نقدی بر تازه ترین مجموعه ‌شعر احمدرضا احمدی

با تمام مشكلاتی كه بر سر راه نوشتن و چاپ و نشر هست، همچنان احمدرضا احمدی پرنویس ‌ترین و فعال ‌ترین شاعر محسوب می ‌شود كه تقریباً هر سال كتابی به بازار می‌فرستد.

در سال 87 نیز، پیش از آن‌كه به پایان برسد، با مجموعه‌ جدید احمدی، با عنوان "روزی برای تو خواهم گفت"، مواجه شدیم تا عادت مشاهده‌ هرساله‌ مجموعه ‌ای از احمدی از سرمان نیفتد.

این كتاب نیز، نظیر بسیاری از كتاب‌هایی كه شاعر از دهه‌ هفتاد به این سو منتشر كرده است، شامل دو نوع متن است كه هرچند هردو بی‌وزن هستند اما تعدادی را به روش معهود شعر نو به صورت عمودی نوشته است و بخشی دیگر را به صورت متن‌ هایی نظیر قطعه‌ ادبی یا شعر منثور. و برای هریك نیز عنوانی برگزیده است.

بخش اول با عنوان "من شعرم را با رنگ خاكستری و آبی می‌ نویسم" شامل 11 شعر است كه حدوداً یك سوم كتاب را تشكیل می‌دهد و نام كتاب نیز سطری ا‌ست برگرفته از یكی از شعرهای این فصل؛ . . . اما چه سود برای تو كه دیگر نیستی همه‌ ما چتر را در باران دیده بودیم اما چه كسی به ما چتر را تعارف كرده بود - باشد روزی برای تو خواهم گفت . . . («می ‌ایستد قلبت"، ص‌ص. 16 و 17)

و بخش دوم كه دو سوم باقی كتاب را در برمی‌گیرد شامل 48 قطعه‌ ادبی یا شعر منثور می ‌شود با عنوان «من شعرم را با رنگ بنفش و سبز می ‌نویسم."

این علاقه به رنگ در شاعری كه از همان ابتدا شعرهایی متكی بر تصویر می ‌سازد بعید نیست، اما در چند كتاب اخیر بیشتر شده است.

"عزیز من"، كه در 1383 به چاپ رسید، از دو بخش با عناوین آبی و ارغوانی تشكیل شده است كه باز بخش آبی شامل شعرهای عادی ا‌ست و ارغوانی نیز شامل شعر منثور یا همان قطعات ادبی.

یا كتاب "چای در غروب جمعه روی میز سرد می‌ شود"، نیز كه در سال 1386 منتشر شده، دو بخش دارد با عناوین آبی آسمانی و آبی دریایی.

با این تفاصیل خواننده فكر می ‌كند هركدام از این رنگ ‌ها نشانه‌ چه چیزی هستند؟ آیا باید بپذیرم حرف احمدی را كه: همه‌ی مدادها را آماده كرده‌ ام كه وصیت ‌نامه را بنویسم: آبی - زرد - ارغوانی - سبز قرمز - سیاه - قهوه ‌ای - بنفش سفید. (عزیز من، مدادها، ص. 114)

بن‌مایه‌ اغلب نوشته ‌های احمدرضا احمدی از «لكه‌ ای از عمر بر دیوار بود" تا به امروز و در همین مجموعه‌ اخیر یعنی «روزی برای تو خواهم گفت" مرگ است و نیستی به پشتوانه‌ تجربه‌ شخصی او از سكته‌ قلبی.

حالا البته تجربه‌ عمل چشمش نیز اضافه شده و در نتیجه تاریكی و كوری هم به مرگ و نیستی می‌ خواهند قوام دیگری بدهند.

بنابراین بعید نیست همچنان كه در ویژه‌نامه‌ احمدی، كه نشریه‌ی گوهران برایش درآورد، در این مجموعه‌ها هم خودش را ملزم به وصیت ‌گزاری بداند.

به هرحال، چه وصیت باشد و چه نباشد، از رنگ ‌ها و عطرها و گل ‌ها و دنیای پیرامون خود مدد می ‌جوید تا تجربه‌ تلخ عمری بیماری و چشم‌انتظاری را در كتاب ‌های خود نمایش دهد.

