فرهنگ و هنر در هفته‌ای که گذشت؛ پرسش هایی که پاسخی نمی‌یابد

حق نشر عکس ISNA
Image caption اما تهران در انتظار کنسرت خیابانی و رایگان همایون شجریان است که با اشاره به گرانی ها و وضعیت اقتصادی به میدان آمده است

هفته ای که با تیتر ورشکستگی ورزش در روزنامه ها آغاز شد و در نهایت به ورشکستگی مطبوعات رسید، هفته پرخبری بود. جلوه گری تحریم ها، زورآزمایی بانک مرکزی با نرخ ارز، کابوس تعطیل خودروسازی ها و احتمال ورود صدها هزار کارگر به جمع بیکاران، امضای موافقتنامه حقوقی بحرخزر، که در میان بی اعتمادی مردم به رسانه های کشور، موجب شد که برخی توضیحات دولت ناشنیده بماند.

اما تهران در انتظار کنسرت خیابانی و رایگان همایون شجریان است که با اشاره به گرانی ها و وضعیت اقتصادی به میدان درآمده است. نمایش هایی که برخی برای چند هفته صندلیشان پیشفروش شده است و محتوای انتقادی دارند، فیلمهای کمدی که پرمی فروشند و دارند جای فیلم های منفی اجتماعی را می گیرد. اما همچنان پرسشی که همه جا تکرار می شود این است که چه خواهد شد؟

پرسشی که حتی در سخنان با اهمیت رهبر جمهوری اسلامی هم پاسخی برای آن پیدا نشد.

Image caption روزنامه ایران

سرشکستگی ورزش

حامد جیرودی خبرنگار ورزشی روزنامه ایران در همان روز اول هفته نوشت: سرشکستگی! این واژه‌ای است که می‌توان آن را درباره دیدار استقلال خوزستان و پرسپولیس به کار برد. دیداری که علاوه بر اینکه از لحاظ فنی چنگی به دل نزد، بلکه از لحاظ اخلاقی اتفاقات زشت و زننده‌ای داشت که بعد فنی بازی را تحت‌الشعاع خود قرار داد. اتفاقاتی که گفته می‌شود واکنشی به شرایط رخ داده در بازی هفته گذشته پرسپولیس و فولاد بود.

گزارشگر شرح داده: در آن مسابقه، شعارهایی از سوی گروهی از تماشاگران پرسپولیس سر داده شد که قومیتی بود. حالا هم این طور حس می‌شود که تماشاگران اهوازی برای جبران مافات به ورزشگاه غدیر این شهر آمده بودند تا به نوعی از پرسپولیسی‌ها انتقام بگیرند. شرایطی که سبب شد تا حاشیه‌ها و درگیری‌های زیادی در این مسابقه رقم بخورد و سرهایی شکسته شود که در نهایت باعث «سرشکستگی» فوتبال ایران شد.

در ادامه گزارش صفحه ورزشی ایران آمده: ماجرا از شکسته شدن شیشه اتوبوس پرسپولیسی‌ها در ابتدای ورود به اهواز آغاز شد. حادثه‌ای که حسین خبیری مشاور سرپرست باشگاه پرسپولیس آن را کاملاً اتفاقی خواند و به استقبال هوادارانی اشاره کرد که با خانواده‌هایشان برای خوشامدگویی به سرخپوشان به فرودگاه آمده بودند اما هر چه بود این استقبال با بدرقه‌ای بد همراه شد! در حالی که اتوبوس پرسپولیس قصد حضور در ورزشگاه غدیر را داشت، به‌دلیل سنگ پرانی هواداران استقلال خوزستان، مجبور به تغییر مسیر و این موضوع باعث شد تا اتوبوس با تأخیر وارد استادیوم محل بازی شود.

و سرانجام گزارش این که: سنگ پرانی و فحاشی همچنان در ورزشگاه غدیر ادامه داشت و در حالی که همه چیز برای شروع مسابقه آماده بود، بازیکنان پرسپولیس با پرتاب سنگ از سوی هواداران میزبان روبه‌رو شدند و به نشانه اعتراض کنار خط طولی زمین تجمع کردند و به صحبت با مسئولان برگزار‌کننده بازی پرداختند.

Image caption خط خطی

دست یاری در جیب خواننده

در طول هفته تعداد روزنامه ها و مجلاتی که فروش نسخه آنلاین نشریه خود را برای رهایی از توقف انتشار برگزیدند، افزون شد جز این که افزایش بهای نسخه های چاپی هم ادامه یافت. شرح غمنامه و بی اعتمادی به ادامه کار، از جمله موضوع های رایج سرمقاله ها بود.

