مستند افغانستان ۲۰۱۴، مُلکی که از ازل به سرش سایبان نداشت

Image caption اپیزود جدید و دوم این افغانستان ۲۰۱۴ تریلوژی تحت عنوان (نمای اینسرت) حکایت انسان بی وطن و درد بی پایان اوست.

فیلم مستند افغانستان ۲۰۱۴ ساخته رازی محبی و سهیلا محبی روایتی است از اودیسه بی پایان انسان افغانستانی که در جستجوی آرامش و خوشبختی است. اپیزود اول این فیلم که در سال ۲۰۱۱ ساخته شد تحت عنوان ( افغانستان ۲۰۱۴ نمای دور ) حول محور کنفرانس دوم بن است که زوج فیلمساز نگاه منتقدانه به کنفرانس و سرنوشت افغانستان دارند.

اپیزود جدید و دوم این تریلوژی تحت عنوان ( افغانستان ۲۰۱۴ نمای اینسرت ) حکایت انسان بی وطن و درد بی پایان اوست. انسانی که جنگ و معادلات سیاسی او را از وطن اش می راند و ابهام از آینده و خروج نیروهای بین المللی از افغانستان بر بیم و سرگردانی اش می افزاید.

نسلی که محبی در اپیزود دوم افغانستان ۲۰۱۴ درد آن را حکایت می کند، نسل بی وطن است. نسلی که چند بار آواره شده، انسان بی وطنی که حتی در وطن خودش هم بی وطن است. این انسان برعکس تعبیر حافظ که گفته:

غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم

به شهر خود روم و شهریار خود باشم

وقتی از مهاجرت و غربت اول به وطن خود باز می گردد، شهریار نمی شود که هیچی بلکه او را غیر خودی، افغانستانی "ایرانی‌گک"، پاکستان نشین و یا او را با هویت قومی و تباری اش خطاب می کنند. شرایط امنیتی سیاسی افغانستان و نگاه تبعیض آمیز به این نسل باعث می شود تا بخشی از آنها بار دیگر مهاجرت کنند اما این بار نه به کشورهای همسایه که بسیار دور تر از سرزمین پدری شان. جایی که در آن تبعیض نباشد و جایی که آرامش و خود بودن را تجربه کنند.

بخشی از این نسل با مشقت و رنج به اروپا می آیند اما تبعیض با شکل و شمایل مدرن آنها را احاطه می کند. تبعیض مدرن با لبخند ملایم خود او و سرنوشت اش را به سخره می گیرد. کودکان مهاجر از دیدن پلیس یونان و ایتالیا می هراسند و خواب آرام ندارند. گروه های ضد مهاجر، حضور آدمهای غیر چشم آبی را بر نمی تابند و بر علیه آنان فعالیت دارند.

فیلم با تصویر رضا محمدی شاعر افغانستان آغاز می شود که راوی این اودیسه بی پایان است. غروب است و او در بلندای تپه ی مشرف بر یک شهر بندری اروپا نشسته و سیگار های سوخته ی را که جمع کرده در دستمال گل سیب می گذارد. شهر تاریک می شود و او با کوله پشتی اش حرکت می کند.

در آتن پایتخت یونان تظاهرات ضد راسیسم در تقبیح از کشته شدن یک آواز خوان رپ برگزار شده که او از فعالان ضد فاشیست بوده است. تصویر از دید راوی فیلم، بخشی از شهر را نشان می دهد که بهم ریخته و گروهی از مردم و مهاجران شعار های ضد راسیست و ضد تبعض سر می دهند. مهاجری که تازه وارد اروپا شده متوجه می شود که اینجا هم تبعیض وجود دارد و کسانی هستند که او را به عنوان انسان دست دوم و انسان بی وطن خطاب می کنند و می خواهند حق زندگی را از او بگیرند.

مریم هاتف یکتن از زنان مهاجر افغان در قاب پنجره با پس زمینه درختان پاییزی نشسته و در باره یونان می گوید: "یونان برای ما با رفتن به زندان شروع شد، شاید یک زندان سیاسی با نگهبانان خشن. یونان برای من یک تراژدی بود."

از دختر خورد سال افغان سوال می شود که از یونان خوشت می آید؟ با بغض می گوید : نه. از چه چیزش خوشت نمی آید؟ با گریه می گوید: از پلیس، از آدمهایش.

