نگاهی به مجموعه داستان 'چشم‌های سیاه بهار' از قادر مرادی

حق نشر عکس f
Image caption 'چشم‌های سیاه بهار' توسط نشر بامیان چاپ شده است

قادر مرادی را اولین بار با داستان " شمع ها تا آخر می سوزند" شناختم. داستانی به شدت غمگین با نثری روان و ریتمی نامنظم. مدت ها، هر وقت ،دلتنگ می شدم به سراغ همین داستان می رفتم و هر بار بیشتر از دفعه قبل، مرا می گریاند.

داستان درباره فرزندی در انتظار پدر بود، به او گفته شده بود پدرت وقتی از جنگ بر می گردد که شمع ها تا آخر بسوزند و او هر بار قبل از تمام شدن شمع ها در انتظار و خیال خوابش می برد. خود او شمعی بود که در طی سال ها انتظار ، هر روز ذره ذره می سوخت. سوختن شمع ها عملیات ناممکنی بود مثل به سلامت گذراندن آتش از سرداب، در فیلم نوستالژی آندره تارکوفسکی، اما این بار این موتیو تاریخی بیش از آن که روشنفکرانه باشد، انسانی و حسی بود.

توانایی او در روایت جزییات حسی آدم ها خیره کننده بود و تسلطش بر نثر به طرز شگفتی دوست داشتنی. بعد ها داستان های دیگری هم از او خواندم، تقریبا همه تلخ بودند.

قادر مرادی، پرورده شهر اندخوی است. شهری کوچک در حاشیه آمو دریا، که اکتاویوپاز، شاعر بزرگ آمریکای لاتین درباره اش گفته بود:

در کنار آمو دریا

نوای نی ازبکی

خود رودخانه دیگریست"

اندخوی، تقریبا بزرگترین مرکز صنایع دستی افغانستان است. نقره کاری های مردم اندخوی هنوز هم بی نظیرست. بعلاوه لباس ها و آداب و رسومی که خاص همین شهرست. از محدود شهر های اسلامی که زن در آن بی ترس از محتسبان شریعت آواز می خواند و موسیقی و شعر و دانش و تجارت در آن بومی است.

همین امروز، بخش قابل توجهی از شخصیت های سیاسی و تاجران بزرگ و اهل فرهنگ افغانستان، از همین شهر در شمال افغانستان است. برای این ،نویسنده این شهر، راوی رویاها و ذهن اجتماعی شگفتی است که درین شهر مدت ها مکتوم بوده است.

قادر مرادی، بر خلاف همه مردم اندخوی، آدمی به شدت گوشه گیر و منزوی و بدبین است. اشتیاق من برای دیدن او که سال ها یکی از محبوب ترین نویسندگان من بود خیلی طول کشید. در مجلسی در نزدیکی آمستردام، من سخنران بودم و از همه سراغ او را می گرفتم، بعد ها فهمیدم که نویسنده محبوب من در بین مستمعین با تواضع نشسته بوده و حتی برگزار کنندگان مجلس نیز نمی دانستند که او در مجلس بوده است، چون قادر مرادی را شنیده بودند اما هیچ وقت ندیده بودند، فکر نمی کنم تا هنوز هم دیده باشند.

مرادی به تازگی، تازه ترین داستان هایش را در مجموعه ای با نام، چشم های سیاه بهار" در فرانسه ، توسط نشر بامیان، منتشر کرده است. قصه های مرادی در این کتاب، روایت نسلی از روشنفکران افغانستان است که در طی حوادث سی سال اخیر از افغانستان، خواسته یا ناخواسته تبعید شده اند.

روشنفکرانی با نوستالژی، کشوری آزاد و زیبا که بعدها تبدیل به ویرانه ای شد. همه آن خاطرات زیبا و خبرهای تلخ، حالا برای این جماعت، تبدیل به سلسله ای از اوهام شده است. جماعت مهاجری که برای یک اقامت کوتاه به غرب آمده بودند و این اقامت برای آنان، هجرتی تمام نشدنی شد. نه در جامعه میزبان خو گرفتند و نه از خاطرات وطن خود را رهانیدند. نتیجه وهمی مه آلود شده که مرادی یکی از بهترین راویان این وضعیت است.

سال ها قبل ، کاهنانه در داستان "برگ ها دیگر نفس نمی کشند به همین روزگار اشاره کرده بود. یا روایت ورود تازه اش به این سلسله اوهام بود که حالا دیگر همه جهان داستانی او و داستان زندگی همگنان او را فرا گرفته است."زندگی یک سلسله واقعیت های تلخ است که من گویی می خواهم از آن ها بگریزم و برای گریز از آن ها در عالم اوهام و خیال هایم برای خودم دنیایی ساخته ام که در آن به سر می برم"

ادبیات برای نویسنده مفری برای فرار از تلخی ها بوده اما حالا تلخی ها چندان در آن نشت کرده اند که از خود واقعیت های تلخ هم تلخ ترند.

داستان های قادر مرادی از تلخ ترین و بدبینانه ترین داستان های زبان فارسی اند. در داستان های او ، هوای تنفس حتی مجانی نیستند. سربازان و دزدان در همه اجزای عالم با تفنگ هایشان پنهان شده اند. هر لحظه امکان دزدی شدن یا کشته شدن است بی این که دلیلی یا دشمنی باشد. وطن جغرافیای موهوم دوری است که فکر کردن به آن هم اندوه بار ست.

