گزارش یک آدم‌ربایی، تازه‌ترین فیلم فرهادی

حق نشر عکس CANNES FILM FESTIVAL
Image caption خبر خوش اینکه "همه می دانند" شاید بهترین فیلم اصغر فرهادی نباشد، ولی صاحب یک سری از بهترین سکانس های ساخته او است؛ سکانس هایی که مالامال از لحظات فرار زندگی روزمره و اینکه فرهادی هنوز از معدود فیلمسازانی است که این چنین عاشق جنایات مینیاتوری شهروندان قانون مدار و اعضای سربه زیر طبقه متوسط است

اصغر فرهادی خیال‌ ندارد پایش را از روی پدال گاز بردارد؛ با سه فیلم آخرش دو اسکار برده، با جدیدترین فیلمش این هفته جشنواره کن را افتتاح کرد و باز هوس کوتاه آمدن ندارد؛ مثلا همین "همه می دانند" که برای او پر از اولین ها است: این اولین باری است که فیلمش را کاملا به زبانی بیگانه می سازد، که از ستارگانی به شهرت پنه لوپه کروز و خاویر باردم بازی می گیرد، که به غیر از یک نفر تمام عوامل فیلمش غیر ایرانی اند. از همه این تغییرها مهم تر ولی این اولین باری است که او سراغ قصه‌ای به این اندازه مهیج و دراماتیک می رود: سراغ یک آدم ربایی.

گزارش یک آدم ربایی

فیلم داستان لارا است، زنی اسپانیایی (با بازی پنه لوپه کروز) که دور از فامیل در آرژانتین زندگی می کند و چند روزی با دو فرزندش به شهر زادگاهش در اسپانیا سفر کرده است. این وسط دختر نوجوانش ناپدید می شود و در هیاهوی پیدا کردن اوست که کم کم اسرار و تنش های بین شخصیت ها آشکار می‌شود.

این اولین بار نیست که فرهادی از چنین عنصری استفاده می‌کند: از آدمی که نیست و با همین نبودنش موتور قصه را راه می اندازد و رازها و کینه هایی را که سالها است زیر خرواری از روزمرگی دفن شده اند برملا می کند. از این جهت، "همه می دانند" شبیه فیلم های قدیمی فرهادی است مثل درباره الی.

از ترس تهدید آدم رباها، ماجرا را به پلیس خبر نمی دهند و حالا لارا برای پول به پاکو، عاشق سابق و رفیق دورادور فعلی اش نیازمند است. ورود پاکو (با بازی باردم) قصه را پیچیده تر می کند و کم کم کینه های قدیمی و بغض های فروخورده، عین ارواح شب هالووین، از زیر زمین بیرون می آیند و لبخندها از صورت ساکنان این شهر آفتاب خیز اسپانیایی محو می شوند.

چشم هایت دروغ می گویند

روی فرش قرمز کن، اصغر فرهادی از منظم بودن و حرفه ای بودن عوامل اسپانیایی اش تقدیر می کرد ولی خاویر باردم می گوید، این عوامل اسپانیایی فیلم بودند که از پرکاری و پشتکار این کارگردان خستگی ناپذیر شگفت زده شده بودند. باردم در مصاحبه ای گفته بود که: "فکر می کنم فرهادی "فروشنده" را در شصت روز پشت سر هم فیلمبرداری کرده بود. وقتی فهمید ما آخر هفته ها اینجا تعطیل می کنیم [تعجب کرد]. طول کشید که عادت کند به اینکه حتی اگر شنبه ها کار کنیم، فقط نصف روز کار می کنیم. می گفت: "چرا باید الان استراحت کنیم؟ رو دور افتادیم. بهتر است ادامه بدیم." ما می خندیدیم و بهش می گفتیم: "می دانیم که تو از پسش برمی آیی ولی اینجا در اسپانیا، ما باید هر از چندی بایستیم و استراحت کنیم. ما به سیستا احتیاج داریم و به یک جرعه شراب."

پنه لوپه کروز هم از روزی تعریف می کرد که برای اولین بار فهمید با چه کارگردانی طرف است: "جایی در فیلم در ماشین، کاراکترم دچار حمله عصبی می شد. آنقدر این نقش و این احساس شدید بود که حالم واقعا بد شد، قند خونم بالا رفت و کارم به آمبولانس کشید. یادم است از آمبولانس که بیرون می آمدم، اصغر اول اطمینان حاصل کرد که حالم خوب است. ولی بعد از من پرسید که می توانیم یک برداشت دیگر از همان صحنه را ضبط کنیم؟"

بیشتر بخوانید:

فرهادی برای ارتباط با عوامل فیلمش، از دو مترجم سر صحنه استفاده می کرد، ولی با وجود این فاصله زبانی، مهارتش در کنترل بازیها مخصوصا کروز و باردم مثال زدنی است. باردم در این باره گفته بود: "او می داند کجا دروغ می گویی. وسط یک صحنه احساسی، سر و کله اش پیدا می شود و می گوید: چشم هایت دروغ می گویند. لطفا نقش بازی نکن... و لعنتی، حق با اوست. ممکن است زبان را نفهمد، ولی حس می کند که کلمات طبیعی و صادقانه ادا نشدند".

آقای تیزبین و خانم زبردست

"همه می دانند"، صاحب یکی از بهترین و خوش رنگ ترین افتتاحیه های تمام فیلم های فرهادی است: یک عروسی شلوغ و پر سر وصدا و فامیلی که هر کدام از راه دور می آیند و اگرچه بعضی هایشان فقیرند و بعضی ها نه، باز همه همدیگر را عاشقانه بغل می کنند و می رقصند و آواز می خوانند… یا لااقل از پشت لنز فیلمبردارهای عروسی این طوری به نظر می رسد. جایی دور از این سر و صداها اما، داخل برج ساعت شهر، روی دیوار اسم جوان های قدیمی محل حک شده و فرهادی با حوصله چرخ دنده های زنگ زده ساعت را نشانمان می دهد که چطور با اشتیاق دندانشان را برای انتقام گرفتن از همان جوان های عاشق دیروز تیز می کنند.

