قصه‌های مادر بزرگم جادویی تر از آثار گارسیا مارکز است

Image caption آربن آرون

وقتی در مورد ریالیسم جادویی بحث می کنیم، ذهن ما آنقدر با این مسئله شرطی شده که به گونه ناگهانی می‌گوید: مثلا مارکز و صد سال تنهایی اش.

و مارکز همچون قله‌ای بلند این سبک ادبی با آن چهره‌ای آرام و چشمان سیاه سنگین‌اش در کنار رمان بزرگ 'صد سال تنهایی' پیش چشم ما مجسم می‌شود.

اصطلاح ریالیسم جادویی، برای نخستین بار در سال ۱۹۲۴ توسط فرانز روه، منتقد هنری آلمانی استفاده شد و بعد این سبک در آلمان به نام واقع گرایی نو وارد ادبیات شد.

اما بیشترین استفاده را از این سبک، نویسنده‌های آمریکای لاتین داشته اند و همین است که وقتی از این اصطلاح سخن به میان می‌آید، مارکز و 'صد سال تنهایی' ذهن ما را به سمت خود می کشاند.

هرچند بازهم پیش از مارکز نویسنده دیگری به نام آلخو کارپانتیه از کوبا داستان‌های کوتاه خود را آمیخته با افسانه‌های این سرزمین و ادبیات ریالیسم نوشته بود. اما استفاده زیاد مارکز از بومی گرایی و به شهرت رسیدن رمان 'صد سال تنهایی' اش نام او را در بالای این مقوله حک کرد.

آلخو کارپانیته از نویسنده‌های تبعیدی کوبایی بود. او پس از تبعید از کوبا به فرانسه رفت و همکاری خود را با سورریالیست های فرانسه آغاز کرد، برخلاف دیگران که گاهی این دو سبک ادبی را یکی می دانستند او که با سورریالیسم آشنایی و با سورریالیست همکاری داشت، این دو سبک را همیشه از هم دور نگه می داشت.

پانیته در نوشته‌ایی در مورد جدایی سوریالیسم و ریالیسم جادویی گفت: سورریالیسم چیزهای غریب و شگرف را از طریق هنر خلق می‌کند، اما ریالیسم جادویی آمریکای لاتین زندگی روزمره است، ادغام شده در شگفتی ها و اعجاز.

پس تعریفی که می توان از ریالسم جادویی داد این است که: ریالسم جادویی چیزی میان واقعیت و افسانه ها و یا تلفیق این دو موضوع است.

جذابیت در زبان اصلی‌است

ادبیات بومی به ادبیاتی گفته می شود که در منطقه‌ای خاصی اتفاق افتاده و شرط و شروط خاص خود را داشته باشد. از سروده‌های خاص مراسمی تا رسم و رواج هایی که در آن به قصه گویی و شعر سرایی می پردازند.

این قصه‌های بومی را می‌توان جدا از افسانه‌های دیو و پری و بچه‌ای کاکل زری دانست. قصه‌هایی که هرچند مانند این افسانه‌ها منشاء آن ها نا معلوم است و نسل به نسل انتقال داده شده، اما تفاوت‌های آشکاری در روایت و عناصر این قصه ها وجود دارد که این دو را از هم جدا می کند.

این نوع ادبیات وابسته به باورهای منطقه خاص خود است. با تفاوت‌های که در باور و رسم و رواج های سرزمین های گوناگون وجود دارد، بومی گرایی ادبیات در هر نقطه این کره خاکی برای محدوده آن جا اهمیت بیشتری دارد و به سادگی می تواند در ذهن مخاطب خود جای بگیرد و او را با اثر نزدیک تر کند.

مثلا مارکز در کتاب خاطرات 'روسپیان سودازده من'، درون مایه رمان 'خانه زیبا رویان خفته' اثر یاسوناری کاواباتا نویسنده جاپانی (ژاپنی) را می خواهد با ادبیات آمریکای لاتین درهم آمیزد.

اما آن زیبایی را که کاواباتا با استفاده از نوع باورهای سنتی جاپانی در رمان خود جا داده، در اثر مارکز جا نیفتاده، هرچند مارکز کوشش می کند تا فضای آن را نزدیک به فضای آمریکای لاتین کند اما با خوانش این دو رمان پی می بریم که کار گارسیا مارکز نسبت به رمان کاواباتا خیلی ضعیف معلوم می شود.

اما قصه‌های بومی ما

قصه های بومی افغانستان هم از آن نوع قصه هایی است که به خاطر کش و گیر سنت و مدرنیته و تا جایی رها شدن ادبیات از نوع سنتی آن و وابسته شدن به ادبیات مدرن، هنوز دست نخورده باقی مانده است و تا حال کار چندانی در زمینه گردآوری و چاپ آنها نشده است. قصه هایی که شاید به همین زودی و با عبور از نسل پیشن به پایان برسد.

