مروری بر 'دوازده بال' و 'چشمه آوا'

انور وفا سمندر، یکی ازخاص ترین نویسندگان افغانستان است. نویسندهای که مثل هیچ کس نیست. در زبان پشتو، خیلی ها او را "دیوانه" می نامند چرا که به روال معمول داستان نویسی پشتو که معطوف به قصه های سیاسی است، نمی نویسد. و حقیقتش این است که نه فقط در پشتو که در فارسی هم نوشته های او غیر مترقبه اند با این که او به فارسی هم شروع به نوشتن کرده است.

داستان های او بر عکس سیره داستان نویسی مدرن که بر روایت بنا شده، مبتنی بر توصیف است. داستان های وصف محور و حرفی. یکی از علت های این تفاوت شاید سیره شخصی زندگی و مطالعاتی وفا باشد. نویسنده ای که بسیار کتاب خوان است، بر عکس معمول نویسندگان که بیشتر نویسنده اند تا خواننده. ادبیات جهان و فارسی و پشتو را بسیار خوب می داند و بیشتر از ادبیات دلبسته معرفت شرقی است.

وفا، از فلسفه غرب به روایت تازه ای حرف می زد و عرفان شرق را با شکلی غربی تفسیر می کرد. این التقاط عجیب از او شخصیتی عجیب ساخته بود. آرام بود و در دل دعواهای نژادی و فکری و منطقه ای کابل، جریان بیگانه ای بود. انگاری هیچ ازین ماجراها خبر ندارد.

ولی... ولی نه

کتاب اولش رمانی بود با نام " ولی..ولی نه" قصه ای شگفت از گفت‌وگوی درونی زنی در آستانه تولد نهمین فرزندش، پس از آنکه همه فرزندان قبلی اش دختر بوده اند و او حالا در این انتظار نه ماهه تازه، به قصه تولد هرکدام مالیخولیا وار برمی گشت.

بیم ناک از تولد ترسناک تازه ای که برای او می توانست خشم و نفرت یا مرحمت به ارمغان بیاورد. اگر این یکی هم دختر شود باز چی؟ اگر اگر اگر..مگر مگر و کاشکی...همه قصه تک گویی درونی مالیخولیای قرن ها، نادانی و سرکوب در دل زنی بود.

این کتاب در زبان پشتو خیلی کم استقبال شد، رمان بعدی اش " بنیادمان" که ذهنی تر بود و همین کابوس های حافظه جمعی را به شکل هستی شناسانه تری روایت کرده بود، حتی کمتر استقبال شد و بالاخره این سومی را به فارسی نوشت.

"دوازده بال"، قصه یک دور تلخ و تکراری در سرنوشت خانواده ای پراکنده شده افغان یا چه بسا سرنوشت شخصی درگیر در گردنه ای دوار است.

گوهر و چشمه برادر و خواهری اند که پدر و مادرشان را در بمبارانی از دست داده و در پرورشگاه کلان شده اند. بعد از طریق پرورشگاه طبق برنامه ای که در دهه هفتاد خورشیدی رواج داشت، به انترنات های شوروی سابق فرستاده شده و در شهرهای دور از هم به بلوغ می رسند.

آنها در مسکو با هم آشنا می‌شوند، عاشق یکدیگر می‌شوند و فرزندی حاصل عشقشان است. عشقی که بعد از رسیدن به کابل و مقابله اقارب و نیمچه ملای عبوس، به تقدیری تلخ می انجامد.

این قصه بر عکس باقی قصه های وفا، پایانی باز ندارد. درست مثل نقطه ای در آخر جمله، قصه به سرانجام می رسد اما از طرفی قصه به سرانجام نمی رسد. گنهکاران بی گناه سنگسار شده، بی آن که به عمد مرتکب گناهی شده باشند، در دل مومنین انقلابی به وجود می آورند، جنازه در حال تشییعشان را نیز انتحاری می پراند. انگار، وهمی، خوابی، خیالی در ذهن مردم منطقه بی سابقه ای و بی نشانی محو می شوند.

رمان چند شخصیت عمده دارد، گوهر، فیروزه که بعدا چشمه نام می‌گیرد، ملا امام پیر، سید ابوالبشر، نیمچه ملای متعصب و خود راوی. راوی خبرنگاراست. کارت ورود به خیلی جاها را دارد، گاهی هم به سبب راوی بودن می تواند به ذهن شخصیت ها هم وارد شود. نه که نویسنده نداند، راوی محدود چگونه روایت می کند و چقدر حق دخل و تصرف دارد بلکه به قصد شکل روایتش را عوض می کند.

