سال انتظار: ۲۰۱۴ سالی که دیگر افغان نیستم

در سال ۲۰۱۴ قرار است انتخابات ریاست جمهوری و شواراهای ولایتی افغانستان برگزار شود، نیروهای خارجی پس از یک دهه این کشور را ترک کنند. از این سبب عده ای نگرانند و عده ای امیدوار، شماری برای سال آینده برنامه‌دارند و عده ای هم از حوادثی احتمالی پس از ۲۰۱۴می ترسند. "سال انتظار" مجموعه مطالبی است که در آن شماری از افغانها از بیم‌ها و امیدهای خود در سال آینده برای سایت فارسی بی‌بی‌سی می‌ نویسند.

Image caption تمام این مدت به این فکر کرده ام که ۲۰۱۴ به وطن برمی گردم

همه چیز مرتب است. حالا دیگر سالهاست به صداها و صورت ها و سرک ها/جاده های ناشناخته عادت کرده ام. نامه ها را از صندوق پست بر می دارم. به همسایه ام لبخندی غلیظ تحویل می دهم و می آیم که قهوه‌ صبحگاهی ام را بنوشم و باز از سر عادت سری به خبرهای روز دنیا می زنم.

مثل همیشه گویا همه‌ خبرها خلاصه می شوند در یک گودال تاریک و سیاه که وطن من است.

طالبان و دولت که برادرخوانده ناخواسته اش است به تفاهم نمی رسند. انتخاباتی بس مجهول تر از آنچه گذشت، پیش رو است و یگانه چیزی که در تمام این بازی‌ها محلی از اعتنا نداشته و ندارد، امنیت و آتیه‌ی مردمانی است که سالهاست به گناه ناکرده در آتش کینه ورزی مردان دین و تفنگ می سوزند.

آمار تجاوز و قتل کودکان و زنان با جلوه ای کریه تر و خشونتی مهیب تر رو به رشد است و مواد مخدر که زمانی فقط معضلی جهانی بود حالا شاهراهی مرگبار به درون رگ‌های پژمرده جوانان خود آن خاک باز کرده است.

قومی، از سوی رهبران شورشیانی که علیه دولت می‌جنگند، تهدید به تکرار دوره عبدالرحمن خان و کابوس کله مناره ها می شوند و دولت با حذف قومیت مردم در تذکره‌ها می خواهد که آنها خود بمیرند و زبان و تاریخشان بمیرد و خواسته نا خواسته یکسان شوند.

همسایه ای، کان تربیت و تجهیز انتحار کننده ها و هراس افکنان شده است برای ملک افغان. و همسایه دیگر، بساط افغانی بگیران در داده است و لقمه نانی خشک را از او دریغ می کند.

افغان بودن، جان هزاران هزار انسان از وطن رانده شده افغانستانی را در مسیرهای نا امن به سمت سرزمین های آباد جهان گرفته است و از آنها چهره ای حقیر و منفور ساخته است.

پرده را بالا می زنم. نوری گرم به داخل اتاق می تابد. نامه هایم را باز می کنم. نامه ای از مدرسه دخترم، نامه ای از شرکتی که برق خانه ام را تامین می‌کند. پاکتی آبی رنگ و بزرگ برای جمع آوری لباسهای بی استفاده برای اعانه که نمی دانم به کجا فرستاده خواهد شد و نامه ای از طرف اداره ی مهاجرت.

قرار است اوایل سال آینده رسما شهروند استرالیا شوم و باید قبل از آن امتحانی را از سر بگذرانم تا بپذیرند که به اندازه ی کافی آماده هستم که پاسپورت خوشرنگشان را در جیبم داشته باشم تا دیگر در فرودگاه های کشورهای بیگانه به من بد بد نبینند و مرا به گوشه ای نکشانند برای کنترل دوباره مدارک و بار و بنه و رد مرز کردنم.

قرار است در سال ۲۰۱۴ دیگر افغان نباشم حد اقل در مدارک مسافرتی ام. شبهای زیادی اما کابوس می بینم. این کابوسها رفتار زنده ترسهای من است در روانم.

ترس‌ها و گریزها و یاس های بسیاری که مرا و تمام مردم هم دوران مرا هرگز آرام نخواهند گذاشت. چه آنکس که در میان معرکه ماند و خاکستر شد، چه آنکس که گریخت و درد از دست دادن داشته های بجا مانده اش و رنج بیگانه بودن همراه همیشگی اش شد، در هر سرزمینی که ساکن شد.

تمام این مدت به این فکر کرده ام که ۲۰۱۴ به وطن برمی گردم. به دیدار فامیل و دوستانم می روم. به ولایاتش سفر می کنم و دلی سیر، زشتی ها و زیبایی های سرزمینم را می بینم. سالهای دراز بی وطنی همواره حریصم نگهداشته برای بازگشت به ریشه. ریشه ای که از آن ترسیده ام و دوستش داشته ام.

یادم از تنها سفر کوتاهی که در سال دوهزار و هشت به افغانستان داشتم می آید. مسیر قره باغ _ کابل چادری/برقع به سر کرده بودم و نفسم تنگی می کرد از پشت شکافهای تنگ آن. تجربه ای ملموسی بود از زن بودن در آن مملکت.

حوالی میدان وردک جنگی سنگین بین طالبان و نیروهای خارجی در گرفته بود. شلیک های کور سربازان از پشت ماشینها به دل تاکستانهای دو سمت جاده و ترسی را که در آن ساعات احساس نکرده بودم یادم می آید.

گویا تمام عمرم را در میان شکلیک گلوله ها گذرانده باشم. آنجا بود که فهمیدم وقتی ریشه در آن وحشتکده داشته باشی، از هر کجای دنیا که بیایی بازهم همان می شوی که بودی. چشم سفید و بی باک در برابر مرگ.

۲۰۱۴ می توانست تنها نام ساده ای از یک سال باشد. اما این نام ساده برای ما مردم تبدیل شده است به کابوسی از یک برزخ. برزخی که هزار ترس جانسوز را در خود دارد و هزار بیم و امید را در آنسوی خود.

نگاه مهربان دنیا و خشونت و سنگینی چکمه سربازانی که از چهار کنج عالم به یاری صلح و دموکراسی نیم بند ما آمده بودند رفته رفته رو به پایان است. ترس از اینکه افغانستان یک بار دیگر به حال خود واگذار شود خواب بسیاری را تلخ و تاریک کرده است.

اگر امروز در گوشه ای از آن ملک حکم ارتداد نویسنده ای صادر می شود، در گوشه ای دیگر فیستیوال موسیقی و جشن های مردمی برگزار می شود. اگر در شهری مکاتب بسته می شوند، در شهری دیگر دانشگاه ها و مراکز علمی بسیاری قد علم می کند. اگر زنی روبروی گلوله ی طالبی نشانده می شود هزار زن دیگر هستند که صدای آن زن باشند.

افغانستان زخم خورده در این مدت، مجال تنفس کوتاهی داشت و کسی چه می داند که آیا می تواند دوباره به تنهایی روی پای خود بایستد یا خشم طالب و نامهربانی مردان سیاست و دستهای گناهکار همسایگانش، دوباره به دوران تاریکی که داشت بازش می‌گردانند.

حالا چشم نگران همه مردم افغانستان به ۲۰۱۴ دوخته شده است و چشم من و چشم نگران بسیار دیگری چون من نیز که نمی توانند و نمی خواهند باور کنند برای ابد در تبعید خواهند زیست.