نسل مهاجر زن افغانستان در کشمکش هویت‌ها

بیش از سه دهه جنگ در افغانستان با موج از مهاجرت همراه بوده است. در این مدت، صدها هزار افغان در اروپا و آمریکا پناهنده شده و این گروه از مردم، آهسته آهسته با زبان و فرهنگ حاکم جامعه در آمیختند.

یکی از بحث‌هایی که به طور ویژه در مورد این مهاجران مطرح می‌شود، هویت آن‌هاست، که در مورد کسانی که از کودکی یا حتی در سن بالاتر وطن خود را ترک می‌کنند و به کشوری نقل مکان می‌کنند، مطرح می‌شود. بی‌بی‌سی سراغ شماری از زنان مهاجر افغان رفته و در مورد هویت‌شان از آنها پرسیده است.

Image caption شبنم نسیمی

شبنم نسیمی

باکو، پایتخت جمهوری آذربایجان زادگاه من است و از ۱۶ سال بدین سو، در بریتانیا زندگی می‌کنم. گرچه در افغانستان تولد نشده‌ام و زمان قابل ملاحظه‌ای را در آن‌جا سپری نکردم، اما باز هم خود را با افغانستان کاملا بیگانه احساس نمی‌کنم. دلیل آن شاید تسلط بالا بر زبان مادری‌ام باشد و در ضمن، اوضاع افغانستان را همواره تعقیب می‌کنم.

من هویت خود را به عنوان یک شهروند بریتانیا تعریف می‌کنم و این را مسئولیت خود می‌پندارم تا برای رشد و بهبود جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم، سعی و تلاش کنم؛ در عین زمان، تا حد توانم از مردم افغانستان نیز حمایت می‌کنم.

زن‌ بودنم یک پاره‌ای از هویتم را تشکیل می‌دهد. انتظاراتی را که جامعه افغانستان از یک زن دارد، باید به چالش کشانده شود؛ حقوق زنان در آن کشور همواره نقض می‌شود- حادثه فرخنده در کابل یک نمونه آن است.

در افغانستان، هویت با خون و قومیت گره خورده است. به پندار من، هر قدر تلاش شود تا در کشوری با تنوع قومی مانند افغانستان، برای ایجاد اتحاد، یک فهم مطلق از هویت اعمال شود، به همان اندازه این مساله موجب افزایش شکاف‎های اجتماعی شده و سرانجام به جنگ قومی منجر خواهد شد.

چون ملت با قومیت رابطه دارد، پس لازم است که تمام اقوام خود را در آیینه ملت ببینند.

Image caption فرشته غیاث‌زاده عابدی

فرشته غیاث‌زاده عابدی

من در افغانستان چشم به جهان گشودم و بهترین هشت سال زندگی‌ام را در آنجا سپری کردم. درگیری‌های دهه نود در کابل، مرا وادار ساخت تا به پاکستان فرار کنم و سرانجام، سرنوشت مرا به آمریکا کشانید.

هویت فردی من با هویت اجتماعی‌ام تفاوت دارد. از دید هویت فردی، خود را به عنوان یک فرد آزاد و خودساخته‌ می‌شناسم؛ من خود را در بستری که پرورش یافتم، در انبوهی از تجاربِ که کسب کرده‌ام و انگیزه‌ها، آرزوها و تلاش‌های‌م، تعریف می‌کنم.

در کنار این همه، من خود را به عنوان یک آمریکایی افغان‌تبار می‌شناسم که هنوز به زادگاهم مهر می‌ورزم.

نخستین واژه‌ای که من آموختم، واژه فارسی بود. گرچه من سال‌هاست دور از افغانستان در یک جامعه انگلیسی زبان زندگی می‌کنم، اما هنوز هم از خوانش شعر فارسی لذت می‌برم، هنوز هم پاره‌ای از رسم‌ و‌ رواج افغانستان، بطور نمونه، احترام به بزرگ‌سالان و شفقت به کودکان، را دوست دارم.

و بله، من به همان اندازه که برگر آمریکایی را دوست دارم، غذای افغانستان هم برایم خوش‌مزه است.