تغییر راوی

از سوم شخص به اول شخص و بعد به گفت‌وگوی درونی. تکنیک سیال ذهن در این رمان، فقط حرکت در زمانی ذهنی نیست، بلکه حرکتی اکنکاری در زمان تاریخی است. در جاهایی که نثر نویسنده اوج می گیرد و زیباترین قسمت های کتاب هم هست، مرتب داستان به شکلی کلاسیک از سر شروع می شود: بود نبود روزگاری بود" و هر بار این بود نبود سرآغاز قصه را و تکه های مختلف آن را به جایی می رساند.

در کل زمان بزرگترین دغدغه نویسنده است. این که ما در کجای زمانیم و چطور دوره های مختلف زمان گاهی روی هم دیگر می افتند و از هم می گذرند یا مماس می شوند و بعد دومین مساله فکری کتاب، تعصب است.

نویسنده گفتمان دینی را مقصر نمی داند. چرا که ملای پیر که نماینده رسمی دین است، در اظهار نظر در می ماند و نمی تواند شخصیت های داستان را گنه‌کار بشمارد. بلکه این پسر او، نیمچه ملایی است که حرف پدر را نمی پذیرد و بر منبر فتوا و تکفیر می نشیند.

نویسنده می خواهد بگوید این گناه دین نیست که تعصب و تزاید می رود بلکه گناه نیمچه ملایان و نادانی بلا منازع مردم است. باقی داستان نوعی هذیان است. هذیان های ملای معذب و راوی متعجب. هذیان های دو عاشق همزاد و در حقیقت هذیان های یک نفر، که شخصیت های مختلفی دارد و در چهره های مختلفی ظاهر می شود. یعنی به عبارت دیگر، هیچ خواهر و برادری و ازدواجی در کار نیست. هم گوهر، هم چشمه، هم ملا و هم نیمچه ملا همه واگویه های شخصی راوی اند. مثل آنچه در بزرگراه گمشده دیوید لینچ واقع می شود. نوعی تقابل امر واقع و امر نمادین در ذهنیت روانشناسانه ژاک لاکانی.

" خدایا رهایم کن. این سنگ‌های هزار نام را بسوزان. خاکستر کن. آدم ها از بمب، باروت و اوارنیوم نگران اند و من قبرستانی هستم پر از مرده. این مزرعه خودم است. روح من کهنسال تر از گوهر، جوهر، خواهر، برادر، پدر... پدربزرگ و همه است. من تابوت‌های سنگی، مرجانی، برنزی،‌چوبی، شیشه ای، الماسی، گوشتی، نباتی و حیوانی را به خود گرفته ام و دور انداخته ام. این است بال‌های من، روح من. با این همه خاموشم."

وفا تعلق خاطری جدی به عرفان شرق دارد، بخصوص نوشته های او را در گستره معرفت "اکنکار" بهتر می توان فهمید. معرفت اکنکار که بر صلح کل همه مذاهب و به نوعی در ادامه دین الهی جلال الدین اکبر بنا شده است، بیشتر از دین ،نوعی معرفت است. معرفتی که در آن پیامبران و اولیاء از همه مذاهب در یک سلسله دوایر جادویی و کریمانه کنار هم قرار دارند تا معرفت بشر را تغذیه کنند. شمس تبریزی، یکی از مهم ترین مرشدان این معرفت است. برای همین هم شاید هر دو کتاب تازه وفا با جملاتی از شمس شروع می شود.

عرفان شرق

در رمان دوازده بال، در یکی از همان هذیان های شطاح صوفیانه می گوید:

"من صوت هستم. خواب می‌بینم گوهر است. گوهر و چشمه و دنیا؛ چهره ها و شخصیت های انسانی ماست. چشمه صداست ولی خواب می بینیم. چشمه هست. نیل صداست و خواب می بیند نیل هست. زمان ما زمان خواب صوت و صدا و بیداری مار، طومار، محاکمه نورنبورگ، زاغ، دوزخ، ناجی، زیارت، اعلامیه استقلال ایالات متحده، چشمه و حقوق بشر است".

