روایت کتاب‌خوانی دختران 'سوزن طلایی' در زمان طالبان

Image caption بعد ها طالبان رفتند و ما توانستیم آزادی خریدن و خواندن کتاب را تجربه کنیم که باز هم لذتی بی‌نهایت داشت

امروز روز جهانی کتاب است و ذهن من پر شده از خاطرات کتاب‌خوانی در دوره طالبان.

دوره‌ای که بسیار بسیار تلخ بود ولی در بطن این تلخی، خاطرات شیرینی وجود داشت که طعمی متفاوت از تمام شیرینی‌های امروز زندگی دارد.

ترس و دلهره هنگام سرزدن به کتابخانه‌های شهر و با خود کشیدن خورجین‌ها و توبره‌های پر از کتاب و تار و سوزن، نگرانی‌ای که در سیمای کتابداران موج می‌زد و دنیای رنگین ورای آنچه که از دریچه برقع می‌دیدیم و بزرگ‌تر از هر دلهره‌ای بود.

روزگاری عجیبی بود که چند دختر، فقط چند دختر سرکش و چند خانواده مهربان و چند استاد بزرگوار، تمام نظام طالبانی را سخره گرفته بودند و همه سیاهی آن دوره را به چالش کشیده بودند.

قفسه‌های کتاب استاد رهیاب که سر به سقف کشیده بود و به تمام زشتی‌های آن روزگار طعنه می‌زد و کلیدرخوانی که برای آن دخترها حکم وظیفه‌ را پیدا کرده بود و گویا ترک آن گناه کبیره است.

آن وقت‌ها گل محمد بود که روزهای خالی ما را با خار و خس و دام‌های مریضی که هی تلف می‌شدند، به طور غریبی پر می‌کرد و ابراهیم گلستان با مارال، رنگی به آن روزهای بی‌رنگ می‌داد.

کتاب‌های عامه پسند

واقعیت دیگر آن روزها گرایش خاص به همین رمان‌های بازاری و عامه پسند فهیمه رحیمی، مریم جعفری، نسرین ثامنی و ... بود.

دقیقا یادم هست که مادرم، من و دو خواهرم، هر چهار نفر برای خواندن کتاب‌های فهیمه رحیمی به صف می‌نشستیم و چه بی‌صبرانه منتظر می‌ماندیم تا یک نفر یکی از کتاب‌ها را تمام کند و نوبت دیگری برسد.

در آموزشگاه خیاطی سوزن طلایی هم با وجود تذکر‌های ملایم استادان که خواندن این کتاب‌ها را تلف کردن وقت می‌دانستند، بازهم این کتاب‌ها در توبره‌های ما ودل‌های ما جای خاصی داشت.

و برای مدت‌ها میان رمان‌های 'بامداد خمار' و 'در امتداد شب' سرگردان می‌ماندیم و نمی‌دانستیم حق را به کدام یک بدهیم.

در کتاب‌فروشی‌های شهر هم، تقاضا برای به کرایه گرفتن این کتاب‌ها از کتب علمی بیشتر بود.

یکی از شب‌ها، هنوز بخشی از رمان 'پنجره' را تمام نکرده بودم که برق ژنراتور ما قطع شد.

از اتاق رفتم بیرون و متوجه ماه شب چهارده شدم و نوری که یک شهر تاریک را روشن می‌کرد، رفتم روی ایوان جا پهن کردم و تا کتاب را تمام نکردم، نخوابیدم.

در بین دختران سوزن طلایی آنهایی که برادرانی هم سن و سال خود داشتند، خوشبخت‌تر از بقیه بودند و نسبت به ما دسترسی بیشتری به کتاب‌ها و کتابخانه‌ها داشتند.

اینها به بخش جوانان انجمن ادبی هرات رفت و آمد می‌کردند و بحث‌های ادبی که آنجا مطرح می‌شد، توسط خواهران‌شان به خیاطی کشیده می‌شد و ما بدون اینکه سری به انجمن ادبی زده باشیم، ارتباطی اندک از این طریق با آنجا داشتیم که خودش دلگرمی بزرگی بود.

و هر وقت استادی به کتاب تازه‌ای اشاره می‌کرد از سیروس شمیسا و یا دیگران، سرگردانی جدید و شور تازه‌ای برای پیدا کردن مسافری که از ایران بیاید، آغاز می‌شد تا از او بخواهیم این کتاب را برای ما بیاورد و با خواندن آن آگاهی ادبی خود را بالا ببریم و هنگامی که استاد دیگری کتابی را که به تازگی چاپ شده بود با خود به خیاطی سوزن طلایی می‌آورد و معرفی می‌کرد، حرص خواندن آن کتاب، باز هم چیزی نایاب بود که این روزها در من نیست.

پس از طالبان

بعد ها طالبان رفتند و ما توانستیم آزادی خریدن و خواندن کتاب را تجربه کنیم که باز هم لذتی بی‌نهایت داشت.

کم‌کم شوق رفتن به مدرسه و دانشگاه در جان ما دمیده شد و برای مدتی شعر و ادبیات را به پستو‌های ذهن خود فرستادیم تا ایکس و وای الجبر را برای امتحان کنکور فرابگیریم.

رفته رفته تعدادی از این دخترکان خیاط تبدیل شدند به چهره‌های شناخته شده در شهر هرات و توانستند روح خیاطی سوزن طلایی را زنده نگهدارند که برجسته‌ترین‌های این دسته خالده خرسند، لیلا رازقی، شیما قاضی زاده، یسنا رهیاب و... هستند.

روانشاد نادیا انجمن شعر را هیچگاه در حاشیه قرار نداد با آنکه گاهی شوخی می‌کرد و می‌گفت از وقتی طالبان رفته‌اند، دیگر کمتر از چیزی الهام می‌گیرد.

هنگامی که کتاب 'در قند هندوانه' و 'صید ماهی قزل‌آلا در آمریکا' به بازار آمد، طالبان رفته بودند و من دانشگاه را تمام کرده بودم و در وزارت کار می‌کردم و مهم‌تر از همه اینکه یک زن متاهل بودم.

ولی در تمام مدتی که برای خواندن این دو کتاب انتظار کشیدم، دلتنگ روزهای کتاب‌خوانی در خیاطی سوزن طلایی بودم.

من در کابل بودم و یارانم در هرات، در ایران و یا هم در زیر خاک.

من یک کارمند ساده دولتی بودم و آنها مادران بچه‌دار و مصروف پخت و پز.

دیگر زندگی هیچ کدام از ما با شعر فروغ آغاز نمی‌شد و انجمن ادبی روزهای چهارشنبه مثل یک راز سرگشوده باز بود برای همه جوانی که به ادبیات علاقه داشتند.

مطالب مرتبط