16:43 گرينويچ - جمعه 20 مارس 2009 - 30 اسفند 1387

حواشی تهيه يک برنامه نوروزی

شما نسخه مناسب فلش را ندارید .فایل پخش نمی شود

تازه ترین نسخه فلش را دانلود کنید

پخش فرمت های دیگر صوت و تصویر

قرار بود تیمی از بی بی سی فارسی به دبی برود، و روز عید، دربرنامه نورزوی اجرای زنده داشته باشیم به همراه مصاحبه هایی با خواننده های ایرانی که به دبی می روند تا برنامه نوروزی اجرا کنند.

وقتی قرار باشد برای اولین بار به عنوان یک مجری تلویزیون فارسی بی بی سی غیر از بهزاد بلور با خواننده ها و هنرمندان مصاحبه کنی، ماجرا کمی عجیب است ، به خصوص که قرار باشد به دبی بروی، به خصوص که تا لحظه آخر معلوم نباشد قراراست چه زمانی بروی، و به خصوص که ندانی چه کسی با تو همراه می شود واصلا آیا هیچ کدام از این هنرمندان می آیند يا نه.

قول داده بو

دم که نسخه آن لاین این مصاحبه ها را هم آماده کنم، اما فکر کردم، حواشی این سفر خیلی جالب تر خواهد بود و فیلم مصاحبه ها را هم خواننده های وب سایت می توانند ببینند...

پنج شنبه هفته قبل از عید، ساعت 15:20

پاتریک هوبارد، یکی از مدیران بی بی سی فارسی که قرار بود با من به دبی بیاید، خبرداد که مقامات دبی اجازه فیلمبرداری وپخش زنده را به ما نداده اند. برای من مشخص نبود که حالا قراراست چه کار کنیم، اما آنها که بیشتر از ما سرشان می شود گفتند می توانیم مصاحبه ها را کمی جلو بیندازیم، مثلا چهارشنبه آنها را ضبط کنیم، بفرستیم لندن تا آماده پخش شود و روز جمعه آنها را پخش کنیم.

جمعه هفته قبل ازعید، ساعت16:10

دوباره پاتریک

با قیافه ای نگران سر رسید، ناگهان خبر دادند که به ما اجازه فيلمبرداری در مکانی که برای فیلمبرداری رزرو شده بود، نمی دهند. حالا باید چه کاری می کردیم؟ زیاد به این فکر نکردیم. چون...

ساعت 17:25

متوجه شدیم که با یک اشتباه ، برای من ویزای دبی نگرفته اند. ویزای دبی برای ایرانی ها در لندن ده روز طول می کشد یا به ما گفتند که این طور است. خلاصه عصر روز جمعه یک جلسه فوق العاده با حضور مدیران ارشد تلویزیون فارسی تشکیل شد و به این نتیجه رسیدند که بهترین کار این است که فرداد فرحزاد که از حدود سه هفته پیش در دبی بوده،همانجا بماند واین برنامه را ضبط کند.

صبح یکشنبه، س

اعت 11:20

به دلیل سرماخوردگی، صبح یکشنبه چند تا قرص خورده بودم و وقتی بیدار شدم متوجه شدم که حدود 20 تا تلفن دارم. چند تایی از پاتریک، چند تایی از یک شماره با پیش شماره دبی که نمی دانستم که بوده. هنوز پیام ها را چک نکرده بودم که تلفن دوباره زنگ خورد. فرداد فرحزاد پای خط تلفن بود و می گفت یک کپی از پاسپورتم رابرایش بفرستم... یک ساعت بعد، جادوگر ما در دبی، ویزا را گرفته بود...

دوشنبه پنج ونیم صبح

با زنگ تلفن راننده از خواب پریدم و پنج دقیقه ای دم در بودم، به طرف هیترو، وقتی رسیدیم به دبی، حدود هشت شب بود، فرداد به دنبالمان آمد و مارا به هتل کمپینسکی برد. این هتل .همانجایی که یک پیست اسکی درست بغل دستش ساخته شده. ما قرار بود که برنامه را در پرزیدنت سوییت هتل کمپینسکی اجرا کنیم. اما در آخرین لحظه شیخی از عربستان، آن سوییت را رزرو کرد و این مکان فیلمبرداری هم از چ

نگ ما در آمد.

