سفرنامه کابوس وار شاعری مدرن، مرور کتابهای آخر سعیدی

محمد شریف سعیدی، شعر زندگی اوست و شاعری مهم ترین کار او. شاعری که تبعید و دربدری و تنهایی و غربت و عسرت و همه این ها نتوانسته اند او را شکست دهند. او را مایوس یا افسرده یا سرخورده گوشه انزوا کنند.

شاید این از خصیصه جمعی شاعرانی است که در دهه هفتاد به عنوان شاعران مقاومت یا مهاجرت و مقاومت افغانستان شناخته می شدند. شاعرانی که فکر می کردند قبای تاریخی رسولان امروزه بر شانه آنهاست و با هر تعب ومشقتی که بود نوشتن و به خاطر مردم نوشتن را رها نکردند.

محمد کاظم کاظمی، استاد ابوطلب مظفری، عبدالغفور آرزو، استاد کریم تمنا،استادفدایی هروی، نادر احمدی،سید فضل الله قدسی ،قنبرعلی و سعادتملوک تابش و محمد شریف سر سلسله این جمعیت بودند و هنوز هم آن موج ادبی و البته فرهنگی به نام آن ها یاد می شود. ازین ها هر کدام سرگذشت و سرنوشتی متفاوت داشتند که داستان هر کدام خواندنی است.

ازین دو، کاظم کاظمی وشریف سعیدی راوی دردهای روزانه مردم بودند. هم زبان مطبوعات را می دانستند هم مسایل اجتماع را با شعور شاعرانه تعقیب می کردند.کاظمی تقریبا کارنامه شاعری اش ،کاملترین آیینه رنج وداغ مهاجران افغان و البته خود افغانستان است. از اتفاقاتی که دردهه هفتاد بر مهاجرین گذشت هیچ کس مثل او نتوانست به خوبی روایت کند.

در شعر کاظمی ذره ای سازش و آرامش نیست. هیچ وقت شعر عاشقانه نسروده و با این که بارها مورد آزار و اذیت و طعن قرار گرفته، هنوز شعرش پر از قصه های تازه ایست که راویان بسیار معدودی دارند.

شریف اما ،شعرش از همه متفاوت تر بوده، جدا از آن که از عاشقانه سرایی پرهیز نداشته، آشنایی اش با ادبیات غرب و ذوق نمادگرا، از او یک شاعر اجتماعی خاص ساخته است.شعر کاظمی بر تلمیح و فخامت کنایی زبان استوار است و شعر شریف بر استعاره و تکنیک.

از اولین شعر هایی که از او به یاد دارم غزلی است استعاری در باره جنازه ای که هنوز نیم جان است.روایت استعاری و سیلویاپلات مانندی از افغانستان در چنگ کشورها و جنگسالار ها، با این مطلع:

بازمانده رو به روی من دهان گورها

گم شدم در ازدحام دست مرده شور ها

غزلی دیگری درخطاب با زنان داشت که:

شب است با نخ آوازت بدوز پرچم عصیان را

وگرنه ماندن و پوسیدن کنار رشته و سوزن چیست؟

در شعر های بعدی او مستقیم اشاره به جنگ و مهاجرت و رنچ های آن نبود. درگیری او بیشتر با تبعات این دو پدیده بود. مثلا می گفت: "بودن دهلیز ممتد و تنگی است که به قفل های بزرگ می انجامد". مربوط به سرشکستگی هایی که مهاجرین در سفر های دور و بی مقصدشان تجربه می کردند.

یا مثلا از "عمامه ها که مثل مارهای سفید و سیاه بهم افتاده اند" شکایت می کرد. شکایت از دعوای بی حاصل و فرقه ای که در بین هموطنانش به راه افتاده بود. با همه این ها در زندگی و شعرش که طبعا آیینه زندگی شاعر است، همیشه داعیه نوعی لیبرالیسم داشت. و همیشه نوعی امید پیش برنده شعر های او بودند:

حق نمی سوزد از دار بپرس ای کافر

می شود این همه پیغمبر را آیا کشت؟

در حضور حکمتیار

روزی در حضور گلبدین حکمتیار، رهبر جهادی افغانستان، که آن سالها در ایران بود، شعری خواند که هنوز خیلی ها از تصور چنین شجاعتی مو بر تنشان راست می شود. حکمتیار که خود نیز ذوق ادبی داشت و راست یا دروغ معروف بود که هر که کمتر سخنی درباره او بد بگوید، فردایی را نمی بیند، در مقابل شجاعت شاعرانه شریف ، وقتی شعرش را تقدیم به او خواند، فرو شکست.