مثال ‌ها در "روزی برای تو خواهم گفت" فراوانند؛ "من ندانسته تا پایان كوچه رفتم / طاعون و وبا و مرگ و امید را / انكار می ‌كردم / اما چه سود / كه مرگ چهره ‌ای با شكوه داشت" (اگر به پایان، ص. 14)

یا "می ‌ایستد قلبت / آن‌گاه كه هیچ كاغذ سفید نمی ‌یابی" (می‌ ایستد قلبت، ص. 16) یا «چگونه چشمان پیرمرد را عمل كردند - ما نمی ‌دانیم" (می ‌ایستد قلبت، ص. 17)

یا "نیستی چه زود و ممكن / مرا دریافت . . . رنگین ‌كمانی از مرگ و نیستی / و كوری در اتاق عمل / پرسه می ‌زد / هیچ كس / فریاد و استغاثه‌ مرا / در اتاق عمل نشنید... می ‌خواستند مرا به عینك سیاه / و عصای سفید و نیستی / بسپارند . . . گرداگرد من اندوه بود / وكوری بود" (شاید تا شب، صص. 23-20)

یا "چه لحظه ‌ها كه ما توقف كردیم / تا مرگ هم توقف كند / اما مرگ سرشار از امید ما را رها نمی ‌كرد . . . در خانه ماندیم / اما چشم یاری نمی ‌كرد / كه بنفشه ‌ها را ببینیم" (حادثه، ص. 28)

و بسیاری دیگر كه این‌ ها را فقط از بخش اول نمونه آوردم و به اتفاق هم اگر كتاب را باز كنید، نمونه‌ ای دیگر می ‌توانید یافت.

احمدی در شعرهایش معمولاً از كلماتی ساده و جملاتی راحت و حتی ‌المقدور بدون جا به‌ جایی در اركان استفاده می ‌كند.

این جملات ساده گاه با منطقی خطی مطابق پایه و پیروِ عبارات مركب شرطی و با علیتی ساده پشت هم ظاهر می‌شوند (مثل؛ من نتوانستم برای دردهای آدمی / منطقی بیابم / پس ساكت شدم / و در سكوت راه افتادم. . . ص. 27)

و گاه از هیچ منطق معمولی برای تقدم و تأخر پیروی نمی ‌كند. گاهی در این بی ‌منطقی نشانه‌ ها سامانه‌ رمزگانی خود را لو می ‌دهند (مثل؛ نه تنومند بود و نه درخت / فقط رؤیا را / به آب و اندوه پیوند می ‌زد . . . ص. 32)

و گاهی آنقدر شخصی هستند كه جز اتفاق و عادت هیچ منشاء و ریشه ‌ای ندارند. البته در قطعه‌های ادبی بخش دوم از آن گونه جملاتی كه در آغاز ذكرشان رفت و در واقع، بر اساس حروف ربط و سلسله‌ علّی معمول پیروی می‌كنند بیشتر می ‌بینیم و به همین خاطر ضرورتی برای غیر عمودی نوشتن می ‌یابند.

هرچند بعضی از قطعات هم ناگهان عمودی نوشته شده ‌اند (مثل آخرین قطعه با نام "هنوز" صفحه‌ی 154) و بعضی قطعات هم از روندی در ادامه‌ جملات برخوردارند كه می‌ توانستند به راحتی عضوی از بخش اول باشند. مثلاً اگر قطعه‌ وصف پاییز را عمودی می‌نوشت چه اتفاقی می‌افتاد؟:

شعر به صورت افقی: بر روی كاغذ سفید وصف پاییز بیهوده بود، برگ‌ها آرام می ‌ریختند ما را كه پشت پنجره نگاه می ‌كردیم به حساب نمی ‌آوردند، كبوتران گاهی برگی را زیر درختان به نوك می‌ گرفتند و می ‌بردند ما به راستی نمی ‌دانستیم به كجا می ‌برند.

