سال انتظار: ۲۰۱۴ پایان کمدی مبارزه با تروریسم

در سال ۲۰۱۴ قرار است انتخابات ریاست جمهوری و شواراهای ولایتی افغانستان برگزار شود، نیروهای خارجی پس از یک دهه این کشور را ترک کنند. از این سبب عده ای نگرانند و عده ای امیدوار، شماری برای سال آینده برنامه‌دارند و عده ای هم از حوادثی احتمالی پس از ۲۰۱۴می ترسند. "سال انتظار" مجموعه مطالبی است که در آن شماری از افغانها از بیم‌ها و امیدهای خود در سال آینده برای سایت فارسی بی‌بی‌سی می‌ نویسند.

من متعلق به نسلی هستم که زنده‌گی را در زیر سایۀ چهار نظام سیاسی تجربه کرده‌است. نسلی که صدای رژه سربازان آن کودتای ناشکوهمند، بوی باروت خمپاره‌های جهادگران سرمست از پیروزی و شمایل شلاق سیاه امر به معروف و نهی از منکر طالبان، هنوز از ذهن و دماغ‌شان بیرون نرفته است.

پاییز سال ۱۳۸۰ ما نوجوانانی بودیم که هواپیماهای بی ۵۲ را در آسمان با چشم می‌پالیدیم، تا بیابیم که بمب‌های‌شان را بر سر کدام طالب‌خانه می‌ریزند. انگار می‌خواستیم عقده‌هایی را که دستارپوشان طالب، با شلاق بر تن‌مان کاشته بودند، این‌گونه خالی کنیم. روزی هم که نیروهای خارجی وارد کابل شدند، رفتیم که شهکاری‌های‌شان را در اجساد سوختة طالبان تماشا کنیم.

فردایش، صدای موسیقی را بلند کردیم، کلاه‌ها را از سر ‌مان به دور انداختیم، ریش‌های‌مان را تراشیدیم و یک هوای تازه و کش‌دار را نیز راه دادیم به سینة‌مان؛ چون خیال کردیم که غایله به پایان رسید و ما از شکم بلا بیرون آمدیم. رفتیم که کتاب بخوانیم، شعر بگوییم، عاشق شویم و تظاهرات کنیم.

اما ما اشتباه کرده بودیم، غایله بود، بلا بود و همه‌روزه در خیابان‌های خونین کابل راه می‌رفت، در مزارع سبز تریاک می‌دوید و با رییس جمهور غذا می‌خورد و حتی بعدها، در شورای صلح می‌خوابید.

صبح‌ها وقتی از خانه بیرون می‌شدیم، تصادف‌ تنها امکان نجات ما بود و چه بسا آنانی را که به این امکان نصیب شان نشد و بلای انتحاری آنها را بلعید. اینجا همانگونه که ممکن است نا گهان و تصادفا بمیرید، به همان میزان تصادف زنده اید.

در تمام این‌ سال‌ها، گوش‌مان با صدای انفجار و چشم‌مان با رنگ خون چندان بیگانه نشد که سر از پا نشناسیم و این شهر را با مریخ به اشتباه بگیریم.

اینجا افغانستان است و ما همزاد ترس‌ایم، ما خود هول‌ایم؛ ما به این ترس و هول عادت کرده‌ایم. پس از ۲۰۱۴ که بدتر از این سال‌ها نمی‌شود.

معروف است که همه‌چیز به عادت بسته‌گی دارد. وقتی عادت کنی هیچ چیزی بد نیست. همه چیز خوب است و من عادت کرده‌ام. به همه‌چیز اینجا عادت کرده‌ام. آن‌گونه که تصور بیرون شدن از سرزمین ترور و تریاک، از همه بیشتر دلتنگم می‌سازد. غربت برای من کابوسی‌ست که هراس ۲۰۱۴ از آن شیرین‌تر می‌نماید.

آنجا که روزهایش با انفجار آغاز می‌شود، آنجا که یک طالب و یک سرباز خارجی مساویانه آدم کشته‌اند، آنجا که چتر دموکراسی بر رییس جمهور منتخب و یک فرمانده جنگ یک‌سان سایه افگنده، آنجا که سرباز پلیس و ارتش به همکارانش شلیک می‌کند و آنجا که از پارلمانش علیه آزادی بیان، فتوای جهاد صادر ‌می‌گردد، زمان متوقف شده‌است، فرقی میان ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ نیست. پس نباید نگران بود.

به هر روی، ۲۰۱۴ سالی‌ست که با ورود آن، کمدی مبارزه با تروریسم در افغانستان به پایان می‌رسد و تیتراژ پایان فلم، فهرست بلند و بالایی از قهرمانان مردۀ این جنگ را نشان خواهد داد. آنگاه، دیگر سنگینی غم مادرانی را بر دلم حس نخواهم کرد که همواره تابوت پرچم‌ پوشیده پسران‌شان، هدیۀ کشور من بوده‌است.

اما من، به حکم قانون، بلندترین انگشتم را رنگ می‌کنم تا بتوانم مقابل دوربین رسانه‌ها بگیرمش و ادای یک شهروند آزاد را درآورم. حق اعتراضم محفوظ است بنابر سنت دموکراسی در جهان سوم.

یادم می‌آید که در انتخابات سال ۱۳۸۳، وقتی کارت رای‌دهی گرفتم، احساس غریبی به من دست داد. از این‌که با پدرم هم‌زمان پای صندوق رای می‌رفتیم. تجربه‌ای را که من در بیست ساله‌گی به دست می‌آوردم، پدرم برای نخستین بار پس از چهل و پنج سال زنده‌گی امتحانش می‌کرد. آخر زمانۀ دموکراسی و دیکتاتوری از هم فرق داشت.

اما بار دیگر که پای صندوق رای رفتم، در نظرم این دو زمانه باهم مدغم شده بودند و بار سوم....

امان از این احساسات که همواره متغیر است.

انتخابات که بگذرد موقف شغلی‌ام ثبات پیدا خواهد کرد. زیرا سال جاری را در دانشگاه دولتی کاپیسا تدریس کرده‌ام. کارگزاران آنجا به من وعده داده‌اند که پروسۀ جذبم تا سال آینده وقت می‌گیرد و من باید صبور باشم. زادگاهم با آن‌که هشتاد کیلومتر از کابل فاصله دارد اما جای خیلی امنی نیست. شب‌ها قلمرو سربازان مخالف دولت می‌شود و من ناچار، هر روز غروب را از نزدیک ارگ ریاست جمهوری تماشا کنم.

با این‌همه، ۲۰۱۴ سالی‌ست که من وارد چهارمین دهۀ زنده‌گی‌ام می‌شوم. سالی‌که پیش از انتخابات و بیش از خروج نیروهای خارجی، برای من سال نوشتن است و اگر هراسی از گلوله و شلاق نبود، قصۀ نیمه‌کاره‌یی دارم که باید به پایانش برسانم.

مطالب مرتبط