چمن آرا، بتهوون، و باقی قضایا...

نامش را عشق گذاشته اند، کریم چمن آرا موسیقی صدایش می زد. اول آسان بود، ولی در این سه دهه آخری زندگی اش، افتاد مشکلها...

نام عشق، یا همان موسیقی، در این سه دهه ملازم واژه ای دیگر شد: مجوز. و مجوز دست از سر او برنداشت حتی زمانی که جان از تن اش دست بر داشت.

فروش صفحه های موسیقی یا به اصطلاح بعد از انقلاب "آثار شنیداری" را با مجموعهء شخصی خودش از خیابان نادری و منوچهری تهران سالهای سی شمسی شروع کرد.

نسل من این دوره را درک نکرده، بازار کار اما این طور که خودش بعدها می گفت در روزهای معصومیت آغازها رونق چندانی نداشت، قیمت صفحه ها را از روی"قشنگی آهنگها" تعیین می کرد، داد مشتری که در می آمد می گفت،" آخر شما نمی دانید این چیست"، بعد هم که می دید مشتری ِِ هاج و واج قانع نشده، به جای تخفیف شمه ای از نبوغ سازندهء آهنگ و جایگاهش در تاریخ موسیقی تحویل او می داد.

فروشگاه بزرگ بتهوون را که در خیابان پهلوی باز کرد حرفه ای تر شده بود، من اینجا از مشتریهای او از بازپسین سالهای قبل از انقلاب بودم. با آتش گرفتن آخرین محمولهء بزرگ صفحه ها در گمرک یکی از بنادر جنوب که دلیلی بر آن اقامه نشد، روشن بود که ادمهء حیات فروشگاه، بعد از انقلاب به مخاطره افتاده است. تعطیلی تالار رودکی و انحلال ارکستر سمفونیک خبرهای مکمل بودند.

حرفه ای تر شده بود، اما به نظر می رسید بزرگتر نشده، با خنده های همیشگی اش به همه چیز، کودکی وجودش را از گزند زمانه و فساد و تباهیهای در کمین سالهای عمر حفظ می کرد.

سوابق حشر و نشر با گروههای چپ بعد از جنگ دوم جهانی و تعلق خاطرش به آرمانهای عدالتخواهانهء آنها بر کسی پوشیده نبود، نام بتهوون بر سر در فروشگاهش از همانجا می آمد، اما او هم مثل مرادش بی آن که قدمی از آرمانهای دوران جوانی اش عدول کرده باشد از رهبران آن جریانها و عملکرد سیاسی شان دلسرد شده و بریده بود.

با این حال آن سوابق بعد از انقلاب پس از نظم نسق پیدا کردن امور موسیقی کشور و تولد پدیده ای به نام مجوز دست از سر او بر نمی داشت، در راهروهای بخش صدور مجوز حتی گفته می شد نوجوانی به نام ولیعهد به اتفاق همراهانش گاهی سرزده به فروشگاه او می رفته بعد از چرخ مختصری مثل سایر مشتریها با یک بغل صفحه از آنجا بیرو ن می آمده، روزی که کسی این خبر را برایش تعریف کرد با همان خندهء همیشگی گفت، حالا تقصیر کیست؟ فروشنده؟ خریدار؟ یا باخ و بتهون و برامس!؟

در میان کسانی که با اطلاع از منقطع شدن جریان واردات صفحه با ولع فروشگاه را از آنچه باقی مانده بود پاک می کردند من هم بودم. او که می دانست با دقت از صفحه ها نگهداری می کنم بعد از تمام شدن بودجه ام قبول کرد مابقی آنچه را از صفحه های موسیقی کلاسیک، جاز و آوازهای فرانسوی می خواهم به اقساط بدهد. چند سال بعد که من در کار نشر کتاب بودم، زیر فشار متقاضیانی که شمار روزافزونی از آنها تنها آوازهء شکوه و جلال قبل از انقلاب فروشگاه بتهوون را شنیده بودند، تصمیم گرفتیم بعضی از آثاری را که قبلأ خریده بودم به روی نوار کاست منتقل کنیم و در فروشگاه او و کتابفروشیهای معتبر در اختیار علاقه مندان بگذاریم.

ناشران دیگری هم پیش از این وارد میدان شده بودند، اما سهم او از فشار، محدویت و موانع سر راه از همه بیشتر بود، که اگر این طور نبود به گفتهء اهل موسیقی فروشگاه بتهوون بعد از انقلاب از رونق و جلال گذشتهء اش هم پیشی می گرفت.

کمبود نوار خام حتی در بازار سیاه، روند طولانی صدور مجوزها، مطالبات مالیاتی سنگین بر روی ملکی با ظرفیت بالای تجاری که به نام بتهوون دیگر نمی توانست از عهده برآید، و در گیری با شهرداری بر سر جواز کسب بعد از کمک خرج مختصری که از راه فروش وسایل صوتی دست دوم به صورت امانی عاید فروشگاه می شد، در کنار مشکلات غیر قابل پیش بینی هر روزه به زوال یک مرکز پر جنب و جوش فرهنگی سرعت بخشید.