شعر به صورت عمودی

بر روی كاغذ سفید وصف پاییز بیهوده بود، برگ ‌ها آرام می ‌ریختند ما را كه پشت پنجره نگاه می ‌كردیم به حساب نمی ‌آوردند، كبوتران گاهی برگی را زیر درختان به نوك می ‌گرفتند و می ‌بردند ما به راستی نمی ‌دانستیم به كجا می ‌برند.

شاید احمدی می ‌خواسته جلو بیشتر شدن صفحات كتاب را بگیرد! اما نه! وگرنه چرا خلاف این كار را در مورد شعر عمودی چاپ شده‌ "شاید تا شب" در صفحه‌ 19 نكرده و سطور آن را دنبال هم ننوشته و به بخش دوم منتقلش نكرده؟:

مرا از اتاقی بیرون آوردند به اتاقی دیگر بردند جراح گفت: چشمان را باز كن چشمان را باز كردم جهان تیره و تار بود من تكه‌ ای نان را به یاد داشتم و كودكی در همسایگی ما در شهرستان كه از گرما از دست رفت مرا از اتاقی بیرون آوردند به اتاقی دیگر بردند جراح گفت: چشمان را باز كن چشمان را باز كردم جهان تیره و تار بود من تكه ‌ای نان را به یاد داشتم و كودكی در همسایگی ما در شهرستان كه از گرما از دست رفت

این زنجیره‌ جملات، كه یكی پس از دیگری نوشته می ‌شوند و هرجمله ‌ای با تكیه بر انتهای جمله‌ قبل و بر اساس محور افقی آن آغاز می ‌شود، می ‌تواند ریشه در علاقه‌ شدید احمدی به وجود روایت - هرچند پنهان ‌شده به عمد - در اشعار خود داشته باشد.

احمدی علاقه‌ خاصی نسبت به گزارش و روایت نشان می ‌دهد، اولی را با وجود فعل‌هایی از مصدر "دیدن" و "به یاد آوردن" و غیره و دومی را با وفور فعل ‌های جمع و كاربرد ضمیر ما: "نارنجستانی است كه رؤیای مرده‌ ما را احاطه كرده است." یا "ما را تاب و توان سلام و دلداری نبود" (نارنجستان، ص. 130) یا «به سادگی آموخته بودیم فقط پله‌ های نردبان را بشماریم و ندانیم انتهای نردبان كجاست" (با علف‌ها در باد خم شویم، ص. 110).

به جز این‌ ها، می‌توان به عنوان یكی از بارزترین نشانه‌ های علاقه احمدی به روایت به كثرت استعمال ماضی استمراری در كل شعرهای او اشاره كرد.

روش احمدی در بسیاری از این داستان ‌پردازی ‌های استعاری استفاده از یك واقعیت بیرونی و التقاط آن با عناصر ناهمگن و جا به‌ جایی پارامترهای واقعی و فاصله انداختن مابین مبتدا و خبر است با اطلاعات اضافی و غیرضروری تا احتمالاً درك اثر را به تأخیر بیندازد و از این راه لذت هنری را افزایش دهد.

از طرفی، گاهی تخیل احمدی اتفاق بیرونی را از آن خود می ‌كند و با تكیه بر تجربه‌ نویسندگی خود به بسط واقعه‌ بیرونی می ‌پردازد. شاید این برداشت را در مورد شعری كه تقریباً از واقعیت پشت آن مطلعیم بتوان راحت‌تر دید.

دختر یكی از همسایگان احمدی دست به انتحار می ‌زند. نام دختر مهتاب است و احمدی با پدرش رفیق است. كمی از ابتدای قطعه‌ "آمبولانس باید برود" را با هم می ‌خوانیم (كلمات میان قلاب را من نوشته‌ام تا نظرتان را متوجه تكنیك احمدی در ساختن قطعه‌ ادبی كنم): "دختر با چشمان مهتابی [التقاط و جا به‌ جایی عناصر واقعی] از طبقه‌ هشتم خود را به حیاط خلوت پرتاب كرد ساعت ده صبح بود- سماور می ‌جوشید [اطلاعات اضافی] - در انتظار یك فنجان چای بودم - دخترك در انتظار مرگ بود كه بیاید [داستان‌ پردازی]. بلیط ورود به جهان دیگر را مرگ پاره كند تا دخترك به جهانی دیگر پای گذارد [داستان‌پردازی]. همسرم سراسیمه آمد كه بیا - پدر با گیسوان سفید [اطلاعات اضافی] ضجه می‌كند - بیا - پنجره را كه گشودم زن همسایه بر جنازه‌ دخترك پارچه‌ای را انداخته بود - پارچه گل‌ های قرمز مرده داشت [التقاط و جا به‌ جایی عناصر واقعی] - پارچه كهنه بود [اطلاعات اضافی] - دخترك جوان بود . . . " (ص. 151)

