BBCPersian.com
  •    راهنما
تاجيکستان
پشتو
عربی
آذری
روسی
اردو
 
به روز شده: 16:32 گرينويچ - چهارشنبه 28 سپتامبر 2005
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
قصه های زندگی؛ در پی ستاره بخت
 

 
 
در پی ستاره بخت

"قصه های زندگی" یکی از رشته برنامه های "جهان ما آینده ما" است، که مشتمل بر قصه های واقعی از زندگی روزمره اطفال، قصه های افسانوی، فلکلور و امثال آن است.

"قصه های زندگی" هربار با سوژه ای نو به اتفاق قصه گو و طوطی ارائه می شود، که در پهلوی چاشنی از تخیل و تفریح، سیر آموزشی نیز دارد تا ذهن اطفال را فعال کند و آنها را به تجسس وادارد.

افسانه های "قصه های زندگی" برای اطفال میان سنین از (9 تا 12) تهیه می شود. قصه ای را که می خوانید از همین شمار است.

درپی ستاره بخت

دریکی از روستاهای سر سبز و قشنگ، خانه کوچکی بود که در آن دخترک مقبولی به نام لیلا با برادرکش به نام حکیم و مادربزرگشان یکجا زنده گی می کردند.

قصه های شرین و دلنواز مادربزرگ مهربان هر شب نوازشگر گوشهای آن دو خواهر و برادر می بود و آرام آرام آنها را با خود به خواب ناز و سرزمین رویاها می برد.

یکی ازاین شبها مادربزرگ پهلوی گوش اطفال قصه می گفت. او میان قصه اش از ستاره بخت گفت که: "هر کس در آسمان، از خود یک ستاره بخت دارد که اگر به آن برسد، بسیار خوشبخت می شود".

لیلا با شنیدن نام "ستاره بخت" و "خوشبختی" هیجان زده شده، با خود عزم می کند تا هرگونه و به هر قیمتی که شود، باید ستاره بختش را پیدا کند.

روز بعد اطفال به اجازه مادربزرگ برای رفتن به مهمانی راه خانه خاله شان را در پیش گرفتند، رفته رفته به مزرعه ای رسیدند که دهقان پیری مصروف شخم زدن زمین اش برای زرع پنبه بود، لیلا از حکیم، برادرش، خواست تا با دهقان پیر کمک شوند، در همین حال لیلا از دهقان پرسید :"آیا هرکس می تواند ستاره بختش را دریابد؟ من می خواهم ستاره بختم را بیابم؟"

دهقان با مهربانی تمام به لیلا توصیه کرد که او می تواند در پی ستاره بختش باشد. اگرچه این کار حوصله و تلاش فراوانی می خواهد.

دهقان از لیلا خواست تا برای ملاقات ستاره بختش مقداری از پنبه ای را که خودش به زحمت به دست آورده، برای دهقان بیاورد. لیلا با شنیدن این گفته دهقان سر گشته و متحیر شد.

شبهای گرم تابستان بود و نسیم ملایمی آرام آرام می وزید. نور ماه همه جاه را فرا گرفته بود، لیلا در جمع برادر و دختر خاله اش در بام خانه آنها استراحت می کرد، ولی چشمان پرسشگر لیلا در آسمان نیلگون و صاف و پر ستاره که هر یک به طرف لیلا چشمک می زدند، در جستجوی ستاره بختش بود.

لیلا نمیدانست کدام یک ستاره بخت اوست. پروین دختر خاله اش و حکیم با لیلا ریشخندی می کردند و هر یک بالای یک ستاره دعوا داشتند و آنرا از آن خود می پنداشتند.

تابستان آهسته آهسته به آخر می رسید. اطفال با بیت خوانی و قیل و قال مصروف جمع آوری پنبه بودند. لیلا که با این کار بلدیت نداشت به سختی توانست یک دامن پنبه جمع کند، ولی در همین هنگام به یاد دهقان افتاد و با عجله با دامنی پر از پنبه، از جمع همبازی هایش دور شد.

لیلا نزد بابا دهقان رفت و پنبه هايی را که به مشکل جمع کرده بود به او نشان داد. او دست های آبله پرش را به دهقان نشان داد و از دهقان خواست تا ستاره بختش را برایش نشان دهد.

