افغانستان؛ قانون انتخابات احزاب را حاشیه‎نشین کرد؟

انتخابات
Image caption وفاداری‌های سنتی از طریق انتخابات مبتنی بر نظام 'رای واحد غیر قابل انتقال' به درون پارلمان منتقل می‌شود

قانون انتخابات افغانستان با امضای حامد کرزی رئیس جمهوری اجرایی و بار دیگر انتخابات بدون احزاب سیاسی تایید شد– هر چند اعضای احزاب به صورت انفرادی حق شرکت در انتخابات دارند.

حفظ نظام انتخاباتی مبتنی بر "رای واحد غیرقابل انتقال" منجر به حفظ روابط سنتی میان رای‎دهندگان و نامزدها و انتقال آن به درون پارلمان می‎شود. این امر ضعف پارلمان و امکان حفظ وفاداری سنتی و زد و بندهای انفرادی اعضای آن را فراهم می‎کند که منجر به تنگ شدن جایگاه احزاب در پارلمان و مانع رشد آن‎ها در جامعه می‎شود.

این موضوع بیانگر آن است که احزاب سیاسی افغانستان هنوز نتوانسته‎اند که جایگاه خود را در جامعه سیاسی کشور به عنوان سازمان‎های سیاسی ملی تعریف کنند و این امر زمینه‎های "ناکامی" آنها را فراهم کرده است.

دلایل ناکامی احزاب

حزب‌سازی در افغانستان به صورت جدی در دهه ۴۰ خورشیدی آغاز شد و حزب دموکراتیک خلق به عنوان نخستین سازمان سیاسی در ۱۳۵۷ از طریق کودتای نظامی به قدرت رسید و تا ۲۳ سال دیگر سازمان‌های سیاسی قدرت را به دست داشتند. از سال ۱۳۸۰، با واگذاری قدرت توسط حزب جمعیت اسلامی به حامد کرزی، سیر نزولی احزاب آغاز شد.

نیم قرن تاریخ احزاب سیاسی افغانستان بیانگر داستان ناکامی آنها در راستای تبدیل شدن به سازمان‌های ملی برای کسب قدرت مشروع و ماندن در صحنه سیاسی است. بخشی از دلایل ناکامی و ناکارآمدی آنها ریشه در محدودیت‎های قانونی و محیط سیاسی دارد و بخشی دیگر ناشی از چگونگی کارکردهای احزاب و ضعف سازمانی خود آنها است.

یک. محدودیت‎های قانونی

Image caption حفظ روابط سنتی و انفرادی در پارلمان امکان زد و بندهای فردی و کم‎رنگ کردن نقش احزاب را فراهم می‎کند

هر چند قانون احزاب سیاسی ۱۳۸۸ نظام سیاسی افغانستان را "مبتنی بر دموکراسی و تعدد احزاب" تعریف کرده، اما تعریفی از رابطه احزاب با قدرت و نهادهای دولتی مانند قوه مجریه و پارلمان ارائه نکرده است. ولی چالش اصلی در قانون انتخابات است که با تعریف "رای واحد غیرقابل انتقال" مانع دستیابی احزاب به قدرت شده است.

قوانین مشوق "تعدد احزاب" نه تنها به تقویت احزاب کمکی نکرد، بلکه افزایش عددی احزاب و انشعاب‌های ویران‌گری را در میان احزاب بزرگ در پی داشت، تا حدی که شمار احزاب از صد هم گذشت. به دنبال آن وضع مقررات سخت‎تر برای ثبت مجدد احزاب در دولت، چالش‎های دیگری را در برابر احزاب قرار داد و شمار آنها را به ۵۶ پایین آورد.

در واقع، احزاب نه در پارلمان می‌توانند آرایش و گروه‌بندی سازمان‌یافته داشته باشند و نه در قوه مجریه می‌توانند بر سر اقتدار آیند. این وضعیت قدرت مانور احزاب را در حد نهادهای مدنی محدود کرده که می‎توانند در بیرون دستگاه قدرت، از حکومت انتقاد کنند.