شاید این قطعه تا همین‌جا نیز بتواند روش ساختن نوشته‌ های احمدی را، چه در بخش اول و چه در بخش دوم، نشان بدهد. (1)

تا این‌جا سعی كردم به قول برنامه‌ ریزان وضعیت موجود را نشان دهم و در واقع، بخش بارز و قابل ذكر در شعرهای كتاب "روزی برای تو خواهم گفت" را به صورت مستند باز نمایم.

با این تفاصیل، اگر خواننده‌ حرفه‌ای شعر باشید و كتاب شاعران را پی بگیرید، متوجه می ‌شوید كه در حقیقت چیز چندانی در شعر احمدی تغییر نكرده و بنابراین همان اشكالاتی را كه از سال 1343 بر شعر او گرفته ‌اند هنوز هم می ‌شود در باب آخرین كتاب او نوشت.

مهم ‌ترین اشكال این شعرها و قطعات نداشتن ساختمان است و انسجام. هر شعری را می ‌شود در ادامه‌ شعری دیگر خواند و هر شعری را می ‌توان در هركجا كه خواستید رها كنید و نخوانید.

تصاویر متكی بر موضوع و یا ساختمان متن شعر نیست و بیشتر به صورت اتفاقی ظاهر می ‌شوند و گاهی رابطه‌ استعاری آن كه پنهان است (وجه شبه و مشبه) همچنان نزد شاعر باقی می ‌ماند؛ چرا كه كلیدی در شعر برای خواننده موجود نیست.

مهرداد صمدی، اولین منتقد تحسین كننده‌ احمدی كه گروه "طرفه" را مسلح به تئوری كرد، در ستایش شعر احمدی می‌ نویسد: "تفاوت بزرگ احمدی با ایماژیست ‌ها سادگی دهاتی ‌گونه‌ او و بی ‌فرهنگی او و صمیمیت شاعرانه‌ او[ست]".(2)

اما منتقدی دیگر، كه چندان با شعر احمدی سر سازگاری ندارد، چنین می ‌نویسد: "گفتم كه احمدی حوصله پرداخت ندارد و بیشتر منظورم این است كه مغز احمدی ورزش لازم را برای ایجاد فرم نكرده است. فرم یك جلوه فرهنگی است و مغز احمدی، هنوز فرهنگی نیست. فرهنگ، یعنی تشكل ارزش های محتوا در برابر ارزش های فرم، فرهنگ یعنی سازگاری محتوا با قالب، و فرهنگ همیشه از جبر فرمول انطباق قالب و محتوا پیروی كرده است و فرم، خواه ذهنی و خواه عینی، باید وجود داشته باشد تا سان و رژه‌ محتوای زندگی دقیقاً دیده شود. از آنجا كه باید هر دو عامل به یك جا جمع شوند تا یك جلوه‌ فرهنگی تكامل یابد، و از آنجا كه احمدی از یك طرف می ‌لنگد و نمی‌ تواند بر آشفتگی ذهن خود تشكلی همه‌ جانبه حاكم گرداند، احمدی فاقد فرهنگ است، و كسی كه فاقد فرهنگ باشد، حتی اگر ذاتاً هم شاعر باشد - كه احمدی هست - نیمه شاعری بیش نیست و من از این نظر احمدی را نیمه شاعر می ‌دانم و نیمه غیر شاعر، و مجموعاً بی فرهنگ . . .". (3)

می ‌بینید كه طرفدار و مخالف هر دو بر كوس بی ‌فرهنگی احمدی می ‌كوبند، اما متأسفانه این دو در یك محیط نبودند تا در دیالوگ به جایی برسند كه شاید یكی از این دو نفر از بی‌ فرهنگی احمدی و در نتیجه نداشتن انسجام ساخت و فرم و تصویر در شعر احمدی دست بكشد.

