'باید در فضای کتاب نفس بکشم'

Image caption 'معمولاً اثری را که با روحیه ام بیگانه باشد شروع نمی کنم. '

چندی پیش انتشارات ثالث اثری از دوریس لسینگ منتشر کرد که در میان آثار منتشر شده از لسینگ به زبان فارسی اثری جذاب و خواندنی بود.

کتاب به زندگی یک زوج خوشبخت می پرداخت که در خانه‌ای بزرگ با چهار فرزندشان زندگی می ‌کردند، زندگی خوشبختی که با ورود فرزند پنجم به جهنم بدل می ‌شود، فرزندی عجیب الخلفه که هیبت هیولا دارد. مهدی غبرایی "فرزند پنجم" لسینگ را ترجمه کرده است. در باره ترجمه این کتاب با او گپ زده‌ایم.

آقای غبرایی، چرا سراغ این کتاب لسینگ رفتید؟ آیا می‌خواستید صرفا کاری از لسینگ ترجمه کنید یا این کتاب مشخص را مد نظر داشتید؟

سال ‌ها پیش با برادرم فرهاد راجع به لسینگ صحبت کرده بودم. فرهاد دوره دبیرستانش را در کرمانشاه گذرانده بود و با توجه به آشنایی هردومان با ادبیات می ‌دانستیم نویسنده‌ ای در آنجا به دنیا آمده است. بعدها ترجمه یکی از آثارش را با اسم بی ‌مسمای "علف آواز می ‌خواند" دیدم، اسمی که من آن را می‌ گذارم "ترنم علفزار". یک شرح احوال دو جلدی هم از او خواندم که جلد دوم را داشتم و اول را نه، شاید هم برعکس و در مجموع بدم نمی‌ آمد بروم سراغ یکی از کارهایش.

روند داستان‌نویسی لسینگ به نظرتان چگونه بوده و آیا هر سه دوره کاری او را می‌پسندید؟

در دوره اول، زمانی که لسینگ گرایش کمونیستی داشته، نوشته‌هایش صبغه سیاسی می ‌گیرند و با دید محدودی نوشته شده‌اند، این نوشته‌ها به دل من نمی ‌نشینند. در دوره بعد، آثار لسینگ حال و هوای فمنیستی می ‌گیرند. این آثار آثار درخشانی ‌اند، اما ترجمه ‌شان در ایران غیرممکن است و لطمه زیادی می ‌بینند. مثل کتاب "باز عشق" یا "دفترچه طلایی"، اثری که در مقاله ‌ای به قلم ماريو بارگاس یوسا در کتاب "موج‌ آفرینی" بسیار ستایش شده و به نوعی بیانیه فمنیست‌ها خوانده شده است.

دسته سوم داستان‌های علمی‌ - تخیلی لسینگ هستند که خیلی مورد علاقه من نیستند، هر چند من در کارنامه کاری‌ام اثری هم از ايزاک آسیموف دارم که با اسم دیگری چاپ شد و شامل چهار داستان کوتاه است. در حال حاضر، خیلی به این نوع ادبیات علاقه‌مند نیستم. چطور این کتاب او را انتخاب کردید؟

در سفری که سال پیش داشتم، این کتاب به چشمم خورد. البته قبلاً اسمش را شنیده بودم و موضوعش به نظرم جذاب بود؛ چرا که به واقعیت زندگی خودمان بسیار نزدیک است. همان پدر و مادر نمونه‌ای را داریم و خب کودکی که

عجیب‌الخلقه به دنیا آمده است. هر چند در این کتاب فضا فرانکشتاینی می‌شود، اما ما هم در اینجا بچه‌ های عجیب الخلقه داریم که می‌ توانند بنیان خانواده را بر هم بزنند. من موضوع کتاب را دوست داشتم.

به نظرتان داستان گوتیک نیست؟

مخالفتی ندارم. لسینگ چندان نخواسته به آن سو برود. شاید خصوصیات فرزند اندکی به داستان‌های ترسناک نزدیک شود، اما خرق عادتی نداریم، مشکلات پسر از نظر پزشکی قابل توجیه است.

فضای اجتماعی لندن، در اواخر دهه شصت، چه تاثیری در تلاش لسینگ برای نشان دادن زوال بنیان‌های خانواده داشته است؟

حتما تاثیراتی داشته است. دهه پنجاه و شصت همچنان شاهد پس‌لرزه‌های جنگ دوم جهانی هستیم. "دفترچه طلایی" هم متعلق به همین دهه است. محیط و فضای لندن و شهرستان‌ها در حال دگرگونی و نابودی هستند و دوره جدیدی در حال خلق شدن است. این همان جو و فضای اجتماعی است که لسینگ آن را نمایش داده است. او در کتاب نابودی بنیان‌های خانواده را توصیف و توجیه می‌ کند. آن خانواده می ‌تواند تمام انگلستان باشد یا تمام دوران زمان لسینگ. در جریان ترجمه، برای ایجاد فضای رعب و وحشت دو سوم نهایی کتاب چه تمهیدی اندیشید؟

معمولاً اثری را که با روحیه‌ ام بیگانه باشد شروع نمی ‌کنم. اگر کاری را دوست نداشته باشم، آن را نیمه ‌کاره رها می‌ کنم که نمونه‌ اش بسیار است. فضای آن کتاب باید فضای نفس کشیدنم باشد. من شیفته ‌وار کار می ‌کنم. کتاب را بعد از ترجمه اولیه باید شش یا هفت بار یا در مواردی حتی تا 15 بار بخوانم، این کتاب باید کشش داشته باشم تا بتوان آن را بارها و بارها بازخوانی کرد. لسینگ چند سال بعد کتابی نوشت که در واقع ادامه داستان این کتاب است. آن را خواندم، اما احساس کردم نمی ‌توانم آن را چند بار بخوانم، فعلا دست نگه داشتم تا ببینم چه می‌ شود.

از فضای کتاب دوم بگویید.

بن بعد از 18 سالگی به دام دار و دسته تبهکاری می ‌افتد و به مارسی می‌ رود و قرار است دیگر بازنگردد. آنجا فیلم‌ سازی را می ‌بیند که به خاطر شرایط فیزیکی بن می‌ خواهد فیلمی بر اساس زندگی‌اش بسازد که البته نمی‌ سازد. آن کتاب جذابیت این کتاب را ندارد. چه‌قدر لسینگ را مستحق دریافت نوبل می‌دانید؟

مسئله نوبل مسئله بیخ ‌داری است. همه نظر می ‌دهند، بدون آنکه به مسئله اشراف داشته باشند. کمیته نوبل هر سال ادبیات شصت یا هفتاد کشور را بررسی می ‌کند، از هر کشور چندین نویسنده و از هر نویسنده چندین اثر مطالعه می ‌شود، اما آنها که نظر می ‌دهند، آیا تمام آن آثار را مطالعه کرده‌اند؟ لسینگ مستحق نیست و مثلا جان آپدایک مستحق است، آیا ما همه آثار لسینگ را خوانده‌ ایم، آیا همه آثار آپدایک را خوانده ‌ایم؟ من در خودم صلاحیت نظر دادن را نمی‌ بینم.

مطالب مرتبط