مدیر مسوول مجله طنز خط خطی در سرمقاله اش با لحنی سوزناک نوشته: بازار کاغذ چنان وضعیت مضحکی پیدا کرده که اگر با آن اسکناس چاپ نکنند، گران تر و با ارزش ترست (البته اگر بتوان دلار و یورو و حتی لیر ترکیه چاپ کنیم داستان چیزی دیگر می شود که البته به ما ربطی ندارد و این مشکل و مساله خارجی هاست).

ناشران از ناچاری می روند سراغ فضای مجازی که شاید گلی بر سر بازار نشر بنشانند و با همان نخوانندگان فضای مجازی کنار بیایند که حال خواندن بیش از سه سطر را ندارند و در نوشتن هر سه سطر چهار سطر غلط دیکته ای دارند. ولی به هر حال کاچی بهتر از نشریات کاغذچی است.

اما زهی خیال باطل. ناشران تا این جا هم برای خودشان شاخی می شوند و شاخی بین شاخ ها در می آورند، شاخشان رامی شکنند و دمشان را می چینند تا آپدیت شوند ناگهان فیلترینگ و مجازی هم غیرمجازی می شود!

برای همین است که از اول سال نشریات مستقل یکی یکیشان می روند و این چراغ های سوسوزن مطبوعات خاموش می شوند و آسمان پرنور و پر ستاره دهه های گذشته مطبوعات کشور تبدیل می شود به تخته سیاهی که فقط اسم چند ستاره دار رویش نوشته شده و جلویش هم ضربدر زده اند.

وضعیت همکارانمان امروز بیشتر شبیه بازی های کودکانه شده است. کمی هم یادآور گل یا پوچ شده ایم یا حتی سنگ کاغذ قیچی … می بینید که چه خوب است کودکان و سرخوشانه و البته لوند و دلبرانه !

مدیر مجله خط خطی سرانجام به این نتیجه رسیده که: در این بازی چون بهترین همتیمی شما هستید بازهم دست یاری به جیب شما دراز می کنیم و تغییر قیمت این شماره از این صمیمیت ناشی شده است.

Image caption محمد قائد فصلنامه سینما و ادبیات

کمتر ببینم بیشتر دوستش دارم

در صفحات ویژه ای که فصلنامه سینما و ادبیات برای شناخت محمد قائد تهیه کرد، در بخشی هم مصاحبه ای است با این اندیشمند و مترجم و روزنامه نگار که در ابتدای آن - به نثر و طنز مالوف خود - از زندگی می گوید: برنامـه ای کـه مـن بـرای زندگـی خـودم ریخته بـودم مانند بسـیاری چیزهای دیگر "خورد به انقلاب". خیال داشـتم هر دو سـال را متناوبـاً در جاهـای دیگر دنیا و ایران بگذرانم. سـال ۵۷ شـروع کردم اما اسـفند همان سـال برگشـتم و ته نشـین شدم.

چندیـن فرصت دسـت داد و کارهایی در اروپا و آمریکا پیشـنهاد کردنـد. در هـر مـورد دلیل یا دلایلی دیدم برای نپذیرفتن. یله شـدم و بـه نرفتـن عادت کردم.اولین بـار که به پاریس و فلورانس پاگذاشـتم احسـاس کـردم در زندگـی قبلـی ام آنجاها بـوده ام. دلم می خواسـت جـزو جامعة اهل قلم ودوات لندن و نیویورک و سانفرانسیسـکو بشـوم امـا برای ایـن کار بایـد خیلی زود شروع کنی و خیلی خوش شـانس باشـی کـه قبـول کنند یکـی از آنهایـی. تازه همـان انـدک فرصت در دهـة ۱۹۸۰ از دسـت رفـت و حـالا بیشـترین کاری که میتـوان کرد ایـن اسـت که بـا ایرانیها باشـی و برای آنها بنویسـی. دوسـتانی می گوینـد هـر جـای دنیا می تـوان با امنیت بیشـتری به فارسـی برای ایرانیها نوشـت. خارجه مشـکلاتی را حل می کند اما، دسـتکم بـرای مـن، مشـکلاتی جدیـد دارد. بـه این نتیجه رسـیدم کـه با مشـکلات قدیمی در نیرنگسـتان آریایی-. کنار بیایـم. در حصر نیسـتم امـا بـدون عـذر محکمه پسـند از خانه بیـرون نمـی روم چون ایـران را هرچه کمتر ببینم بیشـتر دوسـت دارم.

در بازگشـت از سفری نوشـتم (در «پرشـیا، پرشـن، پرشـیک») فرنگی اظهـار علاقـه می کنـد و صحبـت گل می انـدازد. اسـمت را می پرسـد و بـه محـض اینکه می فهمد اهـل ایرانی، میگویـد "اُووو"، خـودش را جمـع میکنـد و هیئت و کسـوت و محاسـن و رفتار و چپـق و لیوانت کـه تـا حالا بامزه بـود به نظرش سـیاه بازی و دام پهن کردن جاسـوس/ تروریسـت بالقوه می رسـد.

در بخش دیگری از مصاحبه خواندنی سینما و ادبیات با محمد قائد، وی گفته است: ایـن فکـر کـه جوامع مسـیر تاریخی مشـخصی دارند درسـت نیسـت. عوامـل و احتمـالات بیـش از آن اسـت کـه بتـوان برآینـد همـه را پیشبینـی کـرد. رودخانـه در عکـس هوایـی مسـیری پیچدرپیـچ دارد کـه نتیجة جاذبة زمین اسـت. حرکـت جوامع هم خـط مسـتقیمی نیسـت کـه بـا خطکـش قابل ترسـیم باشـد. درً مـورد ارتبـاط غرب و خاورمیانه، آنهـا کـه اطلاعـات دارنـد لزوما همانهایی نیسـتند کـه تصمیـم میگیرنـد. جنگهـای امـروز خاورمیانـه قسـمت اعظمـش جنگ فرقهاي اسـت و بخشـی دیگر این که الله و گاد یکی نیسـتند و ترجمة انگلیسـی الله گاد نیسـت.

ئولیبرالیسم یا نئوچیز‌دیگر؟

مرتضی مردیها در مقاله ای در روزنامه دنیای اقتصاد نوشته: هر چند در این زمانه که تنگنای معیشت، سنگینی نفس‌سوز خود را روی ذهن و احساس مردم یله داده است، صحبت از مناقشه‌های ایدئولوژیک بسا که از سر بی‌دردی و ناهمدلی دیده و دانسته شود؛ باری، از آب گل‌آلود ماهی گرفتن بعضی و تشخیص‌های درد و دوای طبیبان قلابی هم در این والذاریات دردی مازاد بر تحمل است‌. گفته می‌شود که علت یا یکی از علل وضعیت ناگوار اقتصادی فعلی، سیاست‌های نئولیبرال دولت است.

نویسنده در پرانتز اشاره کرده: زمانی در میان ما واژه «لیبرال» همچون ناسزا به‌کار می‌رفت. اینک که گویا دیگر زمینه برای چنان کاربردی خیلی فراهم نیست؛ ولی البته انگیزه آن برای شماری هنوز به‌قوت باقی است، لیبرال با نئولیبرال عوض شده.

از دیدگاه این استاد دانشگاه و متفکر:مجموعه اقتصاد ایران (یعنی نه‌فقط آن قسمی که زیر نظارت بخش انتخابی است) بیشترین شباهت را شاید با اقتصاد روسیه داشته باشد. این هردو مصداق بارز الیگارشی است: امکانات و تسهیلات اقتصادی تقریبا در انحصار معدودی افراد وابسته به جریان اصلی قدرت است. این هردو کشور در پی عبور از اقتصاد دولتی (که شکست آن قطعی بود) قرار بود به اقتصاد رقابتی برسند؛ ولی از آنجا که این اقتصاد متوقف بر ثبات و اعتدال قانون است و با فراهم شدن امنیت و آزادی برای فعالیت اقتصادی، بخش مهمی از قدرت در طرف مردم قرار می‌گیرد، مدیران پساانقلابی این دو کشور علاقه چندانی به آن نشان ندادند. به این ترتیب، کارخانه‌ها، هتل‌ها، بانک‌ها که در اختیار دولت بود، به‌همراه امکانات وام‌های بزرگ، مجوز صادرات و واردات مهم، انحصارها و هرچیزی از این قبیل در اختیار معدودی اعوان و انصار قرار گرفت. من نمی‌دانم بر چنین وضعیت اقتصادی چه نامی باید گذاشت، ولی مطمئنم که هرچه باشد نئولیبرالیسم نیست. با توجه به نظام سوسیالیستی روسیه (در زمان شوروی) و نظام تقریبا سوسیالیستی ایران (در دهه شصت)، شاید نزدیک‌تر به واقعیت این باشد که آن را نئوسوسیالیسم بنامیم.

مقاله دنیای اقتصاد چنین به پایان می رسد: پندار باطلی است، اگر گمان بریم که چاره این بیچارگی فعلی به‌کار بستن این یا آن الگوی اقتصادی است. در مقام تمثیل، شبیه این است که به موجودی که نه دست دارد نه پا، بخواهیم توصیه کنیم که روی دوپا راه برود یا روی چهار دست‌وپا. ابتدا دستی و پایی باید، تا سپس نوبت به چنان توصیه‌هایی برسد.

Image caption زهرماری به کارگردانی علی احمدی

نمایش هفته: زهرماری

زهرماری به کارگردانی علی احمدی همچنان روی صحنه است.نادر فلاح، خسرو احمدی، تینو صالحی، علی شادمان و هستی مهدوی در این نمایش به ایفای نقش می‌پردازند و متن این نمایشنامه را رضابهاروند و احمدسلگی به نگارش در آورده‌اند.

در ورودی سالن دارند نوحه می‌خوانند. عکس پیرزنی را گذاشته‌اند و شمع روشن کرده‌اند و به ما می‌گویند غم آخر باشد. ما شاهد زیرزمین خانه‌ای هستیم که پر است از دبه‌هایی که قرار بوده سرکه باشد؛ اما حالا شده‌اند شراب. معجزه‌ای رخ نداده. یکی کرمی ریخته و نتیجه‌اش شده این. مادر مرده و بچه‌ها را با این دبه‌ها و ارث ناخواسته‌اش تنها گذاشته. چهار فرزند به جان هم می‌افتند. یکی از فرزندان که بزرگتر از بقیه (و البته خاک‌برسرتر) است رسماً آدم‌فروش است. آدم‌فروشی که قرار است جای رئیس بسیج پایگاه محل بشیند و برادر تمام اهل محل شود؛ ولی عملاً بویی از برادریِ تنی نبرده. آن یکی برادر تازه از زندان بیرون آمده است و می‌خواهد عین پدر خانواده، همه چی را رها کند و برود. دختر خانواده هم که در آرزوی خوشبختی است؛ اما پسر کوچک بی‌انگیزه‌تر از همه. انگار در ترتیب نسل‌ها هر چی به جوان‌ترها می‌رسد، اوضاع خراب‌تر می‌شود و بیشتر چیزی برای از دست دادن ندارند.

منقد سینما پرس نوشته:اما سه چیز در نمایش اهمیت پیدا می‌کنند. نخست دبه‌ها که نشان از شکاف اعتقادی دارد. دبه‌ها حاوی محتوایی است که اختلاف برانگیز است. هر کسی براساس شرایط خود با آن برخورد می‌کند. برخوردها کاملاً در تضاد است. نکته مهم آن است کسی در این میان از وجه اعتقادی به دبه‌های شراب نمی‌پردازد.

دومین شی بارز موتورسیکلت است. موتوری که می‌توانست منبع درآمد باشد؛ اما گوشه زیرزمین افتاده است. موتور نمادی بر شکاف اجتماعی می‌شود. به نظر نمادی استعاری بر شکل قدرت است.

سومین شی کتاب است. در جایی میلاد کتاب‌های پدرش را به سوی ابراهیم پرتاب می‌کند و می‌گوید وجود چنین کتاب‌هایی به هیچ دردی نمی‌خورد. متوجه می‌شویم بچه‌ها در این توهم به سر می‌برند که پدرشان به سبب خط مشی سیاسی فراری است و خبری از او نیست؛ اما در انتها درمی‌یابیم پدر در فشار اقتصادی خانواده را ترک کرده است.

وحید رهجوی نوشته:نادر فلاح واقعاً زیبا و دوست داشتنی بازی کرد.اگر کاراکترش در فیلم لانتوری و کاراکتر مختصرش در فیلم خط ویژه رو باهم مخلوط کنیم میشه نقش ابراهیم در زهر ماری.

یونس: آخه تو دختری، نصف ما سهم می بری.

ماریا: شوخی می کنی؟

یونس: نه، دختری دیگه!

اسد: جالبه آقا یونس! اینجا که دین و ایمون به نفع شماست، خوب بلدی!

یونس: با تشکر، خدافظ!!!

میلاد: شرع رو که واسه تقسیم شراب لحاظ نمی کنن که!

یونس: چرا نمی کنن؟

اسد: آخه به خاطر اینا که نمی تونی بری دادگا!!

میلاد: بله، تا تو پاشی بری اونجا بگی برادر سهم من از شرابای خوانوادگیم چقد میشه، که اونا دهنتو سرویس می کنن!

یونس: من نمی فهمم! اینا ارثیه ست. باید مثه ارثیه تقسیم بشه!

حق نشر عکس IRAN PAPER
Image caption یک گزارش میدانی از ناکجاآباد، از پاکدشت تا قیام دشت

زندگی ما را دور انداخته

گزارش برگزیده هفته از ایران جمعه، بخشی از روزنامه ایران است که ترانه بنی یعقوب تهیه کرده. یک گزارش میدانی است. از ناکجاآباد، از پاکدشت تا قیام دشت.

در «فرون‌آباد» شهرستان پاکدشت در ۲۰ کیلومتری تهران، ساکنان این جا، بجز تک و توکی، بیشترشان محروم از هر برگه هویتی هستند. مشکلات‌شان یکی دو تا نیست؛ از فقر و بی‌پولی و استفاده از آب شور گرفته تا بی‌حمامی و مشکلات ریز و درشت دیگر. خودشان می‌گویند در پاکدشت معمولاً کمتر کسی بیکار می‌ماند. آنقدر کارخانه، کارگاه و کوره آجرپزی اطرافش هست که زن و مرد و بچه و بزرگسال می‌توانند کار کنند. شغل‌هایی که شاید تصورش را هم نکنیم. مددکاری که همراهی‌ام می‌کند، درباره زندگی این چند خانواده می‌گوید: «اوایل می‌ترسیدند بگویند بلوچند و خودشان را افغان معرفی می‌کردند؛ حتی کسی که شناسنامه داشت، می‌ترسید بگوید شناسنامه دارد.»

به نوشته گزارشگر روزنامه ایران: شوهر یکی از زن‌ها پرس‌کار یک کارخانه است. زن بلوچ است. مدتی در یزد زندگی کرده‌اند و به خاطر بیکاری به فرون پاکدشت رسیده‌اند. زن خودش شناسنامه دارد اما شوهرش نه، در نتیجه بچه‌هایش هم بی‌شناسنامه مانده‌اند: «به خدا ما ایرانی هستیم هر دوتای‌مان. هم خودم و هم شوهرم اما از بچگی برایش شناسنامه نگرفته‌اند، نمی‌دانم چرا اما نگرفتند دیگر.» سه بچه‌اش به عنوان دانش‌آموز افغان در مدرسه ثبت نام کرده‌اند. به قول مددکار همراهم برایشان کارت آبی جور کرده‌اند و با اینکه مادر و پدر هر دو ایرانی‌اند، به عنوان افغان ثبت نام شده‌اند: «روش‌هایی برای شناسنامه گرفتن هست اما واقعاً سخت است. برای مدرسه فرمانداری‌ها از پارسال برگه‌ صادر می‌کردند.»

اما در قیامدشت: دختر بچه‌ها ایستاده‌اند و کار کردن پسرها را تماشا می‌کنند. می‌گویند بابا و داداش‌هایشان در کوره کار می‌کنند. البته بعضی اوقات دختر بچه‌ها هم به کمک‌شان می‌روند. بچه‌ها روزانه هزار خشت جمع می‌کنند و 2 هزار تومان دستمزد می‌گیرند.

ظهرها وقتی برای ناهار به خانه می‌روند، از خستگی بی‌هوش می‌شوند. مادر یکی از بچه‌ها می‌گوید: «خیلی صبح‌ها به زور و با گریه از خواب بلند می‌شوند و با زاری و التماس می‌خواهند امروز را دیگر سرکار نروند. همه‌اش می‌گویند خسته‌ایم. التماس می‌کنم حالا یک کم جمع کنید تا...» پسر بچه 5ساله‌اش را نشانم می‌دهد؛ او که صبح‌ها با گریه سر کار می‌رود. با خودم فکر می‌کنم پنج سال سن و این همه فشار کار؟ واقعاً شانه‌های کوچک این کودک پنج ساله چطور این همه بار را تحمل می‌کند؟

از بچه‌ها می‌پرسم از کدام شهر افغانستان آمده‌اند؟ جواب می‌دهند، افغانستان. دوباره می‌پرسم کدام شهر افغانستان؟ چند نفری با هم می‌خندند و می‌گویند اسم شهرشان را نمی‌دانند. می‌گویم آنجا هم مثل ایران شهر دارد مثل تهران، اصفهان و شیراز... مزار، هرات، کابل، قندوز... باز هم می‌خندند و می‌گویند در ایران به دنیا آمده‌اند و تا حالا افغانستان را ندیده‌اند و دل‌شان می‌خواهد همین جا هم زندگی کنند. کودکان کوره‌های آجرپزی قیامدشت هم بدون شناسنامه زندگی می‌کنند اما ایران را کشور خودشان می‌دانند.

روز انسان دوستان

کارتون هفته از ادیک هوسپیان است به مناسبت روز ۲۸ که در سطح جهان روز انسان دوستان است. اما در جهان چنین نیست. موشک باران است.

Image caption کارتون هفته از ادیک هوسپیان