دو. محیط سیاسی

محیط سیاسی افغانستان آگنده از بدبینی نسبت به احزاب سیاسی است که خود ناشی از چند عامل است:

۱. تسلط دیدگاه سنتی و محافظه‎کارانه بر جامعه سیاسی. هنوز هم احزاب عامل تفرقه، آشوب و ناآرامی دانسته می‎شوند. قانون احزاب در دهه دموکراسی هم عمدتاً به همین دلیل امضا نشد و تلاش‎های احزاب فعلی هم برای حزبی کردن نظام هم به همین دلیل به موفقیت نینجامید.

۲. برداشت نادرست از حزب سیاسی. این امر ریشه در بیسوادی گسترده و عدم رشد جامعه سیاسی افغانستان دارد. برداشت نادرست و ناقص از احزاب تا حدی پیش رفته که عده‎ای رسیدن به قدرت به عنوان یک هدف سیاسی در میان احزاب را معادل قدرت‌طلبی و در نتیجه نامشروع و غیراخلاقی تلقی می‎کنند، در حالی که فلسفه وجودی احزاب مبارزه منظم و سازمان‎یافته برای رسیدن به قدرت است.

این بدبینی‎ها باعث شده که در سال‎های اخیر حتی از زبان برجسته‎ترین سیاست‌مداران هم سخنان ضدحزبی شنیده شود. گسترش دیدگاه منفی در مورد احزاب در دوازده سال اخیر تا حد زیادی دستاوردهای احزاب را هم تحت تاثیر قرار داده است.

سه. سابقه بد

Image caption در افغانستان امکان تشکیل کابینه حزبی تقریباً وجود ندارد

کارکردهای بد احزاب سیاسی در گذشته نه تنها بدبینی نسبت به فعالیت حزبی را تقویت کرده، بلکه آینده آنها را هم به مخاطره انداخته است. سابقه بد حزبی در زمینه‎های زیر قابل بررسی است:

۱. فعالیت زیرزمینی و تفکر چپی. آغاز فعالیت‎های حزبی همراه بوده با فعالیت‎های زیرزمینی و ترویج تفکر چپی در جامعه به شدت سنتی و محافظه‎کار افغانستان در سال‎های چهل و پنجاه. این وضعیت این باور را تقویت کرد که احزاب افکار چپی و دین‎ستیزی را ترویج می‎کنند و به فعالیت‎های غیرقانونی و سری دست می‎زنند. این امر خود تا حدی ناشی از بی‎تجربگی حزبی‌ها و محدودیت قانونی بود.

۲. وابستگی بیرونی. احزاب بزرگ در چهار دهه گذشته به درجه‌های مختلف از حمایت‌های خارجی برخوردار بودند. این امر شک و تردیدها نسبت به احزاب را بیشتر تقویت کرد.

۳. کودتا و جنگ. نخستین تجربه به قدرت رسیدن حزب در افغانستان با کودتای رنگین نظامی همراه بود (حزب دموکراتیک خلق، ۱۳۵۷). به دنبال آن احزاب مخالف هم دست به قیام مسلحانه زدند. دست آخر، این احزاب هم پس از پیروزی (۱۳۷۱) با هم درافتادند. ۲۳ سال تسلط احزاب بر قدرت (۵۷-۱۳۸۰) همراه بود با جنگ و ناآرامی.

۴. شگاف‌های قومی. احزاب در سی-چهل سال گذشته به صورت مداوم با مسایل قومی درگیر بوده‌اند. برخی احزاب به صورت مشخص پایگاه قومی داشته‎اند.

این چهار مسئله در تحولات پس از کودتای ۱۳۵۷ این نظر را تقویت کرد که احزاب سیاسی برای رسیدن به قدرت عمدتاً از روش‎های خشونت‎آمیز، نامشروع و غیرقانونی استفاده می‎کنند و به اختلاف‎های اجتماعی دامن می‎زنند. بر پایه همین استدلال مخالفان زندگی حزبی، احزاب را عاملان دین‌گریزی، خشونت و تفرقه توصیف کردند و آنها را مردود دانستند.

اگر چه حالا هم شیوه و هم تا حدودی زمینه فعالیت احزاب تغییر کرده، اما در سال‌های اخیر کارکردهای منفی احزاب در گذشته همواره به رخ‎شان کشیده است.

