مصالحه درافغانستان تلقی شود و نباید به آنها زیاد امیدوار بود.

در این زمینه بیشتر بخوانید

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.