یادبود سیمین بهبهانی؛ ستاره دیده فرو بست و آرمید

حق نشر عکس ISNA

سال های ۱۳۷۸ و ۷۹ شمسی بود و من تازه جوانی دانشجو که البته بیشتر از دانشجو بودن، شاعر بودم. شاعری پر از آرزو و شور که غزل می گفت و البته که برای غزل سرایان، اسطوره های زنده کمی زنده بودند. یک روز، یکی از دوستان گفت خانم بهبهانی می خواهد ترا ببیند. برای من به آرزویی برآورده شده می ماند وقتی او را ملاقات می کردیم.

رفتن ما به دیدار سیمین تکرار می شد و هر بار در سختی و بدبختی، خواندن و شنیدن در خانه خانم بهبهانی بزرگترین عیش عالم بود.

در اولین دیدار، از غزل خوانی و صحبت در باره شعر، در باره شعر افغانستان و استاد خلیل الله خلیلی گفت. از اولین باری که او را دیده بود در سفارت افغانستان با جمعی دیگر از شاعران تهرانی که دیدار استاد خلیلی در سفارت رفته بودند. از تشویق شدنش توسط استاد خلیلی گفت و ازین که چقدر توانایی خلیلی را بر زبان دوست می داشته و چقدر خاطره دیدار او برایش مدام زنده است.

بعد از غزل هایی که احمد ظاهر از او خوانده بود صحبت شد. ازین که شعر درخت فروردین، شعری زنانه است و کاش آن را زنی خوانده بود. در دیدار های بعدی بیشتر شعر می خواندیم، گاهی شکایتی می کرد از اوضاع زمانه و از دیگر شاعران اما در کل خیلی اهل سیاست و این مسایل نبود.

در آن ایام دوره ای بود که مرحوم محمد مختاری تازه کشته شده بود و لیستی منتشر شده بود از کسانی که باید کشته شوند. در آن لیست نام او هم بود و برای این به شدت رفتارش کنترل شده بود، از خانه بیرون نمی رفت و آدم های زیادی را هم به خانه نمی پذیرفت. می گفت: چه دیدی ، آمدند به اسم خبرنگار یا شاعر یا منتقد، آدم را کشتند. درین زمانه به سایه ات هم اعتمادی نیست. جز این به ندرت درباره سیاست حرف می زد. حرف هم که می زد کمی ذوقی می آمد تا این که به عنوان یک فعال سیاسی از سیاست و اوضاع حرف بزند.

حق نشر عکس mehr

از دلبستگی اش به جریان چپ آنهم برای مدت کوتاهی گفت و درباره آن هم خیلی عمقی حرف نمی زد. کلا سیمین، بر عکس تصور، شاعر سیاسی نبود. شاعر بود با همه جانش و تغزلی. برای همین هم در غزل یگانه بود.

یوسف علی میر شکاک، درباره او شعری گفته بود.

نیمای غزل بر می خیزی نیما گرد سرت سرگردان

در کچ گردان* ، دو جهان با تو ، تو دو جهان گرد کمر گردان

دیدم دل دریا وارت را ، عشق فلک فرسا کارت را

دیده ای هر شب بیدارت را ، طاووس در آتش سرگردان

ای سرو سخنگو با من گو گر زمزمه ای پنهان داری

چشم دل طوفان خواهم را با گریه ی شوقی تر گردان

ای دل حافظ خاطر خواهت ، دیده ی مولانا در راهت

شعله ورم کردی با آهت ، آسیمه سرم کمتر گردان....

این در حالی بود که آن ایام، میر شکاک بخاطر نقدهای تند و تیزش بر شاعران دگر اندیش و غیر دگراندیش مشهور بود. به نحوی منتقد رسمی حکومت ایران بود در حوزه ادبیات اما درباره خانم سیمین بر خلاف همه شعری چنین با اوصاف گفته بود و او را ایران بانو خوانده بود. سیمین این شعر را دوست داشت اما می گفت، اوضاعی شده در ایران که اهل ادبیات به چندین فرقه تبدیل شده اند، ایدئولوژی قوی تر از شعرست این ایام، اگر به نیکی درباره این شعر میر شکاک حرف بزنی که خدایی اش غزل زیبایی است، به مصیبت می افتی ، همین طوری هم کلی مصیبت را باید جمع کرد.

سیدنادر احمدی، شاعر آن روزها طلبه افغان و یکی از نام آورترینشان، نیز شعری برای سیمین گفته بود که:

آهوی تکتاز و سرمست، می آید از دشت ارژن

دو سیب سرخی به سینه، یک دسته گل روی دامن

می آید و ضرب گام اش، یادآور رقص کولی ست

چشم اش اجاقی پر آتش، بر دامن کوه روشن

این آفتاب پر از عشق، این دختر گل_فروش است

می بارد از دامن اش گل، هر لحظه بر کشته ی من

بی تابی عشق دارم، دیگر غزل می سرایم

با دست خالی نیایی، هرگز سراغ من ای زن!

دیگر نمانده است آیا یک لحظه زیبایی ناب؟

ای روح آرام دریا! ای گل به وقت شکفتن

می خواهم آخر بگیرم آن سیب و آن غنچه گل را

هر چند تلخ است تلخ است بادام از "دشت ارژن"

Image caption دیروز در افغانستان نیز مراسم یادبود از سیمین برگزار شد

دشت ارژن دفتر شعری از سیمین بهبهانی که با انتشار آن این غزل سروده شده بود، چقدر این غزل را که برایش خواندم، خوشحال شد و چقدر خندید و البته به راستی هم خیلی سیمین در افغانستان محبوب بود. چه بسا مشهور تر و محبوب تر از ایران.

به هر حال در ایران شاعر موقعیتی روشنفکرانه دارد اما در افغانستان فراگیر ترین آواز خوان افغانستان، احمد ظاهر، چندین غزل از او خوانده بود از جمله شعر هایی که مرحوم احمد ظاهر از خانم سیمین خوانده می شود، به این غزل ها اشاره کرد. شاید غزل های دیگری هم باشد که علاقه مندان جدی تر احمد ظاهر می توانند بر این لیست بیفزایند.

۱. ز چه جوهر آفریدی دل داغ‌دار ما را

۲. وای من بیهوده‌ام، بیهوده ام درکار ها

۳. ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا

۴. آسمان خالیست خالی، روشنانش را کی بُرد؟

۵. خواهم چو راز پنهان از من اثر نباشد

۶. چون درخت فروردین پر شگوفه شد جانم

۷. گفتی که: می‌بوسم تو را، گفتم: تمنا می‌کنم

۸. گفتم که می‌خواهم تو را، باور مکن باور مکن

من نمی دانم چطور احمد ظاهر، بعد از خواندن شعر های رهی معیری و البته غزل کلاسیک فارسی به سراغ فروغ و بعد سیمین آمده بود. اما آنچه که معلوم است، غزل های سیمین به این بهانه در افغانستان دربین طیف های مختلف مردم خیلی مشهور شده بود. شاعران بسیاری بودند که زبان شعری او را تقلید می کردند و تقریبا می شود گفت بر عکس همه شعراء در اجتماع ادبی افغانستان و تاجیکستان هیچ مخالفی نداشت. اگر چه در ایران هم سیمین دشمنان کمی داشت.

او جزو معدود شاعرانی بود که از ایران مهاجرت نکرد، سیمین می گفت که هر اتفاقی بیفتد همین جا بیفتد، اینجا شاعران جوانی مثل شما می آیند دیدنم، کجا دیگر بیرون ازینجا این امکان هست. پسرش علی بهبهانی، اما یکی از مهم ترین دلایل او بود. پسری که از همه شاعران و علاقه مندان شعر، بیشتر به او و شعر خدمت و همراهی کرد.

دیگر این که شعرهایی هم داشت که می توانست برای فضای ایران هم مورد توجه باشد مثل غزلی با عنوان:

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد

در ایران این غزل را فضای دولتی خیلی دوست می داشت به این خاطر که می توانست درباره جانبازان جنگ باشد. محمد کاظم کاظمی، شاعر معروف افغان نیز در شعر های منتخبش از شعر امروز ایران و همچنین در کتاب آموزشی روزنه، این شعر را به عنوان شعری نمونه یاد کرده است و البته در فضای جنگ زده افغانستان، بسیار تاثیر بار بوده است همچنان چارپاره ای با نام شعر"فعل مجهول " که در افغانستان بسیار مشهورست و در زمان هر دو حکومت چپ و اسلامی به عنوان قصه مثالی عدالت خواهی مثال زده می شده است.

بگذریم، قصه ازینجا بود که به دیدنش می رفتیم. من و سعید میرزایی باهم و گاهی با چند نفر دیگر یا تنها، همه ما نسل تازه غزلسرایان فارسی بودیم و در ایران دوره ای بود که غزل گفتن، کاری ارتجاعی بود.