ساعت ده صبح سه شنبه

ساناز قهرمانی مدیر مارکتینگ هتل کمپینسکی، قرار بود به ما سوییت دیگری نشان دهد که می گفت کاملا مشابه سوییت پرزیدنت است، یک طبقه پایین تر در طبقه پانزدهم هتل، اتاق معاون رییس ... تازه وقتی به آنجا رسیدیم متوجه شدیم، این اتاق یک اشکال کوچک داشت و آن هم این بود که برخلاف اتاق قبلی، بالکن آن سقف نداشت، در دبی ضبط برنامه در ساعت دو تا شش عصر دریک جای بدون سقف ممکن بود به قیمت جان مجری وگروه فیلمبرداری بر اثر پختگی منجر شود.

بین ساعت ده و نیم تا 12 و نیم

"اگر بخواهیم کسی را واقعا ستاره بنامیم، او اندی بود"


شروع کردیم به گشتن درهتل، هرجایی که عقلمان می رسید سر زدیم، و ساناز قهرمانی یکی از شله های اسکی را به مانشان داد، به نظرمن بهترین جا آنجا بود اما یک اشکال داشت، این شله شبی سی هزار درهم قیمت داشت و به تبع دست زدن به هرکدام از وسایل داخل آن

دل مدیرمارکتینگ می لرزید. فضای محوطه ضبط هم خیلی کوچک بود. اما چاره ای نبود و این آخرین شانس ما بود برای اینکه بتوانیم این برنامه را برای چهارشنبه آماده کنیم .از این به بعد که مکان ضبط تعیین شد، باید مطمئن می شدیم که چه کسانی فردا صددرصد در دبی خواهند بود و برای مصاحبه خواهند آمد.

سه شنبه بعد از ظهر

درحالی که درتلاش برای قطعی کردن فهرست مصاحبه شونده ها بودیم، دایم با همکارانمان در لندن تماس می گرفتیم و همین طور با خواننده ها در دبی. تفاوت زمان در لندن و دبی که حدود چهار ساعت است باعث شد که بیشتر کسانی که کارشان داشتیم یا تازه کار را شروع کرده بودند یا هنوز به دفتر نرسیده بودند، درحالی که ما باید فهرست و ساعت ها را قطعی می کردیم. این فهرست بارها وبارها تغییر کرد، با رضایا و حسین تهی و نیما با هم صحبت کردم، متن ها را آماده کردیم . حضور لیلا فروهر حدود شش عصر دوباره تایید شد و البته اندی که از اول گفته بود می آید..

ساعت شش

ونیم رفتیم برای خرید هفت سین که باید روی میز زمان فیلمبرداری می گذاشتیم. ماشالله ترافیک دبی کم از تهران ندارد. یک ساعت طول کشید که به یک فروشگاه ایران در مرکز دبی رسیدیم، فرداد می گفت بهتر است به آنجا برویم که خیالمان راحت باشد. همه جور سین را می توانیم پیدا کنیم، همه را خریدیم و برگشتیم، از شکل وشمایل تخم مرغ ها و گل هایی که روی سیرها زده بودند راضی نبودم، باید اعتراف کنم که سیر را با یکی از سیرهایی که در هفت سین آماده شان بود و به نظرم خوشگل تر آمد عوض کردم.

امیدوارم صاحب مغازه این نوشته را نخواند. بالاخره وقتی به همراه هفت سین، شیرینی و آجیل و البته ماهی ها به هتل رسیدیم. پاتریک از لحظه دیدن ماهی های قرمز نگران عاقبتشان بود واینکه غذایی نداشتند.

صبح چهارشنبه، ساعت ده صبح

تا دیر وقت خوابم نبرد، داشتم آهنگ ها و زندگینامه کسانی را که آنها مصاحبه داشتم مرور می کردم، پنج صبح خوابیدم. خواب مانده بودم،

یک قهوه زدم که فقط از خواب بپرم، بعد پریدم به داخل یک آرایشگاه در هتل که تونی لبنانی که در دبی یک آرایشگاه فرانسوی را اداره می

کرد، کلی از موهایم ابراز نارضایتی کرد، قصد داشت کوتاهشان کند و معتقد بود که مدل موهایم درست نیست، کلی با او چانه زدم تا رضایت داد همین که حالا هست را طوری درست کند .ساعت یازده صبح با کلیپس هايی که تونی به سرم باقی گذاشته بود سرصحنه رفتم.