من آرزوی بازگشت به زادگاهم را دارم، تا آنچه را که برایم داده بود، دو باره بپردازم. اما ترس از نپذیرفته‌شدن دارم، چون افغانستان، افغانستانِ دوران کودکی من نیست، تغییر کرده است.

Image caption پیمانه اسد

پیمانه اسد

درست سه سال داشتم که مجبور شدم افغانستان را ترک کنم؛ حالا سال‌ها است که در لندن زندگی و کار می‌کنم. در قدم نخست، من خود را به عنوان یک انسانِ نیک‌نیت می‌شناسم و بعدا، خود را یک بریتانیایی افغان‌تبار تعریف می‌کنم. این دوگانگی فرهنگی را حالا هنگام قدم زدن در خیابان‌های لندن به خوبی احساس می‌کنم؛ وقتی‌که بوی نان افغانی به مشامم می‌رسد و افغان‌های را می‌بینم که لباس افغانی پوشیده‌اند و به زبان‌های پشتو و فارسی صحبت می‌کنند.

فرهنگ و زبان‌های ملی افغانستان بر برداشت و بینش من نسبت به زندگی تاثیرگذار بوده‌اند. اما وقتی که افغانستان می‌روم و درد و زحمت مردم را از نزدیک می‌بنیم، خود را فقط یک تماشاگر احساس می‌کنم، زیرا آنچه را که آنها تجربه می‌کنند، من نمی‌کنم. در عین حال، وقتی که در لندن هستم، درد و اندوه را بطور دیگری احساس می‌کنم، که مرا همواره به فکر افغانستان می‌اندازد و از خود می‌پرسم که آیا بریتانیا واقعا خانه من است؟

زمانی که انگلیسی را به لهجه لندنی و با چهره‌ای با ویژگی‌های افغانی گپ می‌زنم، مردم از من می‌پرسند که از کجا هستم؟ من به افغان خود افتخار می‌کنم، و در عین حال، به بریتانیایی بودنم هم می‌بالم و اصلا نمی‌خواهم طوری دیگری باشم.

Image caption الهه ولیزاده

الهه ولیزاده

من خود را یک بریتانیایی غیرسفیدپوستِ افغان‌تبار می‌دانم. هویت برایم همیشه یک مفهوم مغلق بوده و به این باورم که هویت چیزی است که خود فرد آنرا می‌سازد. هویت اولی من یک زن افغان است، که کار و تجارب من هم بخش از آنرا تشکیل می‌دهند. در پهلوی آن، فرهنگ و زبان‌های افغانستان پاره بزرگ از هویتم را تشکیل می‌دهند و تنوع فرهنگی را من به مثابه یک سرمایه می‌پندارم.

Image caption فهیمه احمدی

فهیمه احمدی

من نخست خود را یک مسلمان می‌پندارم و بعدا یک افغان. اصول و ارزش‌های اسلامی در زندگی روزمره‌ام خیلی اهمیت دارند. من در افغانستان بدنیا آمدم و پس از ظهور طالبان، زادگاهم را ترک کردم و تا هنوز بازنگشته ام. افغانستان را از لابلای قصه‌های مادرم می‌شناسم و درد و رنج آن‌ همه روزه از طریق شبکه‌های اجتماعی به گوشم می‌رسد. بی‌عدالتی در افغانستان من را مجبور می‌کند تا بی‌تفاوت نمانم. از همین رو، در یک موسسه که فرصت بورسیه‌ها را برای زنان افغان فراهم می‌سازد، فعالیت غیرانتفاعی می‌کنم.

Image caption آرزو نوبهار

آرزو نوبهار

من مادر دو فرزند و فعال مدنی در بریتانیا هستم. ریشه من از جنس زن به یکی از کشورهای جهان سوم به نام افغانستان، سرزمینی که روزی از آن خورشید طلوع می‌کرد، بر می‌گردد. هویت من را تاجیک‌بودنم و زبان فارسی، کلامی که به آن خیام و رومی سخن زده‌اند، تشکیل می‌دهد. ایثار و فداکاری شخصیت‌های مانند احمد شاه مسعود، قهرمان ملی افغانستان، پیوند من را با دیارم محکم‌تر می‌کند.

نوت: محتویات این مطلب روایت شخصی افراد است