دهقانان 'پشت کوه ملا یاسین' حسرت گذشته را می‌خورند

Image caption ستار:در آمدی نداریم. کشاورزی ما گذاره روزمره ما را هم نمیشه. زمین چهار جریب داریم که از من و برادرم شریکی است

شهر قدیم هرات چهار دروازه دارد. هر دروازه روی به جانب روستاهای دارد که در گذشته‌های دور از آن کاروانها به شهر سرازیر می‌شدند و محصولات زراعتی خود را برای فروش می‌آوردند.

'درب خوش' یکی از این چهار دروازه است. حالا از دروازه خبری نیست. چهار راهی است مزدحم. لیکن هنوز حضور روستاییان و دهقانانی که از راه‌های دور برای ورود به این شهر می‌آیند، اینجا احساس می‌شود.

اینجا هنوز دروازه است و موترهای (ماشین) تمامی راه‌های که به روستاهای جنوب شهر هرات منتهی می‌شوند، اینجا ایستگاه دارند.

قصد من سفر به یکی از روستاهای جنوب شهر و صحبت با دهقانان بود. اما منظره‌ای نظرم را جلب کرد. در واقع ' آب را در کوزه یافتم' و از روستا گَردیدن صرف نظر کردم.

در هتلی کوچک در کنار خیابان شماری از روستایانی تازه وارد و خسته که هنوز گرد روستا را می‌شد در چهره‌هایشان دید، دراز کشیده‌بودند.

می‌دانستم که طبیعت روستایی همیشه بر خستگی بدنی تفوق دارد. بیل زدن و راه رفتن آنها را مانده می‌کند، اما حوصله‌ای فراخ برای 'اختلاط' (گفتگو) را هیچگاهی از آنها نمی‌گیرد.

وارد استراحتگاه آنان شدم و سرصحبت باز شد. عبدالستار دهقان ۳۲ ساله، از پشت کوه ملا یاسین – روستایی در ۳۰ کیلومتری جنوب هرات برای خرید به شهر آمده است. او چیزی ندارد که بفروشد.

می گوید متاهل است و سه فرزند دارد. بزرگترین پسرش ۱۱ ساله و شاگرد مکتب/مدرسه است.

از کار و بارش پرسیدم. پاسخ با همان ادبیات همیشگی روستایی که خاصه افغانها است؛ لحنی توام با شُکر و شکایت.

'در آمدی نداریم. کشاورزی ما گذاره (کفاف) روزمره ما را هم نمی‌کند. زمین چهار جریب داریم که از من و برادرم شریکی است. اما بخور و نمیر است. ما هنوز بهتر از دیگرانیم. دهقانانی را می شناسم که فلج اند، هیچ چیزی ندارند.'

عبدالستار سالها است که مشغول کشت گندم است و گاهی هم پخته (پنبه). حالا آب 'حیاتی ترین عنصر زندگی' در روستایی که او زندگی می کند کمیاب و به کمیا تبدیل شده است.

او می‌گوید:"سالانه ما دو برادر، شاید بتوانیم دو خروار (۸۰۰ کیلو گرم) گندم به دست آوریم. نمی توانیم بفروشیم. خرج خشکه یی (روز مره) ما را نمیشه. سالی گذشته نزدیک به دو خروار گندم برداشتیم و حتی برای خرج خود مقداری گندم از بازار خریدیم."

Image caption جوانان این قریه معمولا بعد از کلاس ششم به دلیل اینکه درس نیست، مکتب را رها می‌کنند

عبدالستار در حسرت گذشته‌ای است که زیباتر و پربارتر بود.

او می گوید:"زمانی بود که ما پول زیادی از دهقانی به دست می‌آوردیم. شش سال پیش، سالی -که آب بود – پالیز(خربوزه) می‌شد، پخته می‌شد، گندم می‌شد. ما خود سالی ده تا پانزده خروار گندم بر می‌داشتیم (برداشت می‌کردیم)، هشت یا ۹ خروار پخته بر می‌داشتیم. حالا خرج خشکه اگر بشود. ۱۰۰ یا ۱۵۰ من (۴ کیلوگرام) گندم اگر بگیرم. پالیزها هم سالم نمی‌ماند. مرض( افت) هست و دوا (دارو) نه."

