داستان صالحه روی دیگری از سکه زندگی زنان افغان

به روز شده:  13:17 گرينويچ - چهارشنبه 06 مارس 2013 - 16 اسفند 1391

صالحه محمدی ۵۱ سال دارد و از اهالی ولسوالی تولک ولایت غور است.

غور از ولایات محروم افغانستان است که مردم اکثر مناطق کوهستانی آن هر سال زمستان‌های سخت و طولانی را تجربه می‌کنند.

شاید در همسایگی غور، این آوازه سهولت‌های اولیه زندگی در هرات بود که صالحه و خانواده‌اش را نیز به امید رسیدن به این سهولت‌ها بیجا ساخت.

آنها در روستای گواشان ولسوالی گذره در جنوب هرات ساکن شدند. تقدیر اما چیزی دیگری رقم زده بود.

صالحه می گوید: "ما سیزده سال پیش به هرات آمدیم. شوهرم همین نزدیکی‌ها چاه می‌کند. او یکبار در چاه افتاد و وقتی او را بیرون کشیدیم زنده نبود."

صالحه محمدی اما می‌گوید: "خوشحالم که می‌توانم کار کنم. خوشحالم که بچه‌هایم معتاد نشده اند. ما در تلویزیون خانه همسایه گاهی تلویزیون می بینیم – ما خود مان تلویزیون نداریم - یکبار در تلویزیون دیدم که یک پسر جوان معتاد شده بود."

صالحه حالا در یک موسسه آموزشی زنان در ولسوالی گذره هرات کار می کند. شغل او قالین بافی است.

"ما سیزده سال پیش به هرات آمدیم. شوهرم همین نزدیکی‌ها چاه می‌کند. او یکبار در چاه افتاد و وقتی او را بیرون کشیدیم زنده نبود."

تجارت قالین پر سود است اما چرا صالحه شاکی است؟ او می‌گوید: "قالین بافی پول دارد به شرطی که زیاد ببافی. نه اینکه در یک یا یک و نیم ماه یک قالین ببافی. من نمی توانم بیشتر ببافم. نخ (تار) هم گران است. من یک کیلو تار را ۳۶۰ افغانی می‌خرم. خوب چای و شیرینی ما از همین راه پیدا می‌شود.

شغل قالین بافی مخصوصا برای خانم‌ها شغلی آسانی نیست. از صالحه پرسیدم چقدر احساس خستگی می کند؟

او پاسخ می‌دهد: "برای من که ۵۱ ساله ام این شغلی پر از خواری و بدبختی است. چه کنم مجبوریت است. وقتی هم که شام‌ها خانه می‌روم حتما یک چیزی کم است. یا برنج، یا هیزم و یا کچالو (سیب زمینی)."

با این همه، صالحه مانع رفتن دختران و پسرانش به مکتب/مدرسه نشده است. با آنکه جاده هموار فاصله خانه او را تا شهر کوتاه کرده است اما او به شهر کمتر می‌رود.

صالحه می‌گوید: "به شهر کمتر می‌روم. خیلی چیزها را دوست دارم اما چه فایده وقتی پول نداشته باشم. اگر بروم فقط تلاش می‌کنم ضروریات روزمره را آماده کنم. کچالو و یا گاهی گوشت مرغ. چه لاف بزنم گوشت گاو یا گوسفند خریده نمی‌توانم."

در روزهای عید و نوروز هم گویا تحولی هرچند کوتاه و زودگذر در زندگی‌اش رخ نمی‌دهد.

برای من که ۵۱ ساله ام این شغلی پر از خواری و بدبختی است. چه کنم مجبوریت است. وقتی هم که شام‌ها خانه می‌روم حتما یک چیزی کم است.

او می‌گوید: "از فقر حتی در روزهای عید و نوروز دخترانم را به شهر برای میله نمی‌برم. آنان هرچیزی را می‌بینند و آرزو می‌کنند که آن را داشته باشند اما نمی شود. وقتی در همسایگی ما می‌بینند که دختران دیگر هر چیز دارند، رنج می برند."

با این وجود صالحه پس از هر جمله یکبار شکر خدا را بجا می‌آورد.

صالحه محمدی، را جز همسایه ها و هم‌قطارانش در موسسه آموزشی که او کار می‌کند، کسی دیگری نمی شناسد. گویی دست و پنجه نرم کردن با این گونه تلخی‌ها پاداشی ندارد.

من در روستای که صالحه زندگی می‌کند تصادفی با او روبرو شدم و او حاضر شد داستان زندگی‌اش را حکایت کند.

شاید توجیهی برای اینکه این داستان‌ها فقط قصه بمانند و تبدیل به تجربه‌های ماندگار در دل رمان‌ها و فیلم‌ها نشوند، وجود دارد.

آخر این یگانه داستان نیست. اولین هم نیست و شاید آخرین هم نباشد. این داستان‌ بیانگر وضعیت زنانی زیادی در افغانستان به ویژه در روستاهای این کشور است. فقط شخصیت‌های داستان متفاوت اند.

موضوعات مرتبط

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.