'زندگی کوچک مردمی بی قوم و نژاد'

حق نشر عکس f
Image caption عکس از صفحه فیس بوک خسرو مانی

"زندگی کوچک "نام تازه‌ترین داستان منتشر شده از خسرو مانی است که نشر زریاب آن را در شروع سال ۱۳۹۳ در کابل منتشر کرده است.

مانی نویسنده خاصی است؛ یکی از شگفتی‌های ادبی که در این سال‌ها ظهور کرده‌است.

مانی مثلا به چندین زبان زنده از جمله انگلیسی و اسپانیایی مسلط است. ادبیات مدرن دنیا را می‌شناسد و ادبیات کلاسیک فارسی را نیز خوب بلد است.

نوشتن جنون اوست و از آغاز، نوشته هایش شبیه خودش بودند.

چند رور قبل با هم حرف می‌زدیم که چطور نویسنده نمی‌تواند از راه نوشتن زندگی بگذراند.

پرسیدم می‌تواند داستان عامه‌پسند بنویسد؟ شاید بتواند اما این ذات او و زندگی او نیست.

در این سال‌ها خیلی نویسنده در افغانستان ظهور کرده‌اند که بیرون زندگی افغانی یا انسان افغانی را نوشته‌اند.

اما این بیرون، تنها صورت آشکار شده آنها است. صورت چه بسا مستحیل شده و دستکاری شده، چرا که هر کسی در بیرون مجبور به نمایش است. این نمایش‌ها، کلیشه‌هایی هستند که طبعا نمی‌توانند خیلی متنوع شوند.

اما مانی نویسنده زندگی درونی خودش است و خود او نمونه‌ای است از انسان تازه‌ای که در افغانستان بعد از جنگ ظهور کرده است.

خودی درگیر با جهان، با مرگ و هستی، خودی شاعرانه و جادویی.

چرا که خود این انسان تازه پس از گذشتن از "هزار خانه خواب و اختناق" سال‌های طی شده، به معجونی جادویی و شگفت تبدیل شده است.

قبل ازین از مانی، "کتاب نام‌های متروک" را خوانده بودم.

کتابی غیر منتظره بود. باور نمی‌کردم به چنین سطحی از شعور ادبی و دریافت فلسفی در چنین روزگاری بتوان برخورد. کتاب را چند بار خواندم و بعد که او را دیدم، مشغول نوشتن همین کتاب بود.

نویسنده‌ای خوش‌پوش با طبعی غیر قابل پیش‌بینی و بعد که کتاب را دیدم مثل سفری خیالی و سورئال بود؛ سفری جادویی در روان آدمی.

"آن گاه دوربین، می‌تواند دسته جارویی وحشی شود، برود سراغ ابرها و بروبدشان، سپس کنار پنجره بایستد و به آسمان ثابت بی‌ابر نگاه کند، خوشش نیاید و به عقب برگردد، به آغاز اتاق، اتاق را از بیخ و بن جارو کند، با پنجره و آسمان و باغچه اش..."

این فضای بی‌تفاوت و علی السویه، فضای ذهنی غالب نسل نو است.

این که هر چیزی می‌تواند هر چیزی باشد. اصلا مهم نیست نامش چیست. اصلا مهم نیست برای چیست و چه کاربردی دارد، برای این همه چیز می‌تواند به هر چیزی تبدیل شود.

"یک: آیینه قدنمایی را در نظر بگیریم. در سمت راستش عکس سیاه و سفیدی قرار دارد، آویخته بر گوشه‌ای از دیوار سفیدش. فرشی سرخ کف اتاقش را پوشانده است. در ته آیینه هم پنجره‌ای سرخ کف اتاقش را پوشانده است. در ته آیینه هم پنجره ای مشبک."

این یک اما هیچ دویی ندارد. عدد شروعی است بدون آنکه پایانی داشته باشد. بیدل دهلوی بیتی دارد که:

حیرت دمیده‌ام گل داغم بهانه‌ایست

طاووس جلوه زار تو آیینه خانه‌ایست

تفسیری از هستی که یک صورت در آیینه خانه‌ای مثالی به رنگ‌های بسیار تکثیر می‌شود.

در قدیم برای شناسایی برده‌ها بر آنها داغی می‌زده‌اند که هویت شان بوده. حالا این داغ‌ها، نام نیستند اما نشان اند و بیدل مدعی است که این نشان‌ها در حقیقت تجلی رنگ‌های بسیاری اند که در آیینه خانه جهان تکثیر شده است.

و روایت مانی از این آیینه خانه یا تمثیل یک "زندگی کوچک" روایتی نیمه بیدلی نیمه لاکانی است. روایتی تقریبا سر در گم و گیج بدون داستانی خطی، روایتی از آخرین وقت‌های یک انسان که البته می‌تواند هم افغان باشد هم از هر جای دیگری.

"کار کلانی بود اینکه بخواهی با یک تمثیل کوچک، اتاقی و آیینه‌ای و عکسی و پنجره‌ای و فرشی و دری و آدمی، دو جهان را از هم جدا کنی... آنگاه با آسایشی از سر خودپسندی به واکاوی تمثیلی پرداخت که طرح کرده بود."