اما جالب این جاست که از این قصه های بومی ما حتی گابریل گارسا مارکز هم بی خبر نیست. مارکز در کتاب یادداشت های پنج ساله اش در نبشته ای که به دنبال اتفاق های شگفت انگیز جهان می گردد، ناگهان با قصه‌ای سر از افغانستان بیرون می‌کند.

مارکز در این کتاب‌اش می‌گوید: این قصه، سال ها پیش، جایی در افغانستان رخ داده است. مردی در بازار زنی را دیده بود که به نظرش زیباترین زن عالم بود. بنابر رسم و رسوم معمولی سعی نکرده بود دل او را به روش مغرب زمینی به دست آورد و برای ازدواج به سراغ والدین دختر رفته بود تا خواستگاری اش کند. دختر هم به خاطر اطاعت از والدین قبول کرده بود. اما شرط کرده بود نه تنها باید در دو اتاق مجزا بخوابند، بلکه فقط موقعی به روابط جنسی تن در می دهد که خودش مایل باشد.

در ادامه این قصه، سرانجام شوهر این زن آگاه می شود که او با کسی دیگر رابطه دارد و با شمشیر به سراغ آن مرد رفته او را می کشد.

این راز سال ها هم چنان گنگ می ماند، تا سرانجام مرد روزی ناخواسته این موضوع را برای زنش فاش می کند. و بعد زن در یک تصمیم ناخودآگاه سر سه فرزند خود را می برد و بعد هم برای کشتن شوهرش اقدام می کند، آن هم با همان شمشیری که معشوق او را کشته بود. هرچند شوهر جان سالم به در می برد اما داغ آن شمشیر را برای همیشه با خود دارد. بعد این زن برای همیش ناپدید می شود.

آن جا که مارکز می گوید: "تا آخر عمر هم دیگر از زیباترین زن جهان خبری به دست نیاورد."

اگر این داستان به زیبایی یک داستان ریالیسم جادویی نیست و یا هم چیزی خاصی برای گفتن ندارد، اما در بومی گرایی ادبیات همیشه نکاتی هست که صاف و ساده و بی پیراییش است. تا جایی که بزرگترین نویسنده سبک ریالسم جادویی را هم از آن همه راه دور به سمت خود می کشاند.

این نمونه داستانی که مارکز از آن استفاده می کند، خیلی ضعیف تر از قصه هایی است که دو عنصر ضروری سبک ریالیسم جادویی ـ افسانه و واقعیت ـ را با خود دارد.

قصه های که مادر بزرگ های ما آن را با یک باور خاص روایت می‌کردند. به گونه نمونه، من از دو قصه بومی که گویا در افغانستان اتفاق افتاده مثال می آورم:

آدمک خمیری

مردی زن خیلی زیبا رویی دارد که می خواهد او را از همه پنهان نگه دارد، برای این زن تنهایی در خانه و نشستن پشت پرده های پنجره کار هر روز می شود، سرانجام این زن تصمیم می گیرد خودش را از تنهایی رها کند.

این زن با استفاده از خمیر، مجسمه ای در قالب انسان می سازد و آن را دور از شوهرش در اتاقی پنهان می کند و هر روز در کنار این انسان خمیری به گفت و گو می نشیند. رفته رفته عادت این زن به حدی می رسد که شب ها هم از کنار شوهرش خاموشانه برخاسته به این اتاقک کنج حویلی کنار آدم خمیری خود به بگو و بخند می پردازد. این کار او شک مرد را بر می انگیزد و شبی، این مرد به دنبال زن وارد اتاق می شود و با شمشیری که در دست دارد، شکم آدم خمیری را می درد.

نکته جالب این قصه این جاست که وقتی شکم این آدم خمیری باز می شود، مایع زرد رنگی از آن بیرون می ریزد که با خود اجزای داخلی بدن انسان را دارد. این قصه گویای آن است که شاید هم چندی بعد آدم خمیری انسانی دیگر می شد. سرانجام این مرد از غصه ای این که کسی را کشته، شبی درخواب می میرد.

اگر به ساختار این قصه نگاه کنیم دو عنصر خیال و واقعیت را در کنار هم به روشنی می بینیم. زنی که تنهاست و خمیری که با قصه‌های این زن چیزی نمانده است که تبدیل به انسان شود.

