سال انتظار: ۲۰۱۴ و قماری که باید زد

در سال ۲۰۱۴ قرار است انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی افغانستان برگزار شود و نیروهای خارجی پس از یک دهه این کشور را ترک کنند. از این سبب عده‌ای نگرانند و عده‌ای امیدوار، شماری برای سال آینده برنامه‌دارند و عده‌ای هم از حوادث احتمالی پس از ۲۰۱۴می‌ترسند. "سال انتظار" مجموعه مطالبی است که در آن شماری از افغانها از بیم‌ها و امیدهای خود در سال آینده برای سایت فارسی بی‌بی‌سی می‌‌نویسند.

در تابستان سال ۱۳۷۲ خورشیدی و در جریان جنگهای داخلی مجاهدین بر سر قدرت، کابل هر روز از هر سو، هدف شلیک موشک‌هایی قرار می‌گرفت. در آن سالها من شاهد برخورد یکی از همین موشک‌های سرگردان به یک مجلس عروسی بودم. آن روز به خوبی احساس کردم که فاصله بین شادی و غم چقدر می‌تواند اندک باشد؟

اکنون بیست سال بعد، تابستان ۱۳۹۲، در کابل درست روزی که نمایشگاه من قرار است گشایش یابد، حمله کننده انتحاری در نزدیکی محل نمایشگاه از پای در می آید و بعدش تلفنی از سوی برگزار کنندگان می‌شود که متاسفانه برگزاری نمایشگاه لغو شده است.

اگر از آن وصلت که در بالا یاد کردم، کودکی به دنیا آمده باشد، اکنون جوانی هژده یا نوزده ساله است. او و من از نسلی قبل‌تر از او و پدران‌مان، نسل‌هایی هستیم که روی آرامش را ندیده ایم .آنچه که در این سه نسل مشترک است، این است که همه ما دغدغه "امنیت" داشته‌ایم.

این سی و چند سال ناامنی یک اثر دیگر هم روی ما گذاشته است و آن اینکه روح‌مان را سرد و کرخت و عواطف‌مان را کم‌رنگ ساخته است. به عبارتی دیگر اگر حوادث در افغانستان در حد یک فاجعه نباشند، خیلی حساسیت ما را بر نمی‌انگیزد و نتیجه آن می‌شود که انفجار و انتحار و اتفاقاتی از این دست برای ما به امری عادی تبدیل شود. به زبان عامیانه اگر بگویم: در این سالها "پوست کلفت" شده ایم.

اگر نگاهی گذرا به ده سال گذشته داشته باشیم نظر من واضح و شفاف است، افغانستان طلایی‌ترین فرصت را برای بازسازی در همه عرصه‌ها به خصوص برای بازسازی زیربناهای فرهنگی از دست داد. فرصتی که در چند دهه گذشته، تنها نصیب دو کشور شد؛ آلمان بعد از جنگ جهانی دوم و کره جنوبی بعد از جنگ با کره شمالی، کشورهایی که در سایه کمکهای خارجی از پس خاکستر جنگ سر بلند کردند و به سرعت جاده‌های ترقی را پیمودند و به شگوفایی رسیدند.

اما در افعانستان، امروز و به خصوص در زمینه فرهنگ چه دستاوردی داشته‌ایم؟ از کابل دارای هژده سینما، بعضی هایش تبدیل به انبار یا متروکه شده اند و باقی هم هیچ کدام فعالیت جدی ندارند.

تعداد کتاب‌هایی که در این یک دهه چاپ شده اند به هزار عنوان هم نمی‌رسند. نیمی از کتابخانه عامه کابل، تبدیل به بازار شده است. موسیقی هم که در حد کوچه بازاری مبتذل و روبه سقوط است. وضعیت رسانه‌های چاپی و تصویری هم که مشخص است. چند فستیوال فیلم هم در قالب پروژه‌هایی شکل گرفتند و به فراموشی سپرده شدند.

راه اندازی نمایشگاه‌های هنری هم یا سخت و نفس گیر بوده و یا هم غیرممکن. در کل اگر کار فرهنگی هم صورت گرفته هیچگاه نگاه تخصصی و کیفی شامل آن نبوده است. حالا جوابی که در مقابل همه این ناکامی‌ها به آن می‌رسیم این است که "امنیت" در اولویت قرار دارد.

اما قسمت غم انگیز ماجرا این است که هنور به این باور نرسیده‌ایم که یکی از مولفه‌هایی که در ناامنی نقش دارد، سست بودن زیربناهای فرهنگی در جامعه است.

من به عنوان شخصی که بیشتر نیمه خالی گیلاس را می‌بینم، بعد از سال ۲۰۱۴ توقع خوش بینانه از اوضاع جامعه ندارم. احتمالا بعد از این سال، سفر به ولایات سخت‌تر می‌گردد، تنش‌های محلی افزایش می‌یابد، شرایط اقتصادی مردم رو به نا بسامانی می‌رود، تعدادی هم به شعر و موسیقی می‌پردازند، بعضی‌ها هم به فیلم ساختن‌شان ادامه می‌دهند، چند تایی هم کتاب خبرنگاری چاپ خواهد شد، آسیب‌های اجتماعی به خصوص نسبت به زنان افزایش خواهد یافت و ...

ولی روح جمعی مردم در یک نا امیدی مطلق و فضایی منفعلانه باقی خواهد ماند. با این حال آنچه که مهم است جریان زندگی قطع نخواهد شد.

۲۰۱۴ برای من نقطه عطف نیست ولی ممکن است سر آغازی باشد برای بازگشت به دوران تلخ و سیاه دهه هفتاد. ما با زندگی کردن در افغانستان یاد گرفته ایم که آماده هر نوع اتفاقی باشیم، یک حادثه، یک ماجرا، یک فاجعه و یا یک انقلاب. چیزی که ما دقیق نمی‌توانیم آن را پیش بینی کنیم. اما مجبوریم در متن آن رویداد مشغول بازی باشیم.

افغانستان فعلی مانند بنگاه‌های شرط بندی است. برای پیش بینی اتفاقات آن باید قمار زد. اما چیزی که در این قمار قطعی است این است که "هیچگاهی مردم برنده این قمار نخواهند بود."

مطالب مرتبط