در روستایی که عبدالستار زندگی می‌کند چند سالی است خشخاش کشت نمی‌شود. به جای آن زعفران سال به سال دامن می‌گستراند. این قیمیتی ترین نبات جهان، زندگی شماری اندکی از دهقانان را متحول کرده است.

از عبدالستار که در گذشته خشخاش می کاشت، پرسیدم چرا زعفران نمی کارد؟

او می گوید: "سرمایه می‌خواهد. پیاز زعفران خریدن پول کار دارد."

عبدالستار می افزاید:گاهی کمک‌های دولتی به این روستا هم می‌رسد، لیکن به گفته او هرگز کمکی که تهدابی (زیرساخت) برای فعالیت زراعتی آنها بگذارد به او داده نشده است.

راه و چاره‌های دیگر

در روستایی که عبدالستار زندگی می‌کند، مثل بسیاری از روستا های دیگر، مردم هنوز با برق بیگانه‌اند. کاریزها خشک شده و برق برای کشیدن آب از چاه نیست، کمند کوتاه و بام بلند است.

Image caption کاریزها خشک شده و برق برای کشیدن آب از چاه نیست، کمند کوتاه و بام بلند است.

او درباه وضعیت خود می‌گوید:"عواید (درآمد) دهقانان صفر است. از راه‌های دیگری چیزی به دست ما نمی‌رسد."

عبد الستار از من پرسد: "از کدام راه؟ برادرزاده هایم ایران رفتنه‌اند. سه برادر زاده‌ام کارگری می‌کنند و پول می‌فرستند اگر این نباشد ما نمی‌توایم گذاره کنیم. اینجا کار نیست. سر زمین که آب نباشد کاری نمی‌توانیم بکنیم".

عبدالستار می‌گوید:" شاید خانه‌ای در این روستا نباشد که دست کم یکی از اعضای خانواده اش در ایران برای کارگری نرفته باشد."

او توضیح می‌دهد که کودکانش در یک مکتب متوسطه تا کلاس ششم درس می‌خوانند. مکتب دبیرستان(لیسه) وجود ندارد. جوانان این روستا معمولا بعد از کلاس ششم مکتب را رها می‌کنند.

همه نمی‌توانند به خاطر مکتب به شهر کوچ کنند. چون درس نیست، مجبورند مکتب را ترک کنند. این باعث می شود که نوجوانان راهی ایران شوند. بروند و 'کارگری' کنند، تا لقمه نانی برای خانواده بیابند.

عبدالستار بیمناک است که ممکن فرزندان او نیز چنین سرنوشتی در پیش داشته باشند . اگر چه فراغت از 'کلاس دوازدهم' آرزویی است که در دل عبدالستار خانه کرده است.

عبدالستار، شاید مثل بسیاری از روستایان دیگر، تصوری روشنی از آینده‌اش ندارد.

او با اشاره به اینکه آرزوهای بزرگ دارد، می افزاید: " آینده ما بسته به خواست خداست. تا خدا چه بخواهد. ما آرزو داریم صلح بیاید. کشور ما و شما آرام شود. اگر آرامی بود. حالا به این وضع و حال نبودیم."

عبدالستار از روستای است که گذشته‌ای درخشان زراعتی داشته است. شماری از اهالی پشت کوه 'ملا یاسین' خاطرات خوشی دارند.

آنان می‌گویند این روستا در سال ۱۳۵۳ خورشیدی، با ۲۱ رشته کاریز به لحاظ زراعتی در بین ۳۱۶ روستای ولسوالی 'گذره' ولایت هرات مقام دوم را داشته است.

به گفته اهالی نزدیک به هزار خروار پَخته، از این روستا در سال ۱۳۵۳ به شرکت پخته هرات منتقل می‌شد. حال می‌گویند میزان تولید و رشد در این قریه حدود نود درصد کاهش یافته است. آن روزها آب بود، کار بود و امنیت بود.

اهالی منطقه با حسرت روزهای گذشته می گویند که 'گذشته همیشه زیباتر و پر بارتر بوده است'.