خاطرات یک زندانی افغان؛ جوانان گروهی سر به نیست می‌شدند

Image caption این وسایل شخصی کسانی است که در بیشتر از سی سال جنگ در افغانستان کشته شده‌اند

بیاد دارم در یکی از شب‌های ماه مبارک رمضان سال ۱۳۵۷ در منطقه سوم خیرخانه در شمال شهر کابل درخانه‌ای به تنهایی زندگی می‌کردم. عصر روز بود، جوانی از نزدیکانم که دانشجوی دانشکده نظامی بود با چند عدد خربزه شمالی به دیدنم آمد.

من برای افطاری مهمان یکی از دوستانم بودم. ناگریز از مهمان اجازه خواسته به خانه دوستم رفتم و بعد از صرف شام به دلیل تنهایی مهمان در منزلم به خانه برگشتم.

شب مهتابی بود. حوالی ساعت ۱۰ شب به خانه رسیدم. مهمان در خواب بود و من نیز به اتاق خوابم رفتم. هنوز نخوابیده بودم که صدای بالا رفتن افراد را به بام خانه شنیدم.

بعد صدای ممتد زنگ دروازه. تا خواستم لباس بپوشم و دروازه را باز کنم که دروازه حیات/حویلی شکست و در داخل حیاط و سالن خانه سربازان و افسران نظامی سرازیر شدند. بدون مقدمه به من دستور دادند که دستانم را به دیوار بگیرم و به طرف دیوار نگاه کنم.

بعد به جستجوی منزلم پرداختند. من رو به طرف دیوار ایستادم و از سوی تعدادی از سربازان تهدید به مرگ شدم. بعد از چند دقیقه یکی از افسران به من گفت که بگو افسر سلاح‌ها و مهمات را در کجا پنهان کرده‌ای؟

Image caption زندانیان از ما می خواستند که پیام شان را به خانواده های آنان برسانیم

در جواب گفتم که افسر نیستم و مهندسم. نه سلاحی دارم و نه مهماتی. بعد از تهدید و توهین زیاد، در آخرین جستجو آنها داخل چاه آب حیاط را بازرسی کردند و چیزی نیافتند.

بعد از اینکه چیزی بدست نیاوردند به شکنجه و آزار من و مهمانم پرداختند. ما دو تا را با خود بردند. وقتی که از خانه بیرون شدیم، اطراف خانه با تانک و زره پوش دیوار شده بود.

مرا داخل یک تانک انداخت و در میان کاروان از تانکها به دفتر "اکسا" در منطقه شش درک شهر کابل بردند. وقتی وارد اتاق تحقیق شدم با یک پیاله چای و شیر پذیرای شدیم و بعد بازجوی آغاز شد. بازپرس را می شناختم و همین باعث شد که با من برخورد دوستانه داشته باشد.

او به من گفت که به شما احترام دارم. ولی حالا من ماموریت دارم و شما مکلفیت دارید تا به جُرم خود اعتراف کنید. وقتی می‌خواستم لب بازکنم و حقیقتی را بگویم بازپرس به شکنجه ام آغاز کرد. مرا متهم کرد که قصد کودتا علیه دولت را داشته‌ام. از من خواست که هم‌دستانم را یک یک معرفی کنم و اگر چنین نکنم ما شاهدان عینی داریم.

چندین بار مرا شوک برقی دادند. بیهوش شدم و با پاشیدن آب سرد به هوش آمدم. بعد سیم برق را به انگشتان دست و پایم و گوش‌هایم بستند و از من خواستند که اعتراف کنم. وقتی من لب به سخن نگشودم، گفت: الان شاهد می‌آید و چاره‌ای نداری مگر اینکه اعتراف کنی."

وقتی شاهد وارد اتاق شد، دیدم که دوست دیرینه‌ام بود. او اظهار نمود که با شکنجه آنجا آورده شده بود. داغ‌ها و زخمهای روی تنش شاهد این گفته هایش بود.

او گفت که با شکنجه اسنادی را به زور برسرم امضا کردند که ما و شما کودتا می‌کنیم و من چون شما را می‌شناختم به عنوان رهبر کودتا معرفی کردم. تمام دوستانم را که می‌شناختم نامش را به آنها نام دادم ولی آنان همچنان مرا شکنجه کردند. درمدت کوتاهی ۵۰ نفر از دوستانم را جمع کرده بودند.

در همین روز قیام چنداول و بالاحصار کابل واقع شد. ما برای رهایی از زیر زمین‌های نمناک و متعفن اداره "اکسا" ساعت شماری می کردیم . هر ساعت گروه گروه جوانان را می آوردند و بعد می بردند و سر به نیست می کردند. ولی ما به صورت معجزه آسا زنده ماندیم. بعد از ۱۰ شبانه روز ما را به موترهای سیاه رنگ انداختند و از آنجا بیرون آوردند.

