سال انتظار؛ می‌خواهم کابل را دو باره احساس کنم

Image caption کاوه: تاریخ کشور زادگاهم گواه نظام های استبدادی بوده است

موشکافی مفاهیمی مانند امید و یاس کار دشواریست. اما برای سال ۲۰۱۴، نشانه های برجسته از جدال میان فردای ناآزموده امیدساز و بازگشت به گذشته یاس انگیز در ذهنم مشهود است.

من کشور زادگاهم را ۱۶ سال پیش از امروز مجبور به ترک شدم. پس آنچه در یادم هست، آنچه که من هرگز آنرا فراموش نخواهم کرد و داغ آنرا همیشه با خود خواهم داشت، خاطرات جنگ و خشونت و احساس ترس است.

گرچه بیش از یک دهه است که در کشور هلند بسر می برم، اما گاه گاهی صدای اصابت راکت های دلخراش را در کابل دهه نود، هنوز می شنوم؛ صدای بانوانی را می شنوم که از درد شلاق ناله می کردند؛ سایه فقر را که روز بروز تیره تر می شد، هنوز می بینم؛ کلاس درسیم پیش چشمانم نمایان می شود، که من روی زمین سرد و برهنه نشسته بودم و آموزگارم، با لبان خشک و چهره‌ای رنگ رفته به ما درس می داد.. روزهایی را تجربه کردم که تاریکتر از شب بودند.

خوب به یاد دارم آن روزی را که بسوی پاکستان در حرکت بودیم. بادمدادی بود، سرد، شاید سردتر از هر بامداد دگر. من که در دوره آغاز نوجوانی بودم، با جسم لاغر و ضعیف، با دل پر از دلهره و ترس، چشم هایم را بر مسیر راه چنان دوخته بودم، که گویا دیگر این مسیر را دو باره بر نخواهم گشت؛ امید برای یک فردای دگر برایم مرده بود.

سال ها گذشت. اتفاقات تازه‌ای در زندگیم بوقوع پیوستند. من آهسته آهسته با دوری از میهنم عادت کرده بودم؛ نام دیگر‌م مهاجر شده بود. و هرگاه شوق هوای دیارم در سرم می زد، خاطرات تلخ دو باره شتابان روی چشم هایم نمایان می شدند، گلویم را فشار می‌دادند، تا سرانجام به خود تقلین می‌کردم که من از این پس وطنی ندارم.

روزی نامه‌ای از شهرداری آمستردام دریافت کردم، که در آن برگه رای دهی برای شرکت در انتخابات پارلمانی هلند بود. خیلی هیجان زده ام کرد. خوب بیاد دارم که من آن برگه را در دست هایم چنان محکم گرفته بودم، تا کسی آنرا از دست هایم نستاند. لحظه ای گذشت. احساسی غریبی به من رخ داد. ازیک سو برای نخستین بار، منِ را در خود دریافتم که حق رای دهی را پیدا کرده بود. اما از سوی دیگر، حافظه ام مرا بطرف کشور زادگاهم کشاند؛ محرومیت هم میهنان خود را با تمام وجودم احساس کردم.

تاریخ کشور زادگاهم گواه نظام های استبدادی بوده است. نظام‌هایی که کلیه شئون جامعه زیر کنترل و نظارت یک خانواده یا یک قوم یا یک حزب واحد بوده. از حقوق سیاسی هیچ خبری نبود. صدای دگر اندیشان و منتقدین دولت همواره خاموش می شد؛ توسل به زور و خشونت تنها گزینههای بودند برای سرکوب مخالفان سیاسی و دگر اندیشان.

خوشبختانه، دیری نگذشت که هموطنان من هم، حق رای دهی را پیدا کردند. هنگامیکه تصاویری روز برگزاری نخستین انتخابات را از طریق رسانه‌ها دیدم، از شادی در لباسم نمی گنجیدم. آری! میلیون ها هموطمن من شتابان بسوی صندوق های رای رفتند؛ حمایت خود را از دموکراسی نوپا به نمایش گذاشتند.

سال ۲۰۱۴ پیوند می خورد با یک رویداد مهم و سرنوشت ساز در کشور زادگاهم: برگزاری سومین انتخابات ریاست جمهوری. برگزاری انتخابات آزاد و عادلانه یک بایستگی مبرم برای انتقال مسالمت آمیز قدرت سیاسی پنداشته می شود. امیدوارم که هموطنان من بار دیگر حمایت خود را بطور چشمگیر از دموکراسی به نمایش بگذارند. در ضمن، انتظار دارم دولت آینده به روند سیاسی کردن قوم، فرهنگ و مذهب که از دهه ها بدینسو ادامه دارد، اختتام بخشد و بجای آن فرهنگ همدیگر پذیری و آیین شهروندی را ترویج دهد و نهادینه کند.

شاید سال ۲۰۱۴، سال برگشت من به کشور زادگاهم باشد. گرچه سال هاست که رویدادهای وطنم را از دور همواره تعقیب می کنم، اما دگرگونی های اجتماعی و فرهنگی یک جامعه را می‌توان در بطن همان جامعه بهتر درک کرد.

می‌خواهم کابل را دو باره احساس کنم، تا دربیابم که این فاصله، این دوری، با انبوهی از دگرگونی های که در این زمان رخ داده، رابطه من و زادگاهم را تا چه حدی متاثر ساخته است.

سخن کوتاه، من گرچه فرسنگ ها دور از میهنم بسر می برم، اما باز هم، قابلیت تصور برگشت به جنگ های خانمان سوز را ندارم؛ پس بگذار – شاید تاحدی ساده لوحانه هم باشد - آنرا بعید بدانم.