چهار. ضعف سازمانی

Image caption حزبی‌ها و طرف‌داران پایه‎گذاری نیروهای سازمان‎یافته حزبی در درون نظام سیاسی، هنوز در مراحل اولیه هستند

احزاب سیاسی افغانستان به دلایل متعددی نتوانستند به ساختارهای ملی و محکم حزبی دست یابند. نرسیدن به تعریفی درست از حزب برای تعیین استراتژی ملی، نبود تجربه کافی برای ایجاد ساختارهای نیرومند و ضعف مالی و حتی وابستگی به کمک‌های خارجی، از دلایل عمده شکست سازمانی احزاب افغانستان شمرده می‌شود.

همچنین اتکای بیش از حد احزاب بر محور شخصیت رهبران خود هم از دلایل مهم عدم موفقیت احزاب است، به گونه‌ای که عمر برنامه‎ها و حتی سازمان سیاسی احزاب از حیات سیاسی رهبرانشان فراتر نمی‌رود.

در موارد بسیاری مناسبات درون حزبی خود چندان دموکراتیک نیست و مقامهای حزبی از راههای غیردموکراتیک و بیشتر بر اساس تصمیم رهبران احزاب ارتقا پیدا می کنند. این امر با ادعای احزاب مبنی بر حمایت از مناسبات دموکراتیک و انتخابات در جامعه مغایرت دارد.

عدم دستیابی احزاب به پایگاه‌های گسترده اجتماعی هم به ضعف سازمانی آنها کمک کرده است. در افغانستان زمینه‌های تاریخی، اجتماعی (به‌جز قومی) و اقتصادی که منجر به تشکیل ساختارهای بزرگ حزبی شود چندان قابل توجه نیست. از سوی دیگر، در گذشته دخالت خارجی نیز مانع شکل‎گیری ساختارهای نیرومند حزبی مبتنی بر نیروهای داخلی شده، چون احزاب مورد حمایت خارجی‎ها برای رسیدن به اهداف مقطعی ساخته می‎شوند و نه برای رسیدن به اهداف درازمدت ملی.

از سوی دیگر، نظام انتخاباتی کنونی افغانستان تفرد را تقویت می‎کند تا تحزب. وقتی حزب نتواند راهی برای رسیدن به قدرت باشد، فلسفه وجودی‎اش زیر سوال می‎رود. در چنین وضعیتی احزاب به سادگی نمی‎توانند حمایت‎های گسترده ملی را کسب کنند و دارای سازمان‎های ملی و شبکه‎های محلی شوند.

دموکراسی بدون حزب

Image caption حزب دموکراتیک خلق نخستین حزبی بود که برای رسیدن به قدرت در افغانستان، متوسل به کودتای نظامی شد

هر چند بسیاری‌ها با این سخن ربرت میشل (۱۹۱۲) همنوا هستند که می‎گوید "وجود دموکراسی بدون سازمان متصور نیست"، ولی شکست طرح تخصیص یک سوم کرسی‌های پارلمان به احزاب سیاسی بیانگر عدم اعتقاد عمیق به این موضوع است. این شکست حامل دو پیام است:

اول. هنوز دیدگاه محافظه‎کارانه و سنتی نسبت به پدیده‌های سیاسی، اجازه نمی‌دهد که حفاظ‌های متعددی که به دور جامعه افغانستان کشیده شده، توسط عواملی مانند حزب شکسته شود: به سادگی امکان‏‌پذیر نیست که مرزها و مناسبات مبتنی بر سنت‌ها، قومیت و دسته‌بندی‌های محلی توسط سازمان‌های سیاسی درنوردیده شود.

دوم. حزبی‌ها و طرف‌داران پایه‎گذاری نیروهای سازمان‎یافته حزبی در درون نظام سیاسی، هنوز در مراحل اولیه هستند و تا قانع کردن جامعه برای پذیرش حضور احزاب به عنوان نیروهای اصلی برای هدایت جامعه فاصله زیادی دارند.

نتیجه این دو پیام این است که احزاب سیاسی به عنوان بخشی از عوامل ادغام اجتماعی در راستای ملت‌سازی، برای مدت درازی باید در حاشیه سیاست بمانند و مناسبات غیرحزبی و به ویژه وابستگی‌های قومی و قبیله‌ای در سیاست افغانستان کماکان تعیین‌کننده خواهد بود.

مطالب مرتبط