12:04 گرينويچ - دوشنبه 19 ژانويه 2009 - 30 دی 1387

هفتاد و پنجمین سال درگذشت عارف قزوینی

بهمن ماه امسال، هفتاد و پنج سال از مرگ ابوالقاسم عارف قزوینی، شاعر و ترانه پرداز برجسته دوره مشروطیت می گذرد ولی شعر و ترانه او همچنان تا زمان ما سرزنده و تاثیر گذار باقی مانده است. عارف و مشروطه پیوندی آنچنان نزدیک با یکدیگر دارند که آدمی با شنیدن نام هر یک به یاد دیگری می افتد.

عارف در واقع آیینه دار زیر و بالای جنبش مشروطیت است. هنگام برآمدن و شکفتن، ستایشگر آن و به وقت رنگ باختن و از دست رفتن، مرثیه پرداز آن می شود.

همزمان با عارف می توان شاعران دیگری را به یاد آورد که جانبدار مشروطه بودند و بعضی ها شان حتی ، توانایی های بیشتر شاعرانه داشتند، ولی هیچ کدام در بیان احساسات و آرزو های ملی چون او تاثیر گذار نشدند. مردم هم از قشر های مختلف، از عارف و عامی، به عارف عشق می ورزیدند و شعر ها و ترانه هایش به شتاب وارد زبان ها می شد.

رضا زاده شفق، که با عارف دوستی نزدیک داشته و مقدمه مبسوطی نیز بر دیوان او نهاده است می گوید:" در تمام دوره انقلاب (مشروطه) هیچ قلم و زبانی نتوانست دل مردم ایران را مانند سخنان عارف به لرزه در آورد."

برنامه را اینجا بشنوید

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

عارف اگرچه به پیشکسوتی علی اکبر شیدا در کار ترانه سرائی اذعان دارد، ولی به حق باید خود او را بنیانگذار ترانه های نو به شمار آورد.

عارف قزوینی در سال 1261 خورشیدی در قزوین زاده شد و چون صدای خوشی داشت از خردسالی نزد حاجی صادق خرازی به فراگیری آواز خوانی پرداخت، همین امر، پدر او ملا هادی وکیل را به این فکر انداخت که او را به روضه خوانی بگمارد. عارف که از نیت پدر خشمگین بود ، نفرت او را به دل گرفت و دو سه سالی بعد در شانزده سالگی به تهران رفت و در آغاز سعی کرد با درباریان آشنا شود. از جمله با علی اصغر اتابک اعظم آشنا شد، حتی با وساطت او به بارگاه مظفر الدین شاه راه یافت.

شاه فرمان داد نام او را در فهرست فراشان خلوت بنویسند ولی طبع بلند و روحیه سرکش عارف این "توهین" را نپذیرفت. او فکر می کرد به عنوان هنرمند قدر خواهد دید و نه آن که در ردیف عملجات طرب قرار گیرد. از همین روی خود را از همه درباریان برید و هنگامی که زمزمه های انقلابی به فریاد مبدل شد به همکاری با مشروطه خواهان پرداخت و با شعر ها و ترانه های میهنی به یاری آنان شتافت. عارف از آن پس در میان همه عشق های روزگار که به قول خودش "عشق نبود، عاقبت ننگی شود"، بیش از همه دل به عشق وطن بست و به یاد مردم وطن خود زندگی کرد.

تصنیف ها

عارف خود به اهمیت نقشی که در جامعه موسیقی سنتی ایران ایفا کرده، واقف است. در جایی می گوید:" وقتی شروع به تصنیف سازی ملی کرده است که ایرانی از ده هزار نفرش یک نفر نمی دانست وطن یعنی چه؟" همه فکر می کردند که وطن ده یا شهری است که انسان در آن جا زائیده شده باشد و " مردم خیال می کردند ، تصنیف برای جنده های دربار و ببری خان گربه شاه شهید گفته شود...!"

از عارف در مجموع، بیست و نه تصنیف به یادگار مانده است که البته غالب آن ها نه از راه نت نویسی، که سینه به سینه به روزگار ما رسیده است. بعد ها این تصنیف ها را آهنگ سازان برجسته ای چون روح الله خالقی و جواد معروفی و فرامرز پایور به نت درآورده و برای اجرای با ارکستر های کوچک و بزرگ تنظیم کرده اند.

گفتنی است که پیوند و شیوه ای از شعر و موسیقی در پیشبرد همه انقلاب های که در جهان روی داده ، نقش اساسی ایفا کرده ولی غالبا در قالب" سرود و مارش" عرضه شده است.

انقلاب مشروطه از این بابت استثنا است. عارف اگر چه مارش جمهوری و مارش خون نیز ساخته ولی تاثیر تصنیف هایی که غالبا در مایه های غم انگیز سنتی آفریده به مراتب بیش از این سرودها و مارش هاست.

روح الله خالقی می گوید "عارف دل غم دیده ای داشت و برای بیان سوز درون خود ، مایه های غم انگیز سنتی را ترجیح داده است. "

یازده تصنیف او در مایه های دشتی و افشاری ساخته شده است. او ولی دشتی غمگنانه را چنان به کار می گیردکه تاثیر حماسه را پیدا می کند و جمع شنوندگان را بر می انگیزاند. نمونه برجسته این گونه کار های او تصنیف معروف "از خون جوانان وطن "است که آن را به حیدر عمر اوغلی از سرداران مشروطیت هدیه کرده است.

این تصنیف یک مانیفست تمام و کمال انقلابی است و در آن نه تنها از کشتار جوانان که از خیانت وکیلان و امیران و از ضرورت برپایی قیام ملی سخن رفته است.

شیوه بهره گرفتن از مایه های به ظاهر غم انگیز را در ساخت آهنگ های برانگیزانده، بعد ها روح الله خالقی نیز تجربه کرد. سرود "ای ایران" او در دشتی تاثیر فراگیری در جامعه داشته و عملا به سرود ملی تبدیل شده است.

پایان راه

عارف سال های پایانی زندگی خود را در دره مرادبگ در همدان در فقر و تیره روزی گذراند. استغنای طبع او هیچ کمکی را از هیچ سو نمی پذیرفت. تنها پزشک نیکو کاری به نام بدیع الحکما که بیماری مالاریای او را درمان می کرد، نان و آبی نیز برایش فراهم می آورد.


دولتمردان ترجیح می دادند که او در همان زندگی شبه تبعیدی بماند. زبان سرخ او را تاب نمی آورند.

کسانی هم که همیشه نان را به نرخ روز می خورند حرف و حدیث هایی در باره اش ساختند و پراکندند. عارف خود می گوید که یکی از جراید "ننگی" تهران نوشت "مردم گول این دجال الخلقت را نخورید او همیشه خائن اجنبی پرست بوده است...!"

عارف بعد می افزاید من یک ایرانی پاک و بی آلایش بوده و هستم که به هیچ چیز جز وطنم علاقه ندارم ...من کسی هستم که آرزو می کنم در خاکستر تون حمام بخوابم ولی ملتم شریف و بزرگوار و مملکتم آباد باشد. من اگر علاقه ای به خود داشتم کارم به اینجا نمی رسید.

برای آنکه بدانید کار عارف در آخر عمر به کجا رسید این تکه را از زبان او بشنویم :" اغلب مردم گمان کرده بودند در قزوین املاکی دارم که مخارج سال من از عایدی آن ها می گذرد...در صورتی که اتفاق افتاده که من چندین شب را با صد دینار سیب زمینی نسیه از بقال سر کوچه شب خودر ا گذرانده ام."

سرانجام دست اجل روز دوم بهمن ماه سال 1312 خورشیدی گریبان شاعر و ترانه پرداز برجسته ایران را گرفت و ما هفتاد و پنج سال است که چشم به راه عارفان دیگر نشسته ایم!

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.