و این گونه وارد واکاوی روان می‌شود. یا بهتر است بگوییم واکاوی ذهن. و چرا حق درین مورد با آن عده از فیلسوفان نباشد که معتقد بودند، جهان ذهن بر جهان عین یا جهان بیرون ارجحیت دارد. جهان بیرون تنها آیینه‌ای کوچک از دنیای ذهن است.

"زنی را در نظر بگیریم. نه نامش را می‌دانیم و نه نیازی به دانستن آن داریم... بر شاخه درختی نشسته و زانوهایش را آورده میخ شکمش... درخت در کجا واقع است، نمی‌دانیم جز او و صدای چند سگ."

این دقیقا شبیه تصویری است که دیوید لینج، وفادارترین فیلمساز به لاکان، در بزرگراه گمشده از خانه‌ای اثیری نشان می‌دهد.

خانه‌ای که ناگهان از دل غبار صحرا بیرون می‌زند با راه پله‌ای طولانی و در آن مردی است چمباتمه زده، حالت چمباتمه خود شبیه حالت جنین در شکم مادر نیز هست، تمثیل از وجودی که هنوز ساخته نشده، وجودی که هنوز به دنیا نیامده اما در ادامه همین فصل، سگ‌ها پیدا می‌شوند و به طرف زن می‌پرند دقیقا چون کابوسی همه این پریدن‌ها یک انگشت تا زن فاصله دارد.

زن اما همچنان ایمن است چنانکه جنین در شکم مادر یک انگشت از اتفاقات و آفات ایمن است.

"حالا زن کنار درختی ایستاده، سگ سفید پشم‌آلودی در کنارش، آن طرفش جاده است."

جاده تمثیلی از زندگی است. زندگی کوچک که نویسنده از آن دم می‌زند، سگ سفید پشمالو چه بسا صورت دیگری از خود زن است در کنار زن و درخت، تمثیل دیگری از هر دوی آن‌ها؛ سه صورت از مراحل تکوین به معنای توراتی‌اش.

"پسانتر، زن در اتاقش است. سگ سفید پشم‌آلود را نوازش می‌کند. بوسه‌ای هم از زیر گلویش می‌گیرد."

حالا سگ تمثیل همدم است، تمثیل توپ تام هنکس در فیلم دور افتاده در جزیره کوچک زندگی، اتاق تمثیل قرار است، تمثیل کلان سالی و سگ 'دیگری زن' بر اساس قاعده ژاک لاکان 'من دیگرش' در رابطه این همانی.

"‌زن دوباره زیر درخت است، افتاده و زخمی. دو سگ بر لب و رویش زبان می‌کشند. سگ سوم پاهایش را می‌جود. سگ چهارم، دهانش را می‌آرد بیخ گوشش و چیزی می‌گوید. زن به شانه سگ دست می‌کشد و لبخند می‌زند."

این سرانجام قصه است در این فصل اما سرانجام هم نیست، سگ‌ها چند تا شده‌اند.

اما برخلاف منطق روانشناسی لاکان و قاعده امر خیالی، ناگهان منطق روایت تغییر می‌کند؛ زن که قربانی است در موضع ارباب به شانه سگ دست می‌کشد.

معلوم نیست کدام یک از این سگ‌ها خود این زن اند و این هنر خسرو مانی است که در فضای روانی معمول دست می‌برد و زندگی روانی تازه‌ای می‌سازد و به راستی، نوشتن در اثیری‌ترین شکل‌اش چیزی جز خلق جهان تازه نیست، چیزی جز ساختن روایتی تازه از آنچه که در ذهن یا در بیرون از ذهن می‌گذرد.

نوشته‌های مانی اما بیشتر در ذهن می‌گذرد؛ زندگی پنهان است.

با فرم فصل‌بندی ریچارد براتیگان در "و هندوانه" و حتا ساختار بیانی و شکستن جملات بلند و مبدل کردن آن به جملات کوتاه.

مانی می‌خواهد این بیان انتزاعی و جهان انتزاعی را با ریتم به شدت تند که نفس آدمی را می‌برد، جستجوگرانه‌تر نشان دهد.

چرا که در امر خیالی، آدمی همواره در جستجوی خویش است. چرا که نارس به دنیا می‌آید و تا مدت‌ها نمی‌تواند خود را هماهنگ کند. تکه‌هایی از خودش را در هر چیز می‌بیند.

آخر این فصل اما چیست؟ بر سر زن چه می‌آید؟ کسی بر شانه زن دست می‌زند و زن از خواب بیدار می‌شود، در حالی که تب دارد و در مینی بوسی نشسته است.

تب، یکی دیگر از محرک‌های این داستان است، مثل رویا و این هر دو مرز بین قصه و واقعیت را، مرز بین وهم و خود زندگی را بهم می‌ریزند.

آدم نمی‌تواند بفهمد که کجا در بیداری اتفاق افتاده، کجا در خواب؟ اصلا آیا بیداری وجود دارد و یا نه اصلا خوابی وجود دارد و مانی در ساختن این دنیای وهم آلود بسیار موفق بوده است.