قصر و روح سرگردان

حتا شباهت‌هایی هم میان قصه‌های مارکز و قصه‌های بومی ما وجود دارد: داستان 'شبح ماه اوت' از مجموعه دوازده داستان سرگردان کتاب مارکز که در آن خانواده‌ای به دیدن قصری می‌روند که گفته می‌شود در آن روح سرگردان وجود دارد، شخصیت داستان که به این موضوع باور ندارد، آن را به سخره می‌گیرد اما سرانجام زمانی که فردا صبح از خواب بیدار می شود می بیند در یکی از اتاق‌های دیگر قصر خوابیده است.

Image caption گارسیا ماکز کلمبیایی یکی از رومان نویسان معروف جهان ست

و اما قصه‌ای که در افغانستان اتفاق می افتد. مادربزرگم باور داشت که این اتفاق در ولایت سرپل یکی از شمالی ترین ولایت‌های افغانستان اتفاق افتاده، و این شخص وجود دارد:

شبی، جوانی از محلی می‌گذرد که صدای ساز و سرود را می‌شنود، وقتی وارد محل می‌شود در آن جا قصری را می‌بیند، قصری که او هیچ گاهی در روز آن را ندیده است، قصری که اکنون سر راه روزانه او قرار دارد. تعجب می‌کند که چگونه بی خبر از این جشن و از این قصر مانده است. وقتی به آن جا نزدیک می‌شود، کسانی که دم دروازه به پذیرایی نشسته اند او را با خود به درون آن قصر که جشن عروسی بر پاست می‌برند.

اتفاق‌های بعدی که در این قصه می‌افتد، و فضای زیبای قصر او را متعجب می‌سازد، نخست او گمان می‌کند که خواب می‌بیند اما وقتی از خوراکی‌های این جشن عروسی می‌خورد و طعم آن ها را حس می‌کند، شگفتی‌اش دو چندان می‌شود و باور می‌کند که بیدار است.

اما درگیری ذهنی که برایش پیدا می شود ناشناس بودن شخصیت‌هایی است که هیچگاه در این منطقه ندیده است. سرانجام و با گذشت پاسی از شب او را خواب می‌برد، میزبان ها اما او را اجازه نمی‌دهند که برود، برایش جای خیلی نرم و آرامی در قصر مهیا می‌کنند و او در آن جا می‌خوابد.

با دمیدن خورشید وقتی این جوان از خواب بیدار می شود، با تعجب می بیند که به جای تخت مخملی قصر، روی توده های خاکستر یک خانه ویران خوابیده است.

وقتی می گوییم این سبک ادبی آمیخته با واقعیت و افسانه است و تا جایی باید شگفتی به بار آورد، مگر در این دو قصه چه چیزی کم تر از درهم آمیختگی واقعیت و خیال است؟

داستان‌های بومی زیبا

اگر رمدیوس یکی از شخصیت های 'صد سال تنهایی' می‌تواند به آسمان برود، چگونه این آدم خمیری نمی‌تواند انسان شود؟ و اگر آن خانواده داستان 'شبح ماه اوت' گارسیا مارکز می توانند شبی را در آن قصر به سر ببرند که صبح در اتاق دیگری بیدار شوند چگونه این شخصیت گم نام قصه ما نمی تواند شبی را در قصری که فردایش نا پدید می‌شود به سر ببرد؟

اگر این داستان‌های گم نام، تمام عناصر داستان را ندارند و برای سرگرمی ساخته شده‌اند و آن گونه که گی دو مو پاسان می‌گوید: تعریف یک داستان سرگرمی یا متاثر کننده نیست، بلکه به فکر واداشتن و درک معنای ژرف آن است. این قصه‌ها تعریفی از یک داستان کوتاه مدرن را ندارند. اما اگر این ها با ادبیات مدرن تلفیق شوند و در میان رمان و یا داستان کوتاه از آن ها به خوبی استفاده شود آثار زیادی چون رمان‌های بزرگ سبک ریالیسم جادویی به وجود خواهد آمد.

از سوی دیگر نادیده گرفتن این گنجینه پنهان و دور نگه داشتن آن از ادبیات مدرن، چیزی در خور ستایش نیست. جدا سازی ادبیات بومی یک اثر را به خاطر نگرش های فلسفی، جهانی نمی سازد. بلکه آمیزش این دو می تواند یک رمان خلق شده در این محدوده را به اوج قله‌های داستانی برساند.

نسل‌های گذشته که دیگر کم کم خود شان به پایان قصه رسیده‌اند، از این قصه‌ها کم ندارند، قصه‌های که اگر سبک ریالیسم نو روایت شوند، گنجینه‌ای بزرگی از آثار خوب و ماندگار به وجود خواهد آمد و بر غنای ادبیات داستانی افغانستان خواهد افزود.

مطالب مرتبط