روایت عشق ممنوع و درد مشترک در 'آسمان که تو باشی'

Image caption جلد کتاب آسمان که تو باشی

'آسمان که تو باشی'، حاصل نگاه شاعرانه ای است به یک زندگى؛ زندگى انسان سرگشته عصر حاضر. وقایع تلخ و تیز جامعه و جهانى که شاعر، ساکن آن است نیز در این مجموعه با خط کش شعر و واژه اندازه مى شود؛ آنجا که مى گوید: به سفرى ممنوع رفتند/تا به هم رسیدن ممنوعشان را جشن بگیرند/در شهرى ممنوع/در شامگاهى ممنوع.

همین طور بگیر و برو تا 'لحظه هاى انتظار' آنجا که مى گوید: مى ترسم وقتى بیایى/ مردم را مشغول تماشاى مترسک سوخته اى ببینى که نگاهبان عشق بود.

روایت تلخى‌ها و تنهایى‌ها به زبانى مشترک و دلنشین از ویژگى‌هاى اشعار شهبازایرج، نویسنده مجموعه آسمان که تو باشى است: مى روم در گوشه اى متروک و پنهان از نظرها/ مثل یک دیوانه، یک ولگرد مى خواهم بمیرم. خواننده این ابیات انگار با آن گوشه متروک آشناست یا این عصبانیت یا غضب نسبت به خود را مى شناسد.

'گوشه متروک'

'گوشه متروک' شاعر که بشود گوشه مخاطب، آسمانش که بشود آسمان خواننده‌اش و عشقش اگر بنشیند در کالبد آن که مى‌خواهد، زبان مشترک پیدا شده است.

در مورد این مجموعه اشعار هم مى‌توان به طور کلى ادعا کرد که به گواه احساس نزدیکى، آشنایى و صمیمیتى که ایجاد مى‌کنند، این زبان مشترک را یافته اند. یافتن این زبان مشترک، دغدغه جدى هر شاعرى محسوب مى شود؛ همان که گاهى وقت زیادى هم به آزمون و خطا، صرف رسیدن به آن مى شود، اما الزاما همه هم به مقصد نمى رسند. همین مى شود عامل تعیین دایره مخاطبان؛ از دوست و رفیق و همفکر تا مردمان سرزمین‌هاى دور حتى.

این زبان مشترک با دایره مخاطبانى فراتر از مرزهاى افغانستان، در آثار شهبازایرج با برخى اشعار متولد مى‌شود، بزرگ مى شود و همانجا هم به بلوغ مى‌رسد مانند شعر 'یازدهم سپتمبر'.

در گستره این شعر، همنشینى تصاویر و واژه ها، وزن و قوت ایجاد مى کند. آمریکا و فرهاد و مجنون و برج هاى دو قلو و افغانستان و درون شاعر، در این شعر چنان همنشین اند؛ آنچنان که انگار باید مى بودند از آغاز:

فرو ریختى در من

فرو ریختم در تو

چیزى برجاى نماند از ما

آخرین بازمانده انفجار

احساسى بود

که من از مجنون و فرهاد

به ارث برده بودم

.

.

.

آمریکا

حمله کرد بر آنها که برج هایش را فرو ریختند

من اما سرزمینى بى ارتشم

سرزمینى که حمله اش اشک است و دفاعش لبخند

مى‌گریم مى‌گریم مى‌گریم

براى برج هایى که فروریختند

و زنده زنده دفن شدند

دستانم

چشمانم

و قلبم

اما در برخى اشعار از این زبان مشترک که، سهل الوصول هم نیست، کمتر بهره بردارى شده است یا اینکه در توصیف وضعیتى به کار گرفته شده که پیشتر هم با تفاوت هاى اندک در اشعار دیگران، وصف شده است؛ مانند آنچه در شعر 'پیر و جوان، جریان دارد:

بر بلنداى عشقى ممنوع

همدیگر را به آغوش مى کشیدند

در انتظار روزهاى نیامده

انتظار به هم رسیدن پایدار

یکى آمدن آفتاب را مى دید

دیگرى رفتنش را

آرزوى همسان

ممنوعیتى ابدى بود

نقطه قوت این شعر اما در مفهوم آن است. بار زبان مشترک اینجا نه بر دوش ساختار شعر که بر دوش مفهوم آن است. شاعر که در شعرهاى دیگرش ثابت کرده توانایى ساختارسازى دارد، اینجا بهره‌اى از این توانایى‌اش نبرده است.

شاید اگر تاریخ سرودن اشعار در این مجموعه ثبت شده بود، مى‌شد به نتیجه‌اى منطقى تر رسید که مثلا شاعر فلان روند را طى کرده تا به این زبان رسیده است و مى شد اشعار را در قالب روند تاریخى شان دید. ناگفته نماند که انتشار این مجموعه به دو خط فارسى و سیرلیک اقدامى بسیار بجاست در جهت یافتن مخاطبانى که خیلى هم دم دست نیستند و براى راه یافتن به دنیایشان باید مرزها را درنوردید.

در هرحال زبان ارتباطى شعر شهباز ایرج آماده ساخت و ساز است. به نظر مى‌رسد حالا که شاعر ابزار تصویرسازى و ترکیب سازى و واژه پردازى هم زمان را در دست دارد زمان آن شاید فرا رسیده باشد که این تجربه و گشت و گذار درون و برون را برساند به منزلى که در آن، آفرینش حرف اول را مى زند. منزلى در جایى حوالى آنجا که به قوت مى گوید:

وطن در کفش هاى خویش دارم، خانه بر دوشم/ نمى یابم به دامان بزرگت جا، من اى دنیا.

مطالب مرتبط