همه فکر می‌کردیم که ما را برای کشتن می‌برند. ولی بعد از طی مسافتی کوتاهی خود را در مقابل دروازه ولایت / فرمانداری کابل یافتیم. آنجا صدها زندانی دیگری وجود داشت که به حالت بدی قرار داشتند. شکنجه شده بودند و به محض ورود ما به زندان، همه دور ما حلقه زدند و خواستار معلومات از اوضاع بیرون زندان شدند.

Image caption این وسایل شخصی قربانیان جنگ است

آنان به ما گفتند که در این زندان، زندانیان را شب و روز از زندان بیرون می برند. به گفته آنها اگر زندانی را روز بردند رها می شود ولی اگر کسی را شب از زندان بیرون بردند، سر به نیست می‌کنند.

فردای همان روز حوالی ساعت ۱۱ نام‌های ما را خواندند. بیرون آمدیم. همه زندانیان به ما گفتند که شما را به خانه های تان می‌برند و پیام‌های ما را نیز به خانواده های ما برسانید.

آنان پیام و سفارشهای به خانواده‌های خود داشتند. وقتی بیرون آمدیم خودروهای سیاه رنگ منتظر ما بود.

دیدن این خودروها باعث شد که ما امید رهایی را دیگر در سر نپرورانیم. دست و پای ما را به زنجیر و زولانه بستند. بعد سوار خودروها شدیم. داخل این خودروها تاریک بود و ما غیر از خود، بیرون را نمی‌دیدم. بعد از مدتی راه رفتن خودروها متوقف شدند و درها باز شد و ما بیرون آمدیم.

به ما گفتند که این زندان "پلچرخی" کابل است. همه ما را به بلاک/بند ۴ زندان پلچرخی بردند و در دروازه زندان، زندانیان قدیمی برای دیدن ما منتظر ایستاده بودند. دوستان و همکلاسی های ما هم در میان آنها ایستاده بودند.

بعد از اینکه وارد زندان شدیم با استقبال گرم زندانیان روبرو شدیم. آنان به ما چای و پتو تعارف می‌کردند. رهایی از شکنجه و وارد شدن به محیط زندان پلچرخی برای ما حکم بهشت را داشت.

ماه‌ها در زندان بودیم. با محیط زندان انس می‌گرفتیم که بتاریخ چهارم جدی/دی ۱۳۵۸ از محوطه زندان متوجه شدیم که فضای کابل پر است از هواپیماهای جنگی.

روز ششم جدی/ دی، سال ۱۳۵۸ بود. بار دیگر فضای کابل مملو شد از بوی باروت و دود هواپیماهای غول پیکر و همه در فضای زندان ترس از وقوع یک حادثه وحشتناک را داشتند.

حوالی ساعت ۱۱ قبل از ظهر رئیس زندان از طریق بلند گو زندان به همه زندانیان دستور داد تا قبل از ساعت ۱۲ ظهر به شنیدن یک بیانیه تاریخی توسط، حفیظ الله امین رئیس جمهوری وقت، در صحن زندان جمع شویم. ما منتظر شدیم ولی برنامه رادیو همچنان به صورت عادی ادامه پیدا کرد و از بیانیه ویژه خبری نبود.

ساعت یک بعد از ظهر، فرمانده زندان اعلام کرد که کدام خائین اطلاعات غلط را از وزارت داخله / کشور به ما رسانده، رئیس جمهور بیانیه نمی‌دهد و تمام زندانیان باید به سلولهای خود برگردند.

در میان زندانیان شایعه شد که تمام شهر توسط نیروهای روس اشغال و حفیظ الله امین یا کشته و یا اینکه زندانی شده است. ما منتظر اخبار شب ماندیم.

ساعت ۷:۵۵ دقیقه شب برنامه‌های تلویزیون ملی قطع شد و ما دوباره به سلول‌های خود رفتیم.

حوالی ساعت ۱۰ شب صدای شلیک هر لحظه به ما نزدیک تر می‌شد و دقیقا ساعت ۱۱ شب بود که سربازان روس زندان را تصرف کردند.

صبح روز بعد شاخه پرچم، حزب دموکراتیک خلق افغانستان، فهرست دوستان و طرفداران خود را آوردند و آنان را آزاد کردند و بتاریخ ۱۶ جدی سایر زندانیان نیز آزاد شدند که من هم در جمله آزاد شدگان بودم.

مطالب مرتبط