این نوع تقسیم بندی زمانی، اما بر گرفته از معرفت زروانی است که یکی از مهم ترین منابع جنبش مذهبی موسوم به ایکنکارست. زروان، به عقیده مردم باستانی منطقه ما، الهه زمان است و بعد تقسیم زمان بین آورمزد خدای نور و اهریمن خدای تاریکی است.

وفا، براساس این عقیده زروانی معتقدست ما در دوره تاریکی به سر می بریم. در زمان خواب صوت و صدا و بیداری بیماری و مار، بعد همه دست آوردهای معرفتی مدنیت جدید را محصولات اهریمنی می شمارد که درین دوره تاریک خلق شده اند.

و بالاخره این که ،در روزگار تازه ، تقریبا نوشتن داستان از گذشته بسیار راحت تر شده است. خیلی ها هستند که می توانند به روانی دغدغه ها و قصه های خود را بنویسند.کمی سختی کشیدن، به آموختن شگردهای داستان نویسی مدرن می انجامد و بالاخره این که ویراستارها می توانند هر نوشته آشفته ای را داستانی شیک و ساختارمند بسازند. اما کاری که از عهده همه این ها بیرون است، خلق فکر تازه است. چاشنی جاودانگی ادبیات، فکر تازه است نه شگرد تازه و برای این نویسندگانی مثل وفا بسیار کم یابند. نویسندگانی که بتوانند بنیان های هستی شناسانه زندگی را با نوشتن به چالش بگیرند.

دو اشکال جدی

اما یکی از بزرگترین ایرادها بر کار وفا، سخت و پیچیده نویسی اوست. همین خصیصه باعث شده که نه تنها در بین مردم عادی که در بین قشر ادیب و کتابخوان نیز، آدم های کمی بتوانند با نوشته هایش ارتباط بگیرند.

وفا گاهی چنان غرق مفاهیم می شود که ساختار داستان از دستش بیرون می شود. گاهی در موضع عرفا و مرشدین مناسک و طریقت قرار می گیرد و شروع می کند به سخنرانی و به این خاطر به فضای داستان نویسی کلاسیک روسی نزدیک می شود. در حالی که با همه اوصاف، او ادیب امروز است و خواننده به قصد خواندن داستان ، کتابش را گرفته است.لاجرم توقع ندارد وسط یک داستان مدرن به فضای کلاسیک سخنرانی و نصیحت برگردد.

به جز این شگرد تکرار، که در ادبیات افغانستان شگردی بسیار پر رونق است، در کار وفا گاهی افراطی شده است. جمله های کوتاه کوتاه در تکرار یک مفهوم یا حتی با تغییر کلماتی اندک، ریتم نوشته را بسیار نفس گیر می کند.به هر حال نویسنده باید فکر کند که خواننده اش در هنگام خواندن، کجا خسته می شود و کجا باید عنان نثر را به دست بگیرد.

دومین اشکال که البته طبیعی هم هست به نثر فارسی او بر می گردد. اگرچه نوشتن به زبانی دیگر، کاری بسیار با ارزش است و بخصوص در افغانستان، نویسنده ها هر چه بتوانند از سد زبان بگذرند و به پشتو و فارسی و یا حتی ازبکی بنویسند، تجربه های ذهنی خودشان را گسترش می دهند و البته که باقی گروه های زبانی را از رویاهای جمعی خودشان باخبر می کنند.

وفا با این که حرف بسیار دارد اما بر زبان فارسی خیلی استوار نبوده است. گاهی ساختار پشتو را در جمله فارسی به کار می برد و گاهی اگر چه کم ،برای خواننده فارسی زبان بیگانه می شود. اگر چه یک ناشر مسلکی می توانست با یک ویرایش خوب این نقیصه را به حداقل برساند.

فکری تازه

و بالاخره این که ،در روزگار تازه، تقریبا نوشتن داستان از گذشته بسیار راحت تر شده است. خیلی ها هستند که می توانند به روانی دغدغه ها و قصه های خود را بنویسند.کمی سختی کشیدن، به آموختن شگردهای داستان نویسی مدرن می انجامد و بالاخره این که ویراستارها می توانند هر نوشته آشفته ای را داستانی شیک و ساختارمند بسازند. اما کاری که از عهده همه این ها بیرون است، خلق فکر تازه است. چاشنی جاودانگی ادبیات، فکر تازه است نه شگرد تازه و برای این نویسندگانی مثل وفا بسیار کمیابند. نویسندگانی که بتوانند بنیان های هستی شناسانه زندگی را با نوشتن به چالش بگیرند