تیم فیلمبرداری درحال آماده کردن صحنه ونور پردازی بود. هر کدام از میزها را که جابه جا می کردند ساناز قهرمانی نگران نگاهشان می کرد، اما انصافا با صبوری هیچ نگفت واجازه داد کارشان را انجام دهند.

همزمان خانم آرایشگری که آمده بود روی صورت من کار می کرد درحالی که من درتلاش بودم با همکارانمان در لندن تماس بگیرم و مهمان ها را قطعی کنم، چون هنوز نمی دانستیم دقیقا چه کسانی می آیند، آیا برایشان تاکسی گرفته اند یا اینکه ما باید این کار را انجام دهیم و خیلی سوال های دیگر.

چهارشنبه، حدود ساعت 2

نیما از راه رسید. خیلی بی سر و صدا و دردسر آمد، مصاحبه را شروع کردیم و تمام شد. حسین تهی قرار بود ساعت چهار بیاید، زنگ زد که دیرتر می رسد. بعدی رضایا بود بود که ساعت سه ونیم باید می رسید، ساعت سه و بیست و پنچ دقیقه به او زنگ زدیم، گفت نیامده، می گفت اصلا کسی به او زمان را اطلاع نداده، نه روجا در لندن ونه من که در دبی بودم.

آن قدر سرم شلوغ بود که واقعا یادم نمی آمد که به او زمان را گفته بودم یا نه، از او پرسیدم ساعت بعدی که بتواند خودش را به ما برساند چند است، گفت پنج ونیم..

چهارشنبه سه و نیم

پاتریک می خواست تکه ای فیلم ضبط کنیم که حتما برج العرب دبی درآن باشد که بتوانیم ثابت کنیم در دبی هستیم. اما اجازه فیلمبرداری خارج از هتل نداشتیم و دورو بر هتل، از طبقه بالا تا پایین هرجا که می رفتیم، یا اتاق ها پر بودند یا در تصویرمان، اتوبانی یا پلی یا ساختمان بی قواره پیست اسکی بود که جلو برج العرب را می گرفت. درحالی که تیم پنج نفره فیلمبرادری و ما دور و برهتل می چرخیدیم، خبر دادند که یک نفر دم در شله ایستاده ، این یک نفر کسی نبود جز اندی، بی سرو صدا و خوش اخلاق منتظر ما ایستاده بود.

چهارشنبه ساعت چهار

اگر بخواهیم کسی را واقعا ستاره بنامیم، او اندی بود، خواننده ای با این شهرت و محبوبیت، اما هیچ نشانه ای از غرور ونخوت نداشت، دایم لبخند به لب داشت. در باره ماهی ها که از او پرسیدم، گفت که خیلی خوشحال نیست که ما ماهی ها را سرمیز گذاشته بودیم، گفت که عاشق حیوانات است، سه سگ وسه اسب دارد والبته گیاهخوار. بی سر و صدا او هم آمد ورفت ، اندی نشسته بود که حسین تهی از راه رسید.

ساعت چهار و نیم

فرناز قاضی زاده و اندی

حسین تهی از قبل از اینکه بیاید، راجع به گریمور ما سئوال کرد، گفتیم یک نفر را داریم، کلی با او صحبت کرد وبه اوگفت چه طور رنگی را برای صورتش می خواهد. آمد نشست ومصاحبه شروع شد، دایم به من سوال هایی رامی گفت که دلش می خواست من از او بپرسم، یکی از این سوال ها این بود که تهی یعنی چی؟ وقتی پرسیدم، سوال را با سه تا سوال دیگر جواب داد و وسط همین بازی ها بود، که در پشت سر ما باز شد و مصاحبه قطع شد، تکرار کردیم و در تکرار من سوالی که گفت را نپرسیدم. مصاحبه که تمام شد به همان لحن خودش گفت چرا پس نپرسیدی تهی یعنی چی؟ قول داد که اذیت نکند و ما این سئوال را گذاشتیم برای آگهی مصاحبه اش.

