افغانستان معاصر، جامعه باز و شعرهایش

نگاه جامعه شناسانه به شعر یک دهه پسین افغانستان نکته های تازه و جالبی را در برابر ما قرار می دهد. این شعر به لحاظ جامعه شناسی متفاوت از شعر دهه های گذشته این کشور است.

شعر این دهه را باید با مقداری تسامح شعر"جامعه باز" تعریف کرد. بدون تردید کسی منکر تاثیر تحولات اجتماعی و سیاسی بر فضا و تولید فرهنگی یک جامعه شده نمی تواند. تحولات و تغییرات سیاسی و اجتماعی می توانند تغییرات و تحولات فرهنگی را به دنبال داشته باشند.

وقتی فضای جامعه باز است کمتر نویسنده و شاعری تلاش می کند که از همان زبان جامعه بسته استفاده کند. جامعه باز زبان خود را می آفریند، همان گونه که جامعه بسته زبان خود را دارد.

ویژگی های شعر جامعه بسته

برای شناخت هنر و به ویژه شعر در جوامع باز که هدف این نوشته است، باید ویژگی های جامعه بسته را که نقطه مقابل جامعه باز پنداشته می شود، بازشناخت. کارل پوپر اندیشمند و فیلسوف مشهور سیاسی و نویسنده کتاب ارزشمند" جامعه باز و دشمنان آن" ویژگی اصلی جامعه بسته را در قبیله گرایی آن تعریف می کند.

به باور پوپر در چنین جامعه ای تابوها که عمدتا رنگ مذهبی دارند سیطره یافته و تقدس می یابند. تابو ها به دلیل کارکرد مذهبی و اجتماعی شان در معرض نقد و بررسی قرار نمی گیرند و یا بهتر است گفته شود نقد و بررسی را بر نمی تابند.

جامعه بسته جامعه جمع گراست و فردیت را به رسمیت نمی شناسد. رهبران چنین جامعه ای قدیس اند که همه چیز را در کنترل دارند و کسی را یارای سخن گفتن در برابر شان نیست. در چنین جامعه ای حتی انسان به گونه خود انگیخته حاضر می شود در پای " اتوپیای" رهبری قربانی شود.

آنانی که در اعتراض به چنین جامعه ای بر می‌خیزند، زبان خود را می آفرینند. در جامعه بسته به دلیل حاکمیت توتالیتری، خبری از نقد نیست. نقد در هاله ای از واژگان قابل توجیه و چند وجهی صورت خارجی پیدا می کند.

شعر چنین جامعه ای می تواند " نه فلک" را در زیر پای" قزل ارسلان" گذارد. اما وقتی شاعر و نویسنده به عنوان عناصر اسطوره شکن به باور رولان بارت در چنین جوامعی می‌خواهند حرف دل خود را بگویند به ترفند هایی دست می یازند که نیت اصلی شان را در ظاهر امر از نظر ها پنهان می کند.

آرایه های ادبی که از لوازم ضروری هنر و ادبیات پنداشته شده اند، در کاربردی ترین وضعیت، هدفی جز پنهان کاری در خود نهفته ندارند. هرچند که نمی توان منکر بعد زیبایی شناسی آن ها بود.

وقتی شاعران ما در همین دهه های اخیر از واژگانی چون " شب"، توفان"، " رستاخیز"، " دیو"،" صبح"، " بیداری" و واژگانی از این دست در شعر خود با بسامد بالا استفاده می کردند، تلاش داشتند، عنصر ایهام در شعر را افزایش دهند و پیامی را به مخاطب برسانند که در پس این واژگان و تعبیرهای برساخته از آن ها نهفته بوده است. چنین شعری، شعر جامعه بسته است. شعری که دموکراسی را باور ندارد و گفت‌وگو را از دایره گفتمان فرهنگی و سیاسی خود طرد کرده است.

سپهبد ستبر سینه‌ی سپهر ـ

که در کمین ستاده ‌بود

به سوی یاغیان تندر و تگرگ‌

هزارها عمود آتشین فکند

واصف باختری

ویژگی های شعر جامعه باز

اما جامعه باز جامعه دموکرایتک و متکثر است. جامعه ای که حضور فرد را به رسمیت می شناسد. زبان دموکرایتک زبان کنایه و مجاز نیست.

انسان ها در جامعه باز به دلیل ویژگی های آن حرف خود را پوشیده و در هاله ابهام و ایهام مطرح نمی‌کنند. ویژگی جامعه باز در آزادی های آن است که آزادی بیان به عنوان اصلی ترین عنصر چنین جوامعی شناخته می شود.