داستان اول کتاب، روایت مقتولی است از شیوه به قتل رسیدنش. آدم کتاب خوانی که در انتخاب بین خانواده یا کتاب هایش در آغاز سال های جنگ، کتاب هایش را ترجیح داده و حالا تنها در خانه ای بزرگ و متروک، برای انتقام جویی تنهایی، ورق ورق کتاب هایش را تکه تکه می کند.

"بار دیگر عطش ورق ورق کردن کتاب در دلم جوش زد....فکر کردم وقتی آخرین ورقش را بکنم، دیگر دلم یخ می شود و باز شروع کردم به کندن ورق های کتاب، تلفن، نوروز یا بهار و یا نمی دانم نام دیگری که مشابه این ها بود به یادم آمدند و همراه آن ها وهم و هراس کشنده ای قلبم را فشردند."

حق نشر عکس f
Image caption قادر مرادی

داستان مثل باقی داستان های این کتاب بسیار راز آمیزست. از طرفی قصه ای واقعی است و از طرفی شرح مثالی از زندگی روشنفکرانه و بعد توصیف افغانستان در جنگ.

لایه لایه بودن اثر مدیون همین راز های نهفته در داخل قصه است. داستان ها در عین حال روایتی از کابل ارایه می کند از دوران دلتنگی و حزن و خیابان های حزن آلود و بی کس.

کسانی که عشق را تجربه کرده اند و البته عشق در زمان جنگ را ، می دانند که چقدر پر از توهم است داشتن و بعد روایت این حس. معشوقی که از گوشه ها و زوایای مختلف زندگی چشم هایش به عاشق خیره است. معشوقی که از او راه گریز و گزیری نیست.

از سویی داستان ها پر است ازجزییات عادی زندگی افغانی، که وقتی پررنگ می شوند و می شود دقیق به آن ها نگاه کرد حقایق بزرگ زندگی افغان ها در آن به راحتی دریافته می شوند.

"یک پیاله شیر، یک دانه سیب، یک شاخه گل سنجد، کاش همان ها باشند و دوباره برگردند و من کودکی باشم که بره های زیبای گوسفندان را در بغل بگیرم."

چیزهایی در قصه واقعی اند که مربوط به زندگی شخصی نویسنده یا جهانی است که او را احاطه کرده است. کوچه ها، بقال، نصیحت و خانه و شوربا و صاحبخانه ای که به امید روزی دور، خانه ای در وطن خریده است و از طرف دیگر قصه پر از چیزهایی خیالی است.

چیز هایی که در خیال یا بهتر است بگوییم در وهم او وجود دارند و آفریده شده اند. این چیز های خیالی اما، اضلاعی نامحدود دارند. می توانند گاهی همه شهر را بگیرند و می توانند گاهی چندان کوچک شوند که از بین انگشتان نویسنده بلغزند.

دومین پدیده ای که در کنار عشق در روزگار جنگ بسیار وهم آورست، مهاجرت است. مهاجرت، جهان وهم است. وهم روزهای گذشته نوستالژیک و وهم روزهای پیش روی نامعلوم که به شدت موهوم است.

مهاجر، نمی داند چطور مهاجر شده، چقدر مهاجر است و چه وقت بر می‌گردد به زندگی عادی اش. در حقیقت او از روزگار عادی، خالی شده و زیستن در لباسی خالی و موهوم، روایتی است شبیه داستان" چشم های سیاه بهار".

"در این لحظه از گپ های گفته گی خودم ترسیدم. ناگهان چشم هایم بیشتر ضعیف شدند. می‌دانستم چه کنم. نه، قصد فیر(شلیک) داشتم. اما به گونه وحشتناکی حس می کردم که انگشت هایم و دست هایم خارج از اراده من می جنبند. به خیالم آمد آدم هایی که آنجا بودند، همه به سوی من می دوند. دست هایم بیشتر لرزیدند. صدای آنها، صدای زن، صدای بابه بقال و صدای صاحب خانه و صداهای دیگر درون کله ام طنین وحشتناک و غیر عادیی را بر پاکرده بودند. کر کننده و گیج کننده بودند و در یک لحظه کوتاه حس کردم که سرم می کفد( منفجر می شود)."

در داستان گهواره یی در برف اما این وهم به حدی شدید و هراسناک می شود که نویسنده می گوید" حس می کنم کسی در پشت سرم گور می کند". شاید اگر نویسنده، اینقدر پر ازسوژه نوشتن نبود، به راحتی می توانست همین داستان را تبدیل به رمانی بلند کند.

اگر چه همین گونه هم مجموعه داستان های این کتاب فصل های از هم گسسته یک رمانند. مجموعه این داستان ها، روایت وهم هایی است که در عشق و جنگ و مهاجرت شکل گرفته اند.

کتاب، علاوه بر داستان ها، مقدمه ای فاضلانه از احمد شاه فرهود دارد و به نظر شخصی من، یکی از خواندنی ترین کتاب های داستانی افغانستان در سال های اخیرست، با نثری روان و فضای وهم آلود خاص خودش، بخصوص برای کسانی که در جستجوی کشف ذهن نسل روشنفکری سال های گذشته افغانستان اند، بدون شک از خواندن این کتاب، لذت خواهند برد..

مطالب مرتبط