خانه خانم بهبهانی اما عرش تغزل بود. و البته که به برکت او و قدرت کلام و تاثیر شخصیت شاعرانه قوی اش بود که غزل فارسی با شکل تازه اش راه باز کرد و حتی بیش تر از قبل مخاطب یافت.

اگر چه بعد از آن دوران، ما کم کم از او دور شدیم هر کدام به سرنوشتی رفتیم. برخورد ما نیز با او مثل برخورد هر دیگری عامی با شاعران بود همانگونه که پس از سال ها امروز خود ما به آن دچاریم.

حق نشر عکس mehr
Image caption مراسم تشییع پیکر سیمین بهبهانی روز جمعه ۳۱ مرداد/سنبله مقابل تالار وحدت تهران برگزار شد.

از یک طرف ما فکر نمی کردیم که رفتن گاه و بیگاه ما چقدر می تواند یک نفر را اذیت کند. شاعر همواره مثل مجسمه ای، موزه ای، تابلویی برای تماشا به نظر می آید. کسی که وظیفه دارد، چنان که ما می خواهیم و یا طبق چهره ای باشد که بر اساس شعر هایش یا تصورمان از شعر فارسی ساخته ایم، بعد که نبود با او به جدالی سخت می نشینیم.

اگر گفت کار دارم و نمی توانم ببینمتان که دیگر واویلاست. این جدا از خواسته های کم و زیاد اهل مطبوعات و روشنفکران است. یکی توقع دارد که چرا برای فلان موضوع شعر نگفته ای؟ یکی می گوید چرا گفته ای؟ یکی می گوید چرا فلان جا رفته ای یا نرفته ای یا نوشته ای یا خوانده ای یا هزار تا یای دیگر. خلاصه شاعر که باشی به عالم و آدم بدهکاری و خانم بهبهانی، رندی بود که توانسته بود خیلی ازین تقاضاها را به حداقل برساند.

یک بار عده ای بر علیه اش شروع کردند به نوشتن که تو آیه الله زاده ای چرا شعر عاشقانه می گویی؟ یک گروه اصرار داشتند که دوره رمانتیسیسم تمام شده است، بدون این که حتی یک دوره رمانتیسیسم اروپا را خوانده باشند و ربط آن رمانتیسیسم را با با تغزل فارسی پبدا کنند مثلا ربط شعر وردورث یا کولریچ را با غزل های خانم بهبهانی. یک عده هم که معلوم بود کلا کینه شخصی داشتند از همین هایی که درک نمی کنند، گرفتاری آدم را و دشمن می شوند یا هزار تا علت دیگر.

اما با همه این ها هیچ شاعری در روزگار امروز زبان فارسی به اندازه سیمین بهبهانی در بین اقشار مختلف فکری، فرهنگی، سیاسی و حتی کشوری طرفدار نداشته است. حتی ترجمه غزل هایش به زبان های خارجی هم از تقریبا همه شاعران دیگر بیشتر است. جدا از شعرش به عنوان کهن الگویی که از شخصیت تاریخی شاعر در ذهن جمعی فارسی است، هیچ شاعری مثل او نمونه نشده است. برای این هم بیشتر از هر شاعر دیگری در زمان حیاتش برایش شعر تقدیم شده است. یکی از آخرین و زیباترین این شعر ها، چارپاره ایست از آقای افشین علاء ، شاعر کودک و نوجوان که در ایام بیماری سیمین برایش نوشته شده است.

... چابک تر از همیشه زجا برخیز/ چون آتشی که از دل خاکستر

پیری به قامت تو نمی آید/ برخیز ای نگار من از بستر

از نکته های نغز، هنوز ای خوب/ داری هزار شعبده در مشتت

بنگر قلم چگونه به خود پیچد/ در انتظار لمس سرانگشتت

پر بارتر ز پیش چو بگشایی / کندوی دفتر تو عسل دارد

صبح است، عاشقانه ز جا برخیز/ صبحانه با تو طعم غزل دارد

بگشا کتاب خویش به چالاکی / با شعر تازه غلغله بر پا کن

درهم بپیچ چسب و سرم ها را/ این بند را ز پای غزل وا کن

باید به جای این همه زخم، ای سرو/ پیچک بروید از سر و بالایت

بنشین کنار پنجره با شادی/ تا ایستد جهان به تماشایت...

مطالب مرتبط