وقتی شاعر و نویسنده می تواند حرف خود را رو راست بیان کند، عنصر رسانگی هنر و ادبیات کاهش می پذیرد. این به معنای بی هدف شدن هنر و ادبیات در چنین جوامعی نیست، اما مسئولیت و کاربرد آن بدون شک دستخوش تغییر می شود.

بسیاری از شاعران و نویسندگان ما که سالیان درازی را در سایه حاکمیت های استبدادی زیسته بودند وقتی به فضای باز دست یافتند، برای مدت های طولانی از کار ادبی بازماندند. دلیل چنین امری در این واقعیت ساده نهفته بود که آن ها هنوز زبان جامعه باز را درنیافته بودند.

می گویند احمدشاملو شاعر بزرگ زبان فارسی پس از انقلاب اسلامی ایران سال های چندی نتوانست شعر تازه بگوید. دلیلش هم این بود که در آن سال ها شاعر آرمان هایش را برآورده می دید و راهش را به مقصد رسیده. اما به محض این که شاملو از نظر سیاسی به ناقد نظام تبدیل شد، بار دیگر فرشته هنر در او حلول کرد.

بسیاری از منتقدان آن زمان چنین می اندیشیدند که شاعر و نویسنده عنصری اعتراضی است و بدون اعتراض نمی تواند به فعالیت ادبی و فرهنگی دست یازد.

اما به نظر نگارنده چنین نیست، بل مشکل در نوع نگاه جامعه ای است که شاعر و نویسنده در آن زندگی می کند. شاعران یک دهه گذشته افغانستان که عمدتا نسل جوان را تشکیل می دهند شاعران جامعه باز اند.

شعر این شاعران کمتر با آرایه های ادبی دهه های پیش و یا دهه های جامعه بسته، انباشته است. شعر این نسل شعر گفتار است. در همین جا خوب است این نکته را هم یادآوری کنم که رویکرد نیما و شاملو به شعر که از آن به عنوان انقلاب در شعر فارسی یاد می شود، حتی در شعر این شاعران نیز نتوانسته بود، هم طراز شعر شاعران اروپایی شود.

انقلاب نیما در شعر عمدتا در محتوا قابل تشخیص است اما در شکل هم چنان اسیرعروض و آرایه های ادبی پیش از خود است. دلیل این موضوع به نظر من این است که نیما و شاملو و رهروان آن ها در قلمرو شعر فارسی همچنان به جوامع بسته تعلق داشتند و شعر اروپایی شعر جامعه باز بود. وقتی وحید بکتاش شاعر جوان این دهه افغانستان در " ما برای زن ها به دنیا می آییم" می گوید:

ترا اگر

با پیراهن سرخ

دامن چین دار

و موهای برون زده از روسری

نقاشی کنند

تابلویی را بر دیوار نیاویخته اند

تصورمردی را آویخته اند

که در شلوغی شهر

ناگهان چشم های ترا دیده بود.

دقیقا شعری می گوید که عناصر جامعه باز را در خود پرورش داده است. و یا زمانی که مجیب مهرداد در " سربازها" می گوید:

چشمانت

ویران ترین نقاط سرزمین من اند

سرزمینی که خاکستررویای مردمش را

هنوز میان ویرانه ها می چرخاند باد

سرزمینی که آدم هایش با کلمات و حرف های خویش

مثله شده اند

ومن حاضرم زادگاهم را

با گوری عوض کنم.

نسل جوان در شعر افغانستان، دیگر کمتر از استعاره و مجاز و کنایه با آن بار سنتی سود می جوید. شعر این دهه افغانستان را باید به همین دلیل شعر جامعه باز خواند. با چنین نمونه این گفتار را پایان می بخشم.

چه اتفاق شلوغی کنار یک ساعت

اتاق، پنجره، من، انتظار یک ساعت

نگاه روشن سیگار، خواب خاکستر

در این دقایق شماطه‌دار یک ساعت

... نگاه، پک، هیجان، انتظار، خاکستر

هزار ساعت من در شمار یک ساعت

روح الامین امینی

بدنت گرفته لمس است، روی شکم خوابیده ای من ماساژت می دهم از روی کتف خیزش انگشتها روی استخوان ناگهان ثابت می ماند،یک لحظه تا دوباره من عاشق دو مرد باشم در یک زمان، و مهرورزی ام به اولی را توی هیجانم به دومی تلخیص کنم.

سپیده زینب اطهری

مطالب مرتبط