تلاشهای فراوان برای پیدا کردن صاحبان سرمایه برای خرید ملک به شرط حفظ نام و نوع فعالیتش فارغ از حساسیت همراه با نام صاحب اولیه اش هر بار با پا پس کشیدن داوطلبان مشتاق در آخرین لحظه به شکست منجر می شد.

کریم چمن آرا با این همه همچنان خوش خلق و صبور بود. در برابر تعطیل محتوم مغازه تا جایی که می توانست مقاومت می کرد. برای این که بهانه تازه ای برای فشارهای بیشتر به دست کسی ندهد بسیار دست به عصا راه می رفت، اقساط مالیاتی را به موقع می پرداخت و باید و نبایدهای ارشاد و شهرداری را رعایت می کرد، با این همه گذر پوست باز هم به دباغ خانه می افتاد و گاه و بی گاه مغازه با یکی از همین بهانه ها پلمپ می شد.

یک بار هم در در دادگاه قاضی محکمه که مثل او اهل آذربایجان بود پیشنهاد مبلغی به زعم خودش "منصفانه" منباب جریمه به او داد و قول داد با این رقم" قال قضیه" را بکند. چمن آرای شوخ طبع آن طور که خودش بعدتر برای من گفت ضمن تشکر از لطف قاضی به خاطر جریمهء منصفانه بابت جرمی که رخ نداده می پرسد چه قالی؟ چه قضیه ای؟

قاضی که ظاهرأ همه جور متهمی جز این جورش را دیده بوده، بعد از تفهیم مجدد اتهام باز هم از در دوستی در می آید و ناصحانه می گوید اگر این پول را ندهی به زندان می روی، مغازه ات بسته می ماند و بیش از این ضرر می کنی.

چمن آرا می گوید با پرداخت این پول مشکل دارم، اما مشکل بزرگتر جای دیگر است: اگر این جریمه را بدهم معترف شده ام که جرمی کرده ام در حالی که من جرمی نکرده ام. قاضی خشمگین که کاسه صبرش لبریز شده به او می گوید،"ترک بازی درنیار!"، او باز هم نمی پذیرد، و از آنجا که جرم دیگری مرتکب نشده بود به جرم "ترک بازی" حدود یک ماه به زندان(یا به قول خودش به زورآباد) می رود.

از مرگش خبر نداشتم تا چشمم به گزارشی از مراسم چهلمین روز آن در منتهی الیه صفحهء فرهنگی یکی از سایتها افتاد.

در گزارش آمده بود او را برای خاکسپاری به قطعهء هنرمندان برده اند، در آنجا گفته شده متوفی هنرمند نبوده، کالبد بی جان سه روز روی زمین معطل می ماند، هنرمندان سرشناس وساطت می کنند، هنرشناسان ناشناس مخالفت می ورزند و سرانجام با صلاحدید کارشناسانهء همینان پیکر متوفی را به جای دیگری دور از قطعهء هنرمندان و یاران قدیمش هدایت می کنند. با خواندن این گزارش انگشت حیرت و تحسر نیاکانی را بی اختیار به دندان گزیدم. یک ماه پیش از مرگش تلفنی با او صحبت کرده بودم. از او خواستم فکری به حال یکی از کتابهای مرجع موسیقی بکند، شاید بر اثر اهمال ناشر از دسترس جویندگان دور مانده، دربارهء تنی چند از ناشران صحبت کردیم، یکی ورشکست شده بود، دیگری خانه نشین و سومی رخت سفر از کشور بسته بود.

اما گفت با کسی صحبت می کند، گر چه ایام روزگار به کام نوکیسه ها و تازه به دوران رسیده هاست... و در حالی که من از این طرف خط رعایت می کردم او از آن طرف هر چه دل تنگش می خواست می گفت، بعد هم با این شعر به منزلهء حسن ختام خداحافظی کرد، شعری که من به اصلش دسترسی ندارم و مطمئن نیستم آن را به درستی در حافظه ثبت کرده باشم:

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه در گردن خر می بینم

با این همه استوار بود. بعد از این گفتگو هیچ احساس نکردم چیزی به پایان راهش باقی نمانده، تا به آن ترتیب خواندم که خواجه رفت. یاد روزی افتادم از روزهای پاییز بیست سال پیش در فروشگاه بتهوون؛ آهنگ اول مجموعهء تازه ای از آثار پیانویی هوروویتس، پرلودی از باخ با تنظیم بوسونی را نشانم داد و با آن شور و شعف منحصر به فرد خودش در توصیف زیبایی قطعه گفت به پسرش گفته روزی که سرش را زمین گذاشت این آهنگ را به یادش پخش کنند.

در مراسم چانه زنی فرساینده بر سر تعیین محل استراحت ابدی مرد واجب المجوز بعید می دانم کسی فرصت فکر کردن به پرلود لطیف باخ/بوسونی با اجرای هوروویتس پیدا کرده باشد، اما مردی را که من شناختم، اگر درست شناخته باشم، جایی در بیکرانگی ابدیت هم اکنون دارد به این مضحکهء آخری هم می خندد.

مطالب مرتبط