به یاد احمدرضا دالوند؛ مردی که سواد بصری داشت

دالوند حق نشر عکس Farsnews

آن سال‌ها هنوز روزگار خوش بود. هنوز با فروختن مجله به قیمت ۲۵ تومان یا حداکثر ۵۰ تومان می‌شد زندگی کرد. می شد به بچه‌های تحریریه حقوق داد. می‌شد چرخ مجله را گرداند. می‌شد خود و مجله را سر پا نگه داشت.

ما همه در آدینه گرد آمده بودیم. من بودم. فرج بود. مسعود بهنود بود. غلام ذاکری بود. رضا میرزاخانی بود. احمد رضا دالوند بود و تعداد زیادی از بر و بچه ها که همه اهل ذوق بودند و قلمی داشتند و هنری داشتند و آدینه را با عشق منتشر می کردند. دالوند از کجا آمد یادم نیست ولی آمد. یک جوان تپل خوش صورت که در تصویرسازی خلاقیت داشت و می‌توانست اینجا و آنجا، هر صفحه‌ای را که عکس نداشت زنده کند و زیبا و دل‌پسند تحویل دهد.

زیر تمام تصویرهایی که می‌ساخت یک " د" یا " دالوند" می گذاشت. به علامت امضا و به نشان اینکه این کار را من کرده‌ام. مرضیه را صدا می‌کردم که لاکش را بیاورد و امضاها را پاک کند.

تعداد تصویرهایی که می کشید زیاد بود. او خود در تمام صفحات حضور داشت و لازم نبود امضایش هم هر دم همه جا حضور داشته باشد. فقط یک جا و احتمالا در بهترین یا بزرگترین تصویری که ساخته بود امضایش را می‌گذاشتم. در شناسنامه مجله نوشته می‌شد: "طرح ها از احمد رضا دالوند".

دیگر امضا گذاشتن برای هر طرح ضرورتی نداشت. بعدها همواره و در هر دیدار، حتی در بیمارستان، در وضعی که پایش را بریده بودند و استخوان سینه‌اش شکسته بود این موضوع را با خنده و شوخی روایت می کرد و از گفتن آن لذت می‌برد.

حق نشر عکس Farsnews

از نوروز ۶۷ آمد و تا پایان با آدینه ماند. از زمان ورودش ذوقش را نشان داد. به کارش دل می‌داد و به هیچ چیز به اندازه کارش و طرحی که می‌زد دلبستگی نداشت. به پول اهمیت نمی‌داد. به همان حقوق ناچیز دلخوش بود. در تمام شماره های آدینه رد انگشتان او هست.

اینکه ویژه نامۀ روزنامۀ اعتماد تیتر زده بود: "متولد آدینه" بیهوده نبود. آفتابش در آدینه طلوع کرد. نه فقط متولد روز آدینه بود یا تولدش را در روز آدینه جشن گرفته بودند بلکه در آدینه بود که نام‌آور شد. هر چه هنر داشت به آدینه بخشیده بود و هر چه شهرت داشت از آدینه گرفته بود.

در آدینه هم تنها تصویرسازی کارش نبود. گاهی طرح جلد آدینه را هم به او می‌دادیم. به خصوص وقتی که پول نداشتیم. او عضو آدینه بود و اگر پول هم نمی‌دادیم حرفی نمی‌زد، نجابت داشت. به گمانم کار نقاشی را از همان زمان‌ها شروع کرد و بعدها به نقاشی بیشتر روی آورد تا تصویرسازی.

در سطوح مختلف هنری کارآمد بود و اگر مطبوعات زنده و جانداری وجود می‌داشت یکی از بهترین مهره‌هایش او می‌توانست باشد. از معدود کسانی بود که سواد بصری داشت.

اما اثر انگشتانش تنها در آدینه هنر نکاشت، بلکه در بسیاری از مطبوعات ایران هنرنمایی کرد. دالوند در آدینه نشو و نما یافت و تحویل جامعه مطبوعات ایران شد، و از وقتی تحویل جامع مطبوعات ایران شد طولی نکشید که به یکی از بهترین طراحان صفحه و صفحه‌آرایان ایران بدل شد.

یادم هست که عمید نائینی او را برای طراحی صفحات روزنامه‌ای معرفی کرد و قرارداد خوبی با او بست تا صفحاتش را زنده کند و او به خوبی از عهده کار برآمد.

با این همه روزگار با او سر سازگاری نداشت. اگر خداوند مطبوعاتیان را برای رنج کشیدن آفریده باشد گمان نمی‌کنم در بین آنان از او رنج‌دیده‌تر یافت شود. آلام ایوب را با خود داشت. زندگی‌اش همواره در تلاطم بود. یک روز خوش به عمرش ندید. در این اواخر که کار مطبوعات خراب‌تر شد، وضع او از هر کس خراب‌تر بود. اما در سخت‌ترین شرایط هم که همه چیزش سقوط کرده بود آدمیتش سقوط نکرد.

حق نشر عکس IRNA

گهگاه زنگ می زد یا برای دیدار می‌آمد. هر بار که زنگ می‌زد از روزگار غدار می گفت. همیشه هم می‌گفت که طرح‌هایش را جمع‌آوری کرده است که کتاب کند. همیشه می‌پرسید دوره‌های آدینه را دارم؟ همیشه می‌گفت که می‌خواهد کتابش را بدهد که برایش مقدمه بنویسم. اما گمان نمی‌کنم زندگی به او فرصت داده باشد که آثارش را گرد آورد. روز چنان تیره و آینده چنان بسته بود که همه ما در گذشته زندگی می‌کردیم.

حدود شش ماه پیش بود که یک روز زنگ زد. این بار آخری بود که زنگ می‌زد و حرف‌هایش در این بار آخر از همیشه غمبارتر بود. قلبش ناراحت بود. قندش به آسمان می‌رفت. هزینه‌هایش بالا رفته بود. به او گفتم صبر داشته باشد اما نمی‌توانستم تا مدت‌ها به خود نپیچم.

خاطره او خاطره بسیاری از نویسندگان را که در آن سال‌ها کارشان چاپ نمی‌شد در خاطر زنده می‌کند. یاد او یاد روزنامه‌نویس یک لا قبای بی‌پناهی است که از زور اشتیاق به کار مطبوعاتی از زندگی وامانده است. زندگی‌اش تلخ بود و با تلخی پایان یافت.

مانند بیشتر مطبوعاتی ها بر اندوخته‌اش چنان که بر اندیشه‌اش تسلطی نداشت. در دوره‌هایی که وضع بهتر بود بساط خلاقیتش را پهن می‌کرد اما طولی نمی‌کشید که مجبور می‌شد آن را جمع کند و بی‌آنکه قادر باشد از جای خود بجنبد در خیالش به دورترین جای ممکن می‌گریخت. قلم نیرومندی داشت. طرح‌های خوب می کشید. وقتی مطلبی را می‌خواند که طرحی بزند جان مطلب را در می یافت. مردی آزاده بود و از مال دنیا چیزی نمی‌خواست و چیزی هم نداشت.

موضوعات مرتبط