سال انتظار: بازهم انار بخرم، کتابخانه بروم و دمی خوش باشم

Image caption دوست ندارم در جغرافیایی که در آن حق آب و گل دارم دیگر آواره باشم

به یاد دارم زمانی را که پیش از رفتن به صنف، باید نیم ساعت درصف می ایستادیم. بعد آرام آرام می رفتیم به سمت کلاسمان. بخشی از برنامه نیم ساعته قبل از ورود به صنف، خواندن سرود ملی بود.

وقتی که همه با صدای بلند سرود ملی را می‌خواندند من چقدر با با آن احساس بیگانگی می کردم. می دانستم که این حس چقدر فردی است آن هم فقط برای من از میان انبوهی از دانش آموزانی که با صدای بلند سرود ملی شان را می خواندند و من در بین کلمه‌ها و اصوات سرگردان بودم.

سرود ملی را از حفظ بودم "سر زد از افق مهر خاوران، فروغ دیده حق باوران، بهمن فر ایمان ماست..." ولی هیچ گاه نتوانستم با جمع، هم کلام شوم هم صدا شوم و ترانه میهنی بخوانم.

از همان کودکی می فهمیدم که من تافته یی جدا بافته‌ی هستم که به هیچ عنوان با این جمع هم صدا نخواهم شد حتی اگر زادگاهم همان خطه باشد. نمی توانستم خودم را فریب دهم واقعیت آشکاری که درکش می کردم من یک "آواره افغانی" بودم همان چیزی که روی کارت شناسایی‌ام حک شده بود. هویتی که برایم تعریف شده بود هویت یک آواره بود.

در شمار شاگردان برتر بودم و همیشه از این جهت تقدیر می شدم ولی زمانی که کمک‌های ویژه سازمان ملل برایمان می رسید، آن وقت‌ها خواهرم از رفتن به دفتر مکتب ابا می ورزید و از من می‌خواست که بروم و آن‌ها را بگیرم.

آن زمان هم وقتی که معلمان مرا می دیدند باز هم تفاوت را احساس می کردم من مثل بقیه نبودم، من یک افغان آواره بودم که حالا کمک‌های سازمان ملل برایش رسیده است. به ناظم و مدیر مکتب گفتم که نمی خواهم‌شان ولی آنها گفتند که باید رسیدشان کنی و با همان لحن ناخوشایند گفت این ها برای آوارگان افغانی است که سازمان ملل برایتان فرستاده ما نمی توانیم به کس دیگری بدهیم.

طعم تلخ آوارگی، چیزی نیست که بتوان به راحتی آن را وا نمود و شرح داد. ولی آن درد نامی دیر آشنا برای من است. من آن را پذیرفته بودم. من سال‌ها با آن درد زندگی کردم و آوارگی را بیش از هر چیز دیگری در آوارگی روح و روانم یافتم.

حس بی تعلقی و سرگشتگی موهومی که هیچ وقت به آن واقف نگشتم. به وطن بازگشتیم به امید همان هویت گم شده ام به دنبال جایی که فقط مکان نیست اصالت است، ریشه است، خاک است، وطن است.

به سرزمینی که در آن دیگر بیگانه قلمداد نشوم، حل شوم در جمع، هویت پیدا کنم و پیدا کنم خودم را در وادی که به آن تعلق دارم. ۹ سال گذشت و من هنوز هم به دنبال همان جمعی هستم که با آن‌ها یکی شوم.

درباره جنبش‌های ملی گرایی در ممالک عرب و پان ترکیسم و عوامل هم گرایی ملی سایر ممالک در دانشگاه زیاد خواندم ولی اثری از آن را در این جا نیافتم.

حالا بگذریم از بررسی تاریخی زحمات بی‌شمار برای یک دست سازی و ناسیونالیزم افغانی از نوع محمود طرزی وارش که به کجا انجامید. چیزی که من حالا حس می کنم این است که آن حس نوستالوژیک وطن پرستی و تعلق به یک هویت جمعی هیچ گاه در من یکی شکل نگرفت.

علوم سیاسی خواندم ولی اصلا اینجا قصد ندارم تئوری پردازی کنم. می خواهم حالا فقط از دید همان دخترک کوچکی به مساله ببینم که حالا بزرگ شده، کودک آواره ای که حال صاحب وطن شده است.

این مساله ۲۰۱۴ و سایر مقولات جانبی از جمله امضای پیمان استراتژیک برای من یکی خیلی تعیین کننده نیست.

اندرباب آشفتگی اوضاع سیاسی و اجتماعی و پیچیدگی اوضاع بر حسب معادلات منطقوی و جهانی که بعد از ۲۰۱۴ افغانستان در چه وضعیتی به سر خواهد برد هم تحلیل گران زیاد حرف بار رسانه‌ها کرده‌اند.

من نیک می دانم چیزی که سرنوشت ساز خواهد بود زمان نیست و تعیین جدول زمانی برای تغییر وضعیت چیز مضحکی است. پرسش من این است که ظرفیت تغییر تا چه حد در خود ما به وجود آمده است؟ تا چه حد حس ملی گرایی در آن دخترک مغموم کوچک ایجاد شده است؟ در بقیه چطور؟

تنها دلخوشی من شاید این باشد، روزگاری را که در کابل می گذرانم از کنار میوه فروشی‌های پل سرخ بگذرم و انار بخرم. سری بزنم به کتابفروشی عرفان. به صرف شام دعوت شوم حتی در هتل‌های شدیدا تحت مراقبت‌های امنتی و دمی خوش دارم با دوستان.

چیزی که عجالتا به آن امیدوارم که این است که همین دلخوشی‌های کوچکم بعد از چندی به یغما نرود و پیچیدگی اوضاع عرصه را بیش از این بر ما تنگ نسازد. این بماند که بعد از این زمانی فرا خواهد رسید که من و خیلی‎های دیگر وقتی سرود ملی نواخته می شود سرمان را پایین نندازیم و همه با یک صدا سرود ملی بخوانیم و از صمیم دل یکی شویم.

این یکی از فانتزی‌های من است که نمی دانم چقدر دست یافتنی است. دوست ندارم در جغرافیایی که در آن حق آب و گل دارم دیگر آواره باشم.