ناگفته‌های دشوار و نا‌خوانده‌های بسیار

نویسنده‌های دلزده، کتاب‌های چشم در راه، کتابخانه‌های فارغ و تنها، کتابخوانان خسته و گرفتار و ناشرین اندک، کماکان، تصویر دیروز و امروز کتاب و کتاب خوانی در سرزمین من است.

مخلوقی بنام کتاب که جریان خلقش در حوزه کلام اتفاق می‌افتد و آفریده ذهنی خلاق که همواره با دیگران و در دیگران زیسته است، اینجا منتظر است تا چون فرزند گمشده بازش یابند و دست نوازش و دلجویی بر سرش کشند.

جلد‌های گرد گرفته با صفحات دست نخورده بر پیشخوان‌های که انگار سال‌ها پیش فرسودگی را قورت داده‌اند، برای هر رهگذر که از کنارشان می‌گذرد، پیامی دارد روشن! و آن اینکه هر کتابی در دیگری ادامه می‌یابد... هر نوشته‌یی تجربه‌ها و یا کشف‌های نویسنده یی است که چشمان مخاطب بر روی هر خط آن، دریچه است به درون نگارنده!

نویسنده که پاره یی دیگر خودش را در قالب واژه‌ها و در دست این و آنکه در ازای چند افغانی مالک آن شده‌اند، می‌یابد، انتظار شوق و ذوق بسیار دارد از خواننده هنگام خواندن؛ اما مخاطب او چنان در چنگ کم و کسری‌های روزگار به نفس، نفس افتاده که کتاب جز لالایی کوتاهی لحظات قبل از خوابش نیست.

و هم آنگاه که نویسنده مجال و حوصله برای نوشتن می‌یابد و ساعت‌ها می‌نویسد و روز‌ها باز خوانی می‌کند و باز به هزار مشکل پولی بر هم می‌گذارد و مثلا کتابش را آماده چاپ می‌سازد، دریغ از ناشر که پشتش بایستد و مخاطب منتظر، کتابدار مشتاق و منتقدی که بخواند وکتاب را نقد کند و در ‌‌نهایت فرهنگ کتابخوانی و کتاب نویسی، نهادینه شود.

کتاب ممنوع!

به یاد دارم روز‌های را که مرزهای کشورم به روی ورود جنگجویان و تند روان مذهبی باز بود؛ اما آوردن و در دست داشتن حتی یک جلد کتاب غیر مذهبی به داخل کشور چنان عواقب وحشتناک در پی می‌آورد که هر کتابدار و کتابخوان، بسته در دست داشته‌اش را سر مرز می‌گذاشت و خوشحال از این بود که برادر طالب چشم بر جرمش فروبسته و فقط به ضبط کتاب‌ها بسنده کرده است.

این بود که طاقچه کتابخانه‌ها روز به روز خالی‌تر می‌شد و کتابداران خسیس‌تر. در شهر فقط تعدادی معدود در سکوت و وسواس غریب، کتابی از کتابخانه‌های شخصی و کوچکشان برداشته و با هم رد و بدل می‌کردند. کتاب تبدیل به کمیاب‌ترین متاع روزگار شده بود، البته برای اندک کتابخوان‌های که دل و دماغ کتابخوانی داشتند.

در آنروز‌ها من و هم جنسانم که برای دلایل نامعلوم، محکوم به نشستن در کنج خانه‌هایمان بودیم، هم‌گاه گاهی دور از چشم نگهبانان هیبتناک، سری به کتابخانه‌های مغموم و افسرده شهر می‌زدیم و در لابلای کتاب‌های دینی و جزوه‌های آموزشی مذهبی، دنبال نوشته‌های فلسفی و اجتماعی می‌گشتیم؛ اما آخر قصه در آغاز هم معلوم بود: جستجو نتیجهٔ در پی نداشت...