این سکانس عروسی، یکی از بهترین نمونه های همکاری فرهادی با تدوینگر همیشگی اش، هایده صفی یاری است؛ تدوینگری قهار و از اسرار موفقیتش در این سالها.

زیر چشم های نافذ فرهادی، صفی یاری این افتتاحیه را درست مثل یک پیانیست زبردست تدوین می کند، با اعتماد به نفس و با انگشت هایی که بی درنگ و بدون دو دلی با سرعت از روی دکمه ها رد می شوند.

حق نشر عکس Getty Images
Image caption ریتم نفس گیر البته تا آخر ادامه پیدا نمی کند؛ با ناپدید شدن دختر کروز، ضربان نبض فیلم آهسته تر می شود. بخشی از این شاید به یکنواختی کاراکتر لارا برگر‌دد؛ کاراکتری که با وجود بازی خوب کروز از معدود عناصر مایوس کننده فیلم است

زنان در آستانه فروپاشی عصبی

این ریتم نفس گیر البته تا آخر ادامه پیدا نمی کند؛ با ناپدید شدن دختر کروز، ضربان نبض فیلم آهسته تر می شود. بخشی از این شاید به یکنواختی کاراکتر لارا برگر‌دد؛ کاراکتری که با وجود بازی خوب کروز از معدود عناصر مایوس کننده فیلم است؛ زنی که ملودی اش، برخلاف دیگر زن های پیچیده فیلم های فرهادی، یک نت بیشتر ندارد و شخصیتی که بیشتر مشغول هق هق کردن است تا حرف زدن؛ موقعیتی که البته قابل تصور است ولی از او کاراکتری پیش بینی پذیر می سازد که هر وقت روی صحنه حاضر می شود، کم و بیش می دانیم چه انتظاری داشته باشیم. همه این‌ها در حالی است که فرهادی پیش از این ید طولایی در خلق زن هایی داشت که اگرچه تحت فشار بودند، ولی تا آخرین لحظه هم نمی توانستیم شورش و طغیانشان را پیش بینی کنیم و واکنش هایشان را حدس بزنیم.

هرچه کروز سر به راه است، آن سوی پرده ولی باردم غوغا به پا می کند. و خب این تاحدی ناشی از کاراکتری است که فرهادی برایش نوشته؛ شخصیتی که سکانس به سکانس و لحظه به لحظه در حال تکامل و دگرگونی است. تا آخر فیلم پاکو به پازلی تبدیل می شود که صورتش را قطعه قطعه از ابتدای فیلم سر هم و به تدریج کشف کرده ایم که چرا خیلی ها دوستش دارند و خیلی ها دوست دارند که ازش متنفر باشند. انگار سر هر صحنه، فرهادی خواسته باشد مرزهای توانایی باردم را امتحان کند و مدام سنگ و مانع پیش پای کاراکترش بیندازد. و باردم خیلی خوب از پس تک تک این لحظات برمی آید؛ قشنگ حس می کنی چطور موهای روی دست هایش سیخ می شوند وقتی بوی خاطره عشق سالهای جوانی دوباره به مشامش می رسد.

مینیاتوریست جنایت‌های کوچک

بعد از حدود یک ساعت، از رازی در فیلم پرده برداری می شود که نه می توانم اینجا از آن بنویسم و نه می شود بدون دانستنش درباره فیلم قضاوت کرد؛ در وصفش همین بس که ناشبیه ترین عنصر فیلم به سینمای فرهادی است و از آن افشاگری ها و چرخش های ناگهانی قصه است که معمولا برای "آدم های توی فیلم ها" اتفاق می افتد و نه ستارگان همیشگی فرهادی؛ آدم های معمولی.

فرهادی در اوج است وقتی قصه جنایت های نامحسوس آدم های معمولی را روایت می کند؛ وقتی دوربینش در همین ارتفاع شانه های آن ها می ماند و با تیزبینی شکارشان می کند، آنجایی که چشم هایشان را از هم می دزدند و خشمشان را به بهانه ادب و گناهانشان را به بهانه عرف زیر لبخندهای ماسیده دفن می کنند. از آن طرف، فیلمش کمی از نفس می افتد هر وقت دوربینش آدم های معمولی اش را رها می کند و به کلیشه های دراماتیکی مثل آدم ربایی نزدیک می شود یا هر وقت آدم هایش قلمبه سلمبه از خداوند حرف می زنند.

خبر خوش اینکه "همه می دانند" شاید بهترین فیلم اصغر فرهادی نباشد، ولی صاحب یک سری از بهترین ترین سکانس های ساخته او است؛ سکانس هایی که مالامال از لحظات فرار زندگی روزمره و اینکه فرهادی هنوز از معدود فیلمسازانی است که این چنین عاشق جنایات مینیاتوری شهروندان قانون مدار و اعضای سربه زیر طبقه متوسط است. آن ها که هیچ وقت شبیه "آدم بد"های هیچ فیلمی لباس نمی پوشند ولی وقتش که برسد، به جای راست گفتن، زبان می گزند و وانمود می کنند از رازها - این رازهایی که همه می دانند - بی خبرند. نوشیدنی شان را سر می کشند و به هم نگاه می کنند، در حالی که "همه می دانند" متهم اند.

موضوعات مرتبط