ساعت پنج و نیم

همه منتظر رضایا بودیم که زنگ زد، گفت: ایجنت من اجازه نمی دهد که بیایم. کلی جا خوردیم، گفتم تا به حال ایجنت تو کجا بود، شماره ایجنت مورد نظر را گرفتیم به او زنگ زدم. مشخص شد که ایجنت از یکی مدیران یک شرکت موسیقی است، کلی جر وبحثمان شد و او گفت که شما می خواهید از این بچه سوء استفاده کنید.

با توجه به اینکه رضایا قبلا هم بارها با بی بی سی مصاحبه کرده بود وحتی برای برنامه زیگزاگ بی بی سی آهنگ ساخته بود، مانده بودم که چه بگویم. گفت لیلا فروهر هم آمدنش را لغو کرده، گفتم: لیلا فروهر در راه است. تاکسی را فرستاده بودیم و منتظرش بودیم. باورش نشد. خلاصه در نهایت از او پرسیدم که بالاخره رضایا می آید یا نه، گفت نه. رضایا بی رضایا

ساعت شش

خبر رسید لیلا فروهر که همان چند ساعت قبل به دبی رسیده بود، راننده تاکسی ما را که منتظر ایستاده بود ناهارش را تمام کند و بیاید، رد کرده و پس فرستاده. فریبا خواهر لیلا و مدیر برنامه هایش، به تاکسی گفته بود یک ساعت دیگر می آیند.

نگران شدم، من در دنیای موسیقی نیستم و نمی دانستم که این کسی که من تلفنی با او حرفم شد، ایجنت رضایا، چقدر اهمیت دارد، آیا توانسته زنگ بزند و لیلا فروهر را از آمدن منصرف کند.

این شد که زنگ زدیم به لندن. بهزاد اسم طرف را که شنید گفت نه آن قدرها وزنه ای نیست که بتواند روابط لیلا فروهر را با بی بی سی خراب کند.

باسینا مطلبی مدیر برنامه های نوروزی بی بی سی تلفنی حرف زدم. خلاصه مکالمه:

گفتم: لیلا فروهر معلوم نیست کجاست، تلفن را جواب نمی دهند و ما به همراه شش نفر دیگر اینجا هستیم درحالی که زمان فیلمبرداری که قبلا قرار گذاشته بودیم هم گذشته.

جواب: من نمی دونم، یک دوربین بردار برو به هتلش مصاحبه را بگیرن.

گفتم: تاکسی را پس فرستاده

گفت: فرداد را بفرستید بره راضیشون کنه

گفتم: سینا جان، ما نمی دانیم که اصلا می خواهد مصاحبه بدهد یا نه، اگه این مصاحبه نباشه چقدر مهمه؟؟

جواب: خودت چه فکر می کنی، ( باکمی عجله وعصبانیت) من الان وقت ندارم بعدا زنگ بزن...

گو شی را گذاشتم به تیم فیلمبرداری گفتم چاره ای نداریم باید منتظر بمانیم، چون مدیر برنامه های نوروزی من را بدون این مصاحبه نمی خواهد و کار سخت می شود برای اینکه این آقا همسرمن هم هست.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که از لندن تماس گرفتند، لیلا فروهر گفته آماده است و تا چند دقیقه دیگر می آید، اما تاکسی آنجا نیست. ( همان تاکسی که قبلا پس فرستاده بودند)خلاصه فرداد فرحزاد این بار در نقش راننده به دنبال لیلا فروهر رفت. نیم ساعت بعد، لیلا فروهر وهمراهانش از راه رسیدند.

خوشحال شدیم اما لیلا فروهر خیلی خوشحال نبود، تازه از سفر بیست وچند ساعته از لوس آنجلس رسیده بود، از نور اتاق راضی نبود و فریبا با فیلمبرداهای ما سر نور داشت بحث می کرد، نزدیک بود سر نور پردازی کار بیخ پیدا کند که پا در میانی کردم، به فیلمبردارانمان گفتم هرکاری که خانم لیلا می خواهند انجام دهید، اهمیت ندارد که تصویر چه خواهد شد من این مصاحبه را می خواهم (می دانