گفت و گو با احمد پوری؛ اين هم يک جور بازی است

Image caption احمد پوری، نویسنده رمان "دو قدم این ور خط" و "این هم یک جور بازی است"

احمد پوری مترجم روح واژه‌ها است. منوچهر آتشی رمز ترجمه‌های پرطرفدار احمد پوری را همین می دانست. پوری مترجمی است که به مدد ترجمه اشعار شاعرانی همچون پابلو نرودا، آنا آخماتووا، ناظم حکمت و ...شعرها‌یشان را برای خواننده فارسی زبان خواندنی کرد.

او چند وقتی است که با اولین رمانش، "دو قدم این ور خط"، یکی از نویسنده های بحث‌برانگیز این روزهای بازار کتاب ایران شده است، داستانی که پر است از دیدارهای باورنکردنی با آنهایی که رفته‌اند و آنهایی که مانده‌اند.

آقای پوری، شما را بیشتر با ترجمه‌هایی که در زمینه شعر منتشر کرده‌اید می‌شناسیم. با این حساب، احتمال اینکه یک روز مجموعه‌ای از سروده‌های شما را بخوانیم، بیشتر از این بود که با رمان "دو قدم این ور خط" مواجه شویم.

احمد پوری: بله، درست است. اما، من، پیش از ترجمه شعر، داستان کوتاه می نوشتم و اساسا کار ادبی را با نوشتن داستان شروع کردم. رمان نوشتن برای من همیشه هم قصد بود و هم آرزو که بالاخره به بار نشست. بالاخره فرصتی پیدا کردم و آن را نوشتم.

در رمان "دو قدم این ور خط" شخصیت اصلی داستان مترجم است؛ همان مترجمی که شعرهای آنا آخماتووا، شاعره روس را ترجمه کرده است، انگار به نوعی سرگذشت ترجمه‌های یک مترجم را دنبال می‌کنیم. چه‌ قدر مترجم بودن شما در شکل گرفتن و نوشتن این رمان تاثیر داشته؟

شخصا فکر نمی کنم محور اصلی این داستان در باره ترجمه‌های من باشد، هرچند که بهانه داستان، آنا آخما تووا است و من هم از او کتاب شعری ترجمه کرده‌ام. در واقع، داستان "دو قدم این ور خط" چند لایه است و تم اصلی داستان روی ترجمه یا این شاعر نمی گردد، اما می‌توان گفت که همین آشنایی من با آخماتووا و ترجمه شعرهای او جرقه‌ای بود که سبب شد داستان در این مسیر حرکت کند.

بیشتر رمان‌هایی که این روزها در بازار ادبیات ایران منتشر می شوند حال و هوای زندگی روزمره را دارند. اما نکته‌ای که "دو قدم این ور خط" را از آثار دیگر متمایز می‌کند این است که این داستان در مرز میان فانتزی و ارجاع به واقعیت‌ها حرکت می‌کند. گاهی هم تبدیل می‌شود به یک داستان اجتماعی با یک بستر تاریخی. اما گاهی وقت‌ها هم این لایه‌ها با هم یکی می شود. کدام یک از این وجوه برای شما در اولویت بود؟

فانتزی را از این جهت انتخاب کردم که به فضاهای فانتزی در رمان بسیار علاقه دارم. در واقع، انتخاب فضای فانتزی برای این بود که می‌خواستم حلاوتی به فضای داستان بدهم و داستان را از حالت کلیشه‌های متداول در بیاورم. شخصا اعتقادم بر این است که هنر، مخصوصاً رمان، در وهله اول باید سرگرم‌کننده باشد و بعد بتوان در آن فضا حرف‌هایی زد.

به این ترتیب، همه چیز می‌تواند بهتر جلوه کند و خواننده را دنبال خودش بکشد. اینکه بعضی‌ وقت‌ها هم این فضاها به هم نزدیک می‌شوند جزیی از شگردهایی بود که دوست داشتم به کار ببرم؛ اینکه بعضی‌ وقت‌ها بمانیم که کدام واقعیت است، این واقعیت است یا آن یکی. به هر حال، این هم یک جور بازی است که به نظرم می تواند برای مخاطب جذاب باشد.

آنا اخماتووا به نوعی نیروی محرک "دو قدم این ور خط" است. اما کمی که جلو می‌رویم داستان راه خودش را می‌رود، ما پابه‌پای احمد دنبال رد پای شاعر هستیم و از لندن‌، لنینگراد و تبریز سر درمی‌آوریم و در عین حال یک سری وقایع تاریخی هم در بستر داستان است. چه‌قدر می‌خواستید به واقعیت‌های زندگی آخماتووا تکیه کنید‌؟ گاهی حتی در مستند یا فانتزی بودن این واقعیت ها در طول داستان تردید می کنیم.

قصد من این بود که داستان لایه لایه باشد، این چیزی بود که من در داستان ترجیح می‌دادم. اینکه هرکس با میل خودش یکی از این لایه‌ها جذبش کند و بعضی‌ وقت‌ها هم جذب همه این خط‌ ها شود. فانتزی بهانه‌ای بود برای تحرک بیشتر در داستان. آخماتووا بهانه‌ بود، درست مثل اینکه ما در داستانی بنویسیم که یک نفر می‌خواهد به قله کوهی برود و چیزی را که آن بالا هست بیاورد، چیزی که مهم است ماجراهایی است که در آن مسیر برایش اتفاق می‌افتد که زندگی در آن جریان دارد و برای خواننده هم این ماجراها مهم است.

در داستان من هم همین مساله اتفاق می‌افتد، اصل نامه‌ای است که من (یعنی راوی) باید برسانم به آخماتووا. اما این هم بهانه است. در طول این سفر، شما از بسیاری مسائل عبور می‌کنید، مثل مسالۀ شخصیِ راوی با همسرش، عقایدش، ماجرای این سوی زمان و این ورخط و بعد مسائل تاریخی و گذری که می‌کند و مسائل عمیق‌تری در آن سو، تا اینکه می رود و می‌رسد به آخماتووا.

بعد هم می‌بینیم که روی دیدار آخماتووا تاکید زیادی نمی‌شود و تنها نامه به دست او می رسد و چند لحظه‌ای با هم هستند و بعد دوباره باقی ماجرا.

ما با یک قصه خوش‌خوان روبه‌رو هستیم که لحن دارد و مخاطب را جذب می کند، بخشی به خاطر همان فانتزی‌ها و بخشی به خاطر نام‌های آشنایی که در داستان وجود دارد. اما ارتباط برقرار کردن مخاطب تا اندازه‌ای بستگی به میزان شناخت او از ارجاعات خارج از متن دارد، بالاخره باید بداند که میان آنا آخماتووا و آیزایا برلین دیداری بوده و عشقی. فکر نمی‌کنید این مساله به کل اثر ضربه می زند؟

من هم همین‌ فکر را می‌کردم، حتی درمورد کلمه "آخماتووا". نگران رسیدنِ مخاطب به رابطه آیزیا برلین و آخماتووا بودم. ولی احتمال اینکه این نام‌ها برای خیلی‌ها آشنا نباشد هست. من کاری نکردم که داستان روی این مساله سوار شود و ندانستن آن لطمه‌ای به داستان بزند، شما می‌توانید به جای آخماتووا هر اسم دیگری بگذارید، با خودتان بگویید یک شاعری بود و وضعیت این چنینی داشت در کشوری به نام شوروی. آن سو هم متفکری بود به این اسم که در لندن دیداری داشتند با یکدیگر و داستان باز هم جلو می‌رود.

منتظر رمان دیگری از شما باشیم؟

بله، در حال نوشتن رمان دیگری هستم.