دهقان او را تشویق کرد و گفت: "حالی برو و این پنبه را تار بریس، آن وقت به ستاره بختت نزدیک میشوی".

روزها گذشت و سرانجام لیلا با مشکلات زیاد به کمک خاله اش ریسیدن تار را آموخت، ولی لیلا در هر مرحله از ختم کارش نزد بابا دهقان می رفت و ازنتیجه کارش می گفت.

بابا دهقان با تشویق های زیاد برایش توصیه کرد که باید آخرین مرحله از کارش را دنبال کند که آن بافتن لیف است تا به ملاقات ستاره بختش برسد.

روز های زیادی یکی پی دگر گذشت. پروین و خاله اش به لیلا در بافتن لیف کمک کردند، لیلا هم با علاقه تمام در آموختن و بافتن لیف تلاش کرد و از خودش استعداد نشان می داد به امید اینکه مگر روزی به ملاقات ستاره بختش برسد.

سر انجام لیلا توانست کارش را مکمل کند. او از لیفی که بافته بود آنقدر خوشحال و ذوق زده شده بود که می خواست پرواز کند. او با پروین و حکیم از کارش حرف می زد. حکیم متوجه شد که لیلا چه لیف قشنگی بافته. به لیلا گفت: به به لیلا جان چقدر لیف مقبولی بافتی، دستت درد نکند بابا.

لیلا با خوشی که در سیمایش ظاهر بود، با خنده که روی لبانش نقش بسته بود گفت: "حالا دگر لیف بافتن را یاد گرفتم وعده می کنم برای هریک لیف ببافم، مگر این لیفی که اولین ثمره کارم است برای مادر بزرگ مهربانم می برم چون پیر است و به آن نیاز دارد."

حکیم پذیرفت و وعده کرد تا هرگاه لیلا لیف بافت آنرا به بازار ببرد و برایش بفروشد. در همين حال شمال(باد) تیزی وزیدن گرفت و برگهای درختان را به همه جا پراکنده ساخت، خاله لیلا اطفال را صدا زد :"بچه ها خنک است هوا تاریک شده خانه بیا يید".

شب لیلا بعد از صرف غذا پهلوی کلکین جا گرفت و با دلتنگی تمام به خواب رفت. لیلا درخواب دید که از کلکین به آسمان پر ستاره خیره مانده و هریک ازستاره ها به رویش بل بل چشمک زده، می خندند.

چشمان جستجوگر لیلا که از ستاره ها گله داشت با دلتنگی پرسيد: "هی ستاره ها چرا نمی گويید کدام یک ستاره بخت من هستید؟" درهمین حال در میان گله ایش صدای ملایمی را شنید که با مهربانی گفت: "هی لیلا، پریشان نباش من ستاره بخت تو هستم".

با شنیدن این گفته لیلا از جایش پرید و این سو و آن سو را پالید، یکباره دید ستاره کوچک، روشن و قشنگی، ازمیان غوزه های پنبه و لیف مادر بزرگ چشمک زده خنده می زد.

ستاره گفت: لیلا مرا در آسمان نه، بلکه در روی زمین نزدیک خودت ببین، زیرا هر کسی که در تلاش و آموختن کسب و کاری باشد، می تواند به من نزدیک شود.

لیلا به عجله طرف لیف رفت که برای مادر بزرگش بافته بود و با خوشی فریاد برآورد که "یافتم، یافتم، من ستاره بختم را یافتم".

 
 
66چهره ها و جايها
بهلول و چهره پشيمان؛ برنامه آموزشی بی بی سی برای کودکان افغان
 
 
اخبار روز
 
 
اين صفحه را برای دوستان خود بفرستيد صفحه بدون عکس
 
 
   
 
BBC Copyright Logo بالا ^^
 
  صفحه نخست|جهان|ايران |افغانستان |تاجيکستان |ورزش |دانش و فن |اقتصاد و بازرگانی |فرهنگ و هنر |ویدیو
روز هفتم |نگاه ژرف |صدای شما |آموزش انگليسی
 
  BBC News >>|BBC Sport >>|BBC Weather >>|BBC World Service >>|BBC Languages >>
 
  راهنما | تماس با ما | اخبار و اطلاعات به زبانهای ديگر | نحوه استفاده از اطلاعات شخصی کاربران