تصویر رنگی

حالا، چند بار در طول یک هفته، به ردیف کتابخانه‌های مرکزی شهر، که برخلاف گذشته بر تعداد فروشنده‌ها و خریداران آن‌ها افزوده شده است، سر می‌زنم. گاهی قصد خرید کتاب را ندارم؛ اما انگار می‌خواهم با، بار بار رفتن، تصویر در‌های بسته کتابخانه‌ها، قفسه‌های خالی و کتابداران ناامید را از ذهنم بزدایم.

اگر چه هنوز ردیف کتاب‌های اجتماعی و فلسفی باریک‌اند و در گوشهٔ فرو کاسته شده و درو دیوار غرفه، فرش است از کتاب‌ها، سی‌دی‌ها و نوار‌های آموزشی زبان انگلیسی.

Image caption "نویسنده‌های دلزده، کتاب‌های چشم در راه، کتابخانه‌های فارغ و تن‌ها، کتابخوانان خسته و گرفتار و ناشرین اندک، کماکان، تصویر دیروز و امروز کتاب و کتاب خوانی در سرزمین من است." خالده خرسند

زمانی هم، تعدادی از زنان و دختران دور هم جمع می‌شویم و ساعتی را از روی عشق و علاقه با هم به صورت گروهی کتاب می‌خوانیم. حلقه کوچک است و معدود؛ اما میل داشتن، خواندن و نوشتن کتاب - شاید به قصد جبران روزهای خاک شده – ما را دور هم می‌آورد و به این دلخوشمان می‌سازد که همین چند تن هم غنمیت است و باید ادامه داد.

کتابخانه‌‌هایمان بزرگ‌تر شده و بر تعداد زنان و مردان کتاب خوان افزوده شده است. اینجا و آنجا، نویسنده‌ها به فکر نشر کتاب‌اند و بنگاه‌های نشراتی هم شروع به کار کرده‌اند. تصویر کتاب‌ها حالا رنگی‌تر از گذشته و کتابداران راضی تر‌اند.

و اما با گذر از حاشیه‌ها به یک بحث اصلی بسنده می‌کنم، و آن اینکه هرآنچه بر ما و دنیای کتاب گذشت و می‌گذرد - به هر دلیل که باشد – نگاه و واکنشمان را به جهان شکل داده است.

ساده‌تر آنکه اگر این همه آسان یاب بودیم و ساده دل، اگر جهان و کار جهان را، همه و همه چیز را به سیاه و سفید تاویل می‌کردیم و هنوز می‌کنیم، خود و اندیشه خویش را کامل‌تر از همه دانسته و کار را تمام شده می‌انگاریم واگر می‌اندیشیم که به این باد و مباد گفتنی، چرخشی زمانه بر مراد دل ما خواهد بود، ریشه‌اش را باید در همین دور و حوالی، در عقایدمان، مهم‌تر از همه در جلوه عینی آن، در آثارمان و سر انجام در ذهنیت حاکم بر این آثار بجوییم.

پس بر آنچه بر ما رفته است، و یا می‌رود نویسندگان، ناشران، مخاطبین و حتی مترجمان مسول‌اند.

تا بدانیم که چرا، و دریابیم که چه باید کرد، باید جای جای بر آنچه من آن را به سادگی، بی‌مسئولیتی و بی‌مبالاتی می‌خوانم – انگشت بگذاریم و از آنجا که باز آبشخور پیشنیه چندین صد ساله کتاب و کتاب نویسی در سرزمینمان است که می‌تواند از لابلای سد و بند‌های موجود بگذرد و کشتزار سوخته و غارت شده ذهن و دلمان را تری و تازگی بدهد و در چند و چون امروز و فردایمان کارساز شود، برگشت به سرچشمه‌ها زلال پیشین و تعهد امروز اهل فرهنگ و هنر کشور را می‌طلبد.

و اینکه دریابیم ملتی که کتاب می‌خواند و باز می‌نویسد، همانی است که فردایش را به دور از هر نوع دگم اندیشی، وابستگی و بردگی خواهد ساخت.

مطالب مرتبط