همان طور که شعر کوتاهی از عبدالوهاب را در ابتدای کتاب آورده است: "حتا اگر خوابی/درون خوابی دیگر بشکند/زخمی خواهد شد" و اتفاقا این نوع نگاه در تاریخ معرفت شرقی و عرفان فارسی نیز کم سابقه نیست.

روزبهان بقلی از کسانی است که دالان‌های تو در توی خواب را در زیستن و در هستن آدمی ادعا می‌کند همان طور که ابن عربی و پس از آن مولانا از جهان خواب حرف می‌زنند، اینکه زندگی مثل خوابی است و وقتی ما می‌میریم در حقیقت بیدار شده‌ایم و در صورت لاکانی‌اش نوعی امر در واقع نوعی جستجوی چیزی که اصلا وجود ندارد.

برای این، یکی از کلیدی‌ترین جملات این کتاب جمله‌ای است که زن بیمار بیان می‌کند: "می‌گوید خواب، جهان احمق خواب" و تب در فصل سی و یک تبدیل به طناب می‌شود که طناب‌اندازی آن را به هوا می‌اندازد و به زمین می‌کشد.

در آخر فصل سی و یک می‌نویسد: "تب، طناب است. الف طنابش را به هوا می اندازد. ایاز از زمین بر می‌داردش."

در فصل سی و چهار، زن و تب و خواب و سگ همه با هم هستند در فضای تاریک و ابر در ابری ذهنی فضایی که در آن صداها و سیماها و نام‌ها به همدیگر برخورد می‌کنند و مه‌آلود می‌شوند: "زن به خواب حساسیت دارد. زن به سگ حساسیت دارد. زن به تب هم حساسیت دارد، اندازه یک سر سوزن."

کتاب چند شخصیت دارد اول الف، دوم ایاز، سوم مراد، چهارم موسیقی و پنجم زن.

همه این‌ها صورت‌هایی از همدیگرند که نقشه قتلی را می‌ریزند. جایی مراد فکر می‌کند زن از خواب خود او بیرون آمده است و همین طور هر کدام از این شخصیت‌ها می‌توانند به همدیگر تبدیل شوند یا از همدیگر متولد شوند.

در حقیقت همه اینها قصه آدمی مثالی است. با حذف امر نمادین و این حذف را نیز مانی آگاهانه انجام داده. چرا که امر نمادین است که وابستگی‌های عرضی انسان، مثل قوم و نژاد و منطقه را بر اشخاص تحمیل می‌کند که آدم‌ها در انتخاب‌شان هیچ نقشی ندارد.

نویسنده می‌خواهد بگوید آدمی با فرض عدم امر خیالی است که فکر می‌کند، که معنی اندوه را کشف کرده است، رویا را لمس می‌کند و از مرز جهان باقی و آن سوی این جهان به هر دو نگاه می‌کند.

اگر دوباره به فیلم دیوید لینج برگردیم مردی که زنش را کشته است و بعد در زندان تبدیل به پسری جوان می‌شود پر از نیروی جنسی، در حقیقت خودش را کشته است و همه شخصیت‌های فیلم صورت‌های دیگری از خود او اند.

در آخر این قصه نیز وقتی که الف دست‌هایش را باز می‌کند و سیاهی چشم‌هایش به خاموشی می‌گراید، کسی است که دارد او را می‌کشد.

کسی که از اول قصه در کافه با او بوده است و از طرفی مسافتی دور را برای کشتن او طی کرده است و در طی داستان بارها اشکال مختلف مرگ را تجسم کرده است.

حالا اما او مرده است و برای اولین بار جماعت پیدا می‌شوند.

"جماعت به لاش مرد جوان نزدیک می‌شوند نوک پا نوک پا، ایاز و مراد دست به گرده می‌برند و قهقه می‌زنند. آقای بنفش مشت‌اش را بر میز می‌کوبد و به پا می‌خیزد، تف می‌اندازد و شلنگ‌انداز را به در کافه می‌اندازد. از کنار لاش یخ زده خاموشی می‌گذرد."

اما این هنوز آخر قصه نیست، آخر قصه لاشه از درخت افتاده‌ای یا در حقیقت لاشه از درخت افتاده ماجرا پیدا می‌شود و در حقیقت این همه قصه است و بعد تنها یک سطر کوتاه می آید؛ جهان پس از حادثه!

داستان خسرو مانی، به نظر من، نگاه تازه‌ای است در روایت افغانی. نگاهی که تقریبا بعد از هدایت در زبان فارسی هیچ وقت نتوانسته بود از زیر سایه هدایت خارج شود.

مانی اما با دریافت هایش از تحقیقات تازه قوم شناسی و فلسفه روانشناختی لاکان و البته عرفان شرقی، نگاه هدایت‌مآب را وسیع تر کرده است.

نشر این کتاب را به مانی و دوست داران ادبیات تبریک می‌گویم و برای کسانی که در کتاب‌های داستان به دنبال چیزی فراتر از داستانند، می توانم وعده دهم که کتابی لذت بخش را خواهند خواند.

مطالب مرتبط