واریخته چون آب وضو از دهن شیخ

سرکوفته چون خاک تیمم شده مردم

آتش شده ، آتش شده ، آتش شده رهبر

هیزم شده هیزم شده هیزم شده مردم

سال ها که گذشت، دغدغه های اجتماعی در شریف رنگی از تغزل گرفتند. آن شجاعت نمرد اما امیدش دیگر رنگ باخته بود:

آن قلب سرخ که از قندهار تا مزار انار و گل سرخ می داد

اینک خلاصه شده در سرحدات پر خون

دهلیز چپش قندهار

باخون تازه در فوران

دهلیز راستش بامیان

با استخوان های شکسته بودا

نقشه قلبم تغییر کرده است و نفسم قید می شود

بر دهانم چپلک چوپان پاکستانی

در سینه ام گلوله روسی

در نگاهم سگ آمریکایی

ومن افتاده برخاک با قلبی آویزان از چنگک قصابی

بینی بریده ام المونین

شعر بینی بریده ام المومنین و الف لام میم دال، برای او تکفیر به ارمغان آوردند. او هر چه می خواست توضیح بدهد که او بر ضد دین سخنی نگفته است بلکه بر ضد باورهای غلطی سخن گفته که بیشتر از همه به بدنامی دین ختم شده، توفیری نداشت.

در شعر بینی بریده، او قصه عایشه دختر افغان که بینی اش را قبیله اش بریده بودند، سخن از طعن قبیله گفته بود. این که چطور در روزگار جدید هنوز، می شود به جرگه جمع شد و بینی کسی را برید.

بگو قل هوالله احد

یعنی خداوند از سر حد است

درشعرنامه سرباز، یادداشت هایی است درباره میدان جنگ، و این ساخت یادداشت گونه بعدها به ساختی مسلط در روایت های او تبدیل شدند.

با آن که افق سه چار روزن باز است

در کوه، هنوز شب طنین انداز است

هردره، دری به اشک صدها مادر

هر سنگ، دری به گور صد سربازاست

ساخت دیگری که تقریبا ابداع خود او بود و با استقبال شاعران مختلف به لحاظ فرم مواجه شد، نوعی استفاده از فرم لندی پشتو بود و چه بسا خسروانی های پهلوی.

اما جدا از فرم، بریده های واقعه نامه ای از جزییات زندگی بعد از جنگ در افغانستان بودند. بریده هایی که از فراوانی امکان باز شدن نمی یافتند. مثل عکس هایی که عکاسی حرفه ای از شیشه قطار تنها می توانست ثبت کند. هنوز نگاه استعاری اش را داشت. استعاره هایی که اکثرا قواره نمی یافتند مثل غزلی که بر مبنای زندگی و ردیف حلزون بود:

می کشد مشک پاره را بر دوش، با دو چشم همیشه تر حلزون

وه چه رنجی کشیده از دنیا با همین عمر مختصر حلزون

گاهی اما، استعاره ها از خشم می ترکیدند و تبدیل به شعار می شدند. گاهی وارد اطنابی بی اندازه می شد. اما با این حال بازگوی رنجی بود که شاعر از تماشایش می کشید. مثل شعر جنگ و صلح که قصه خانواده ای و به کنایه اجتماع بعد از جنگ و قبل از جنگ را مقایسه کرده بود.

کودک ایستاد

پارگی پیرهن دردهان دنده های لاغریش بود

رو به مادرش سؤال کرد: جنگ کی تمام می شود؟...

صلح آمده است لیکن آه!

شاه شاه

شحنه شحنه

شیخ شیخ

گشته اند

کودکی که عکسی از پدر کشیده است روی خاکها

غلام می شود!

درین شعر، شریف، روایت واقعگرایانه تلخی از جامعه امروز افغانستان ارائه می کند. عین آن چیزی که در هجدهم برومر لویی بناپارت درباره جامعه بعد از انقلاب فرانسه تصویر می شود. صحنه تغییر نمی کند. آدم ها نقاب هایشان را تغییر می دهند.

بازیگران، سرنوشت ناگزیر خویش را بازی می کنند. سرنوشتی که در آن، بیچاره همواره بیچاره است. شاعران همیشه با خوش صحبتی و مجلس آرایی دیده می شود. اما به سختی می تواند کسی رنج های کابوس وار شاعران را درک کند.