یونان برای مهاجران تازه وارد به اروپا یک جهنم است و فیلمساز برای پاسخ روشن به سراغ کودکان می رود که هرگز دروغ نمی گویند. در صحنه بعدی، تصویری از ایتالیا را داریم که وضع مهاجران در آنجا نیز تفاوتی با یونان ندارد. دسته بزرگی از پرندگان بر فراز شهر رم در حال رقص و سرمستی اند. این تصویر هر چند کوتاه است اما بجا و نمادین استفاده شده است. پرندگان چه آزادند و مرزی برای پرواز شان وجود ندارد اما تلویحا بیان می شود که مرزهای سیاسی و افکار فاشیستی بخشی از آدم‌ها، حق زندگی و خندیدن را از انسان آواره و بی وطن می گیرد.

Image caption "یونان برای مهاجران تازه وارد به اروپا یک جهنم است و فیلمساز برای پاسخ روشن به سراغ کودکان می رود که هرگز دروغ نمی گویند."

گروهی از جوانان مهاجر را در ایتالیا می بینیم که در شب و در حاشیه خیابان ها و داخل آلونک ها دراز کشیده اند. چند جوان افغان از شرایط زندگی شان می گویند و اینکه بنا بر چه دلایلی از افغانستان و ایران به اروپا مهاجرت کردند. دو دختر خرد سالی را در تصویر می بینیم که قاچاقبران مادر شان را به سوئد فرستاده و آنها هنوز در یونان باقی مانده اند. راوی فیلم با آنان صحبت می کند و از آرزو ها و خواب های شان می پرسد و بعد دو دختر کوچک با بغض می گویند که فقط می خواهند پیش مادر شان بروند.

مریم هاتف در صحبت خودش سوال جدی و بنیادی را مطرح می کند و می گوید: دلیل و مسول این مهاجرت بی پایان و قرار گرفتن پشت این میله های زندان چه کسانی اند؟ سوال مریم هاتف بسیار کلیدی است و دو کارگردان تلاش می کنند در ادامه فیلم این پرسش را بیشتر بشکافند.

گروه فیلمساز در کنفرانس مونیخ ۲۰۱۳ که در باره افغانستان است حضور می یابند. مساله سیاست، ناتو، طالبان و انتخابات سال ۲۰۱۴ از موضوعات این نشست است. امرالله صالح رئیس سابق اداره امنیت ملی افغانستان، تلاشهای غرب و بخشی از سیاست مداران افغانستان برای صلح با طالبان را به نقد می گیرد. در مقابل روبرت کروس یک دیپلمات آمریکایی در مصاحبه ای با فیلمساز معتقد است که طالبان را نباید از قدرت حذف کرد. مایکل سمپل دیپلمات در پاکستان در خصوص افغانستان و سال ۲۰۱۴ می گوید: من هم امیدوار هستم و هم نگران اوضاع افغانستان.

فیلمساز در جایی از فیلم با ثریا ملک دختر هندیه و نواسه امان الله خان یکی از پادشاهان افغانستان مصاحبه کرده است. او افغانستان بعد از ۲۰۱۴ را مبهم توصیف کرده و از تصمیم آمریکا برای داشتن پایگاه نظامی در افغانستان یاد می کند. ثریا به افسردگی روحی امان الله خان پس از خروج از افغانستان اشاره می کند و اینکه چگونه در سویس و در مهاجرت جان داد.

فیلمساز این صحبت ها را با تصاویری از نسل مهاجر امروز افغانستان ترکیب می کند که در سرمای کوه‌های پر برف اروپا سرگردان اند. نسلی که پادشاهان، سیاست مداران و پایه های اصلی قدرت در دنیا، در سرنوشت آنان سهیم اند.

افغانستان، تجربه تراژیک ایدئولوژی‌ها

فیلمساز در مستند افغانستان ۲۰۱۴ بر این نکته تاکید می کند که افغانستان سرزمین تجربه انواع ایدئولوژی مانند کمونیسم، اسلام و سرمایه داری و میدان آزمایش سلاح های روسی، آمریکایی، اروپایی، چینی، ایرانی و پاکستانی بوده است. رضا محمدی چند بیت از شعری را در فیلم می خواند که سالها پیش برای شاعر هموطن اش ضیا قاسمی که از مهاجرت به وطن باز گشته بود سروده است. او در بیتی می گوید:

شاعر، به پادشاهی بدبختی آمدی

مُلکی که از ازل به سرش سایبان نداشت!

Image caption "نگاه سنگ شده مجسمه ها ، حرکت دستها و ترکیب آن با دستهای باز شده راوی در میان مجسمه ها بسیار سمبلیک و فلسفی است."

مصرع آخر، حکایت وضع سیاسی اجتماعی گذشته و حال افغانستان است. سرزمینی که حاکمان آن سایبانی برای مردمانش نشدند و محبی در فیلم اش آنرا یکی از علل اصلی اودیسه بی پایان افغانها می داند. عارف فرمان داستان نویس افغان مقیم سوئد در جایی از فیلم می گوید: افغانستان هیچ وقت خودش نبوده و همیشه دیگران برایش تصمیم گرفته اند.

شریف سعیدی شاعر افغان در بخش دیگر فیلم معتقد است در افغانستان اراده جهانی برای ثبات وجود ندارد. ظرفیت داخلی وجود ندارد و اختلافات زبانی، قومی و منطقه ای در اوج خود است. منیره هاشمی بازیگر تئاتر مقیم سوئد می گوید: تصویر افغانستان بعد از ۲۰۱۴ برای من بسیار مه آلود و گنگ است. گاهی خوشبین می شویم اما به خوشبین بودن خود می خندیم.

نگارنده در جایی از فیلم می گوید: کشوری که من در آن زندگی می کنم یکی از تولیدکنندگان سلاح در دنیا است. سلاح و تجهیزات نظامی اینها را ناتو و نظام های دیکتاتور می خرند و این کشور بیشترین در آمد و مالیات را از تولید سلاح دارد. این تسلیحات باید در جایی مصرف شود تا کارخانه ها بتوانند دوباره تولید کنند و بخش کلانی از اقتصاد بچرخد.

اردوگاه داخائو، سرنوشت انسان بی وطن

تعدادی از شرکت کنندگان کنفرانس مونیخ به بازدید از اردوگاه داخائو در نزدیکی این شهر می روند. این بازدید تصادفی است اما فیلمساز از این اردوگاه معنایی ژرف و تکان دهنده‌ای را به بیننده منتقل می کند. اردوگاه کار اجباری داخائو از بزرگترین اردوگاه های دوران هیتلر بود که ده‌ها هزار نفر در آن به قتل رسیدند.

Image caption اردوگاه کار اجباری داخائو از بزرگترین اردوگاه های دوران هیتلر بود

آنگلا مرکل صدر اعظم آلمان در بازدید ازین اردوگاه گفته بود که با احساسی آمیخته از شرم و اندوه از این اردوگاه دیدن می کند. تصاویر این بخش فیلم سیاه و سفید است و بازدید کنندگان همراه با رضا محمدی راوی فیلم وارد سلول های اردوگاه می شوند، اتاق هایی را می بینید که هنوز در آن بقایای دستگاه های کشتار انسان از دوران هیتلر موجود است.

فیلمساز در یک تدوین دیالکتیک عکس های تاریخی از ساکنان و زندانیان اردوگاه داخائو را با عکس های از مهاجران نسل امروز که در دریا غرق شده اند و تصاویر اردوگاه پناهندگان در ایتالیا و یونان پیوند می زند. این فصل از فیلم نقطه کلیدی و محوری قصهء انسانهای بی وطن است. با این تفاوت که مهاجر امروزی و انسان بی وطن با مرگ آرام و تدریجی مواجه است، مرگی که روح اش را می کشد.

برای مهاجر امروز، داخائو از فلسطین، آفریقا و یا افغانستان آغاز و تا کشور های همسایه و کل جهان وسعت می یابد. تصویر رنگی می شود و راوی فیلم سیگار سوخته را از روی زمین اردوگاه داخائو بر می دارد و داخل دستمال گل سیب می گذارد.

دستمال گل سیب و سیگار های سوخته

محبی فیلمسازی است که عاشق نماد در سینماست. در کارهای او همیشه شاعرانگی و سمبولیسم دیده می شود. هر چند این سمبولیسم گاهی بسیار شدید است و برای مخاطب عمومی بسیار خسته کن به نظر می رسد اما این ویژگی از فیلم های محبی جدا ناشدنی است. بگونه ای که او حتی در فیلم مستند هم در جستجوی نماد ها است و تلاش دارد تا با ترکیب آنها، حسی را به مخاطب القا کند.

راوی فیلم از ابتدا تا انتهای اپیزود دوم افغانستان ۲۰۱۴، دستمال گل سیبی با خود دارد، دستمالی که در فیلم محبی معنا پیدا می کند و با قصه هجرت گره می خورد. دستمال گل سیب زیباترین هدیه و یادگاری است که به یک عاشق سفر کرده از سوی معشوق داده می شود. در مناطق مختلف افغانستان، ترکستان زمین، تاجیکستان و فلات ایران، دستمال گل سیب نماد عشق است.

معشوق در این دستمال برای عاشق خود، سیب سرخ، انار یا پسته و آجیل می گذارد. ازین رو دستمال گل سیب همیشه بوی عطر یار می دهد، بوی سیب سرخ و برای همین هم رنگ گلهای این دستمال به رنگ سرخ عشق است. این دستمال در فیلم محبی حس نوستالژی دارد و حس غربت.

راوی فیلم دستمال گل سیب را کوه به کوه و شهر به شهر در اروپا با خود دارد. او در این دستمال انار و سیب سرخ یار آورده اما از اردوگاه پناهندگان و کوچه پس کوچه های اروپا ، فقط سوخته های سیگار مهاجران را در دستمال جمع می کند. هر دانه سیگار در فیلم نماد انسان بی وطنی است که هر لحظه دود و خاکستر می شود. راوی فیلم که سوخته ها و خاکستر این درد را جمع می کند، گاهی نیم سوخته سیگار مهاجران را پک می زند و کشیدن سیگار نیم سوخته یعنی درد خودت را با من تقسیم کن، من هم مانند تو درد کشیده ام.

جهان بی وطنی و پایان نمادین فیلم

انسانی که در غربت و جهان بی وطنی سیر می کند انسان تنها است. انسان تنهایی که کسی برای او آغوش صفا و صداقت را باز نکرده است. نه در زادگاه پدری اش و نه در سرزمین دیگر. جهان برای چنین انسانی زندان است و نگاه رازی و سهیلا محبی در اپیزود دوم افغانستان ۲۰۱۴ حکایت همین انسان بی وطن است. انسان بی وطنی که خود باعث سرنوشت خودش نبوده بلکه این تبعیض، بی عدالتی و خود کامگی حاکم در معادلات سیاسی است که او را به این حال انداخته است.

انسان های تنها و بی وطن در فیلم رازی و سهیلا تبدیل به مجسمه های سنگی می شود که آنان در پایان فیلم بر آن تاکید می کنند. پایان فیلم یکی از زیباترین صحنه ها است که با نگاه نمادین و موسیقی خوب ترکیب شده است. دستمالی شبیه همان دستمال گل سیب بر گردن یکی از مجسمه ها انداخته شده است. راوی فیلم در جایگاه خالی و میان دو مجسمه در یکی از میدان های شهر ایستاده و گویا قرار است کسی مسیح وار به صلیب کشیده شود.

نگاه سنگ شده مجسمه ها، حرکت دستها و ترکیب آن با دستهای باز شده راوی در میان مجسمه ها بسیار سمبولیک و فلسفی است. گویا راوی خود هم تبدیل به مجسمه ی از سنگ می شود، مجسمه ای که دستهایش را برای آزادی، برابری و انسانیت باز کرده است. کبوتری که بر بالای مجسمه نشسته پرواز می کند. تصویر از پاهای آویزان شده مجسمه و تصویر سنگ شده راوی پایین می آید و تاریک می شود.

اپیزود دوم افغانستان ۲۰۱۴ فیلمی است به مراتب قوی تر از اپیزود اول این تریلوژی که در سال ۲۰۱۱ ساخته شد. اپیزود اول بیشتر حالت گزارشی دارد و نقش خبرنگار به عنوان راوی فیلم بسیار خشک به نظر می رسد، بگونه ای که مخاطب ارتباط عمیق با او برقرار نمی کند. اپیزود اول نریشن طولانی دارد و گاهی چندان ربطی به تصویر پیدا نمی کند. اما در اپیزود دوم ، نقش راوی بسیار جا افتاده است و فیلم هیچ نریشنی ندارد که این از نکات قوت فیلم است.

اپیزود دوم ترکیبی از مستند و دنیای ذهنی و شاعرانه دو فیلمساز است که بر مفاهیم تصویری استوار است. در اپیزود دوم صحنه آرایش طولانی یک خانم، شعر خوانی رضا محمدی و طولانی بودن برخی مصاحبه ها می تواند کوتاه شود. تصویربرداری فیلم در برخی صحنه دچار نواقص تکنیکی است که علت آن نداشتن تصویربردار حرفه ای و تداخل کاری برای کارگردان بوده است.

فیلم از موسیقی خوبی برخوردار است و توانسته حس مورد نظر دو فیلمساز را به بیننده منتقل کند.

تدوین فیلم نیز خوب است و توانسته ارتباط مناسبی بین مستند و فضای نمادین و ذهنی کارگردان ایجاد کند. اپیزود دوم فیلم می توانست ترکیبی از دیدگاه طیف‌های انسانی مختلف از جامعه افغانستان در اروپا باشد. درعین حال در هر دو اپیزود از راوی مرد استفاده شده است. اپیزود دوم با وجود برخی کاستی های که ذکر شد از موضوع بسیار عمیق و تفکر برانگیز برخوردار است و به باور نگارنده این اپیزود یکی از بهترین کارهای رازی و سهیلا محبی است. قرار است قسمت آخر این تریلوژی تحت عنوان ( افغانستان ۲۰۱۴ نمای نزدیک ) تا پایان امسال در داخل افغانستان ساخته شود.