شاید با دانشی كه در مورد این عقاید وجود داشته است اسماعیل نوری‌علاء در برابر حمله‌ بهرام اردبیلی كه "اغلب شعرهای احمدی فاقد فرم است" پاسخ می‌دهد: "اگر حمل بر تعصب نشود می‌خواهم بگویم احمدی فرصت این را ندارد كه به فرم بپردازد. چونكه می‌ جوشد فرصت پیرایش ندارد . . . احمدی در موقعیتی بوده كه عجله داشته حرف هایش را بزند." و در ادامه می ‌گوید: "باید به احمدی با توجه به سنش اجازه بدهیم حرف هایش را بزند. به زودی... احمدی با دانش و فكر بیشتر دومرتبه برمی ‌گردد و حرفی را كه قبلاً از یك زاویه دیده و خام دیده این بار این حرف ها را مرور خواهد كرد . . . باید این چشمه از فورانش كاسته شود تا احمدی بتواند به فرم هم بپردازد." (4)

با وجود كتاب اخیر احمدی می ‌بینیم كه، با گذشت بیش از 40 سال، انگار هنوز احمدی وقت ندارد تا به فرم بپردازد و شعرش را پیرایش كند.

جوشش این چشمه باعث شده حتی متن كتاب‌ های او نیازمند ویرایش و تصحیح غلط‌ های دستوری شود (می‌ توانید در میان نمونه‌ های موجود در همین مقاله نیز نمو‌نه‌ای بیابید).

وجود این‌همه اتفاقات تكراری باعث می ‌شود منتقد و خواننده‌ حرفه ‌ای انگیزه ‌ای برای بیان این حرف‌ ها در جهت بهبود شعر احمدی نداشته باشد، اما لااقل به واسطه‌ این نمونه‌ دم دست عاجزانه از شاعران جوان بخواهد كه ادب را از بی‌ادبان بیاموزند و دل در گرو فرهنگ بسپارند و چشمه‌ جوشان استعدادشان را به امید خدا رها نكنند.

1. برای نمونه‌ای ديگر مي‌ توانيد به شعر اول كتاب يعنی اگر به پايان، كه به بابك احمدی تقديم شده است، مراجعه كنيد كه از ورای سطور آن می ‌توان چهره‌ هنرمند مشهور مملكت مان را باز شناخت و از اين منظر با تكنيك احمدی نيز آشنا شد: "من ندانسته تا پايان كوچه می ‌رفتم / طاعون و وبا و مرگ و اميد را / انكار می ‌كردم / اما چه سود / كه مرگ چهره‌ای با شكوه داشت / دلتنگ اين درختی كه در سبزی می ‌مرد / خيره به آن مرد / كه عينك سياه داشت / و در ريا گم بود / ما را صدا می ‌كرد / كه به خانه باز گرديم / او در كوچه مانده بود / خيال می ‌كرد / جهان در عينك سياه او / گم می ‌شود..." (اگر به پايان، ص14).

2. مهرداد صمدی، درباره‌ شعر احمدرضا احمدی (آبان 1343)، گوهران، شماره‌ شانزدهم، تابستان 1386، تارخ انتشار مهرماه، ص. 85.

3. رضا براهنی، مناجات يك جنين، طلا در مس، ناشر مؤلف، جلد دوم، صص. 67-1266.

4. يداله رويايی، از سكوي سرخ، چاپ اول، انتشارات مرواريد، 1357، گفت و گو پيرامون معيارهای شاعری، صص. 2-241.

روزی برای تو خواهم گفت احمدرضا احمدی نشر ثالث چاپ اول- 1387 تعداد: 2200 نسخه قیمت: 3200 تومان تعداد صفحات: 154 صفحه

مطالب مرتبط