بدی شاعری، نگاهی است که از آن فراری نیست. نگاه تیزبین و حساسی که در روزگار ما به ناچار تلخ می شود. کسی که با شریف مثلا از نزدیک دوست باشد می داند که پشت چهره همیشه بشاش او چه اندوه های سنگینی پنهان است. این که چقدر کارخانه های اسلحه سازی اروپایی و فقر و جنگ، کابوس های مدام اویند. شاعر نمی تواند بی تفاوت بگذرد. هر کس به نحوی با این ماجراها بی خوابی می کشد.

دوکتاب تازه شریف زاغ سپید و خواب عمودی که توسط انتشارات تاک در کابل منتشر شده در ادامه کتاب الف لام میم دال، که توسط انجمن قلم افغانستان به چاپ رسیده، شرح سه گانه همان کابوس هاست.

زاغ سپید

زندگی دوساله او در متن جنگ در افغانستان، بعد از مدت ها در او تبدیل به سفرنامه یا وقایع نامه ای از روزگار امروز کابل است. من نگارنده و محمد رفیع جنید نیز، تقریبا چنین وقایع نامه هایی را نوشته بودیم. کتاب بازی با عزراییل من،نیمه دیگری از همین ماجرا بود و کتاب "ها"ی جنید، وقایع نامه دیگری با شکل و نگاه متفاوت خود او.

اما کتاب های شریف خصوصیات خودش را دارد. استعاره گرایی سمبلیک او، در کتاب زاغ سپید خیلی یک دست و ساختارمندند. همه روایت هایی از یک سفرند. اما وارد حافظه ناخود آگاه جمعی جهان شده اند. گویی تناقض دو زندگی او در غرب و وطن، کابوس های او را لحنی جهانی داده اند.

هر چند با تمام گلو نعره زد سپید:

نفرین به تیرگی!

باران قیر داغ بر انسان شدید شد

هرلحظه یک شهاب شتابان شهید شد!.....

با مشت های بسته ی خود نعره می کشید

چون شاه جنگلی

با حلق او کلی

مرغ سحر

مثل سپیده در کف خونش

هر دم شهید بود

مرغ سحر

در چشم های تیره ی بوف بزرگ شب

زاغ سپید بود.

کلاغ سفید دلیلی از چیزهای دیده نشده است. در اساطیر رومن-جرمنی همیشه از زاغ سفید صحبت شده. زاغی که ناممکن است تقریبا اما جستجوگران حقیقت در کوه های آلپ و در بعضی متون قفقاز او را که یگانه است و باطل کننده تصور عام و حامل و صاحب دانایی است خواهند یافت.

برای همین هم شاید بوده که فیلسوف مثالی اتریشی،لودویک ویتگنشتاین در استدلالش برای بطلان منطق استقرایی قدیم به مثال نود و نه زاغ سیاه می پردازد این مثال که شاکله منطق جدید را شکل می دهد براین بنا شده که به فرض وجود صد زاغ، اگر دیده شود که نود و نه تا ازین زاغ ها سیاهند نمی توان ادعا کرد که همه زاغ ها سیاه اند چرا که ممکن است آن زاغ آخری سیاه نباشد.

در کتاب جاودانه کلیله و دمنه،حکایت بوف و زاغ به عنوان تقابلی از خیر و شر مطرح می شود. زاغ نماد روز و روشنایی است. برعکس همه تصوراتی که زاغ را نماد ظلمت و سیاهی می دانند و بوف نماد شب و ظلمت و شر است. زاغ برای غلبه بر لشکر بوف ،نقشه می ریزد و با تدبیر سیطره ظلمت یا بوف را می شکند.

نمادها درین شعر، علاوه بر بیان موتیوهایی که کشف آن ها به شناخت بیش تر انسان از خود مدد می رساند، در ضمن نشان دهنده ی تضادها و پیوندها در دنیای واقعیت افسانه وارندتقابل خیر و شر به گونه ای نمادین، مانند جنگ خدایان و اهریمنان، زاغ و بوم، مار و پرنده و... نمایان می شود. زاغ مثل ماه و شب در این کتاب بیشترین بسامد را دارد گاهی زاغ ، شوم است. گاهی قاصد خبرهای بد. گاهی خدای جنگ.

ماه ایستاده است

شب به شانه چپش چقدر

زاغ زاغ قیر می کشد

درین کتاب، خیلی ازچیزهای واضح اما دیده نشده را می توان دید. از ملا و فروش بهشت و قم تا تاجر تریاک و فلاکت مردم تا دعواهای فامیلی وبی نزاکتی ها و جنگ هایی بر اثر توهم چرس/حشیش، تا حسرت های کودکانه برای نان و خرید و ناتوانی های عادی مردم مفلوک و لمپنیزم طبقه حاکم و البته تاریکی با همه تبعاتش که گژدم را در غذای خانوادگی می ریزد و خلاصه انفجار و انتحار و کوکنار که هر کدام به شکلی اعضای خانواده ها را می خورند حکایت شده.

در یکی از آن ها قصه دو دلداده است که عیششان با انتحاری ناهنگامی به عزا بدل می گردد. دیدنی هایی هم هستند که ذهن او را به سال های قبل تر می برند.

سیف از هزار سر

سیف از هزار پستان

با برق می گذشت

سرهای خونچکان را

کتاب خواب عمودی اما آخرین کتاب ازین سه گانه است. ته مانده و نکته های سفر.

وطن ندارم و دار و ندار من این است

زمین و خانه و شال و کلاه در چمدان

برای همین، گاهی شاعر حس می شود نقش پیرمردی بدخو و پر گپ را بازی می کند که می خواهد برای بار چندم نصیحت و شکایت کند.

به‌جز از غارت و قتل خود و بیگانه بگو

معنی ‌غیرت دیرینه‌ی افغانی چیست

گیرم این‌که تو شدی شیر و جهان جنگل شد

افتخارات به این شیوه‌ی حیوانی چیست

این بیت ها بی توضیحی کنایه ای به سخنرانی رییس جمهور افغانستان درباره شیربودن و باغیرت بودن افغانی است. به جز این باقی شعر ها هم گاهی گل درشت و شعاری، گاهی ظریفانه اشاره هایی به ریشه ها و نتایج جنگ است.

جنگی که به نظر شاعربرای تریاک است و بعد قصه زنانی که در پشت دار قالین بافی جوانمرگ می شوند. دردهای زنانه افغانی.کلا زن در همه شعر های سعیدی از پر بسامد ترین موتیوهاست.

مسایل زنان، تبعیض و نامرادی و مقایسه، مثلا غزلیست که دختران دنیا را از تهران تا هرات و شرق دور و غرب مقایسه می کند.خیلی جاها هم قلم انداز رفته است. بی توجه به رعایت زبان و حتی قواعد دستورزبان. شعری دارد از زبان مومنی که می خواهد برای زیارت به ایران برود و ناگاه به یادش می آید آزار و اذیت شدن در اردوگاه های دهشتناک و بدبختی های مهاجرین و دولت ایران.

نه یهودی‌ نه ارمنی بودیم، ما‌ مسلمان ناتنی بودیم

در دیاری که دار و دیوارش خط‌خطی از شعار فرهنگ است

گاهی در حافظه اش قدم می زند به روزهای جنگ به جبهه به خون و دربدری، برای همین شعار ها و آیه ها و حدیث ها گاهی در شعرش تبدیل به هذیان می شوند.

از تونل پیچ در پیچ آبی

با سرعت

در حوض بزرگ اکنون می‌افتم

و تخته‌ به ‌پشت غرق می‌شوم

سه گانه کتاب های تازه شریف سعیدی، سفرنامه کابوس وار شاعری مدرن و تلخ و در عین حال خواندنی از افغانستان ده سال اخیر است و فکر می کنم هرخواننده با شعوری را می تواند متاثرکندُ. امیدوارم گزیده ای ازاین شعرها مثل دیگر آثاربی نظیری که شاعران و نویسندگان افغانستان درین سال ها خلق کرده اند روزی نه چندان دور بتواند به دیگر زبان ها نیز ترجمه شود. این نوشته را با شعر نیمه تلخ از کتاب زاغ سپید تمام می کنم:

نیمی از دوستان قدیمی

خون چکان زیر خاک اند

نیمی از دوستان صمیمی

پیش چشمان من چاک چاک اند!

نیمه ی تلخم از- شست پا تا کمرگاه

زنده در گور

نیمه ی شهدم –از سینه تا کاسه سر

پر از وزوز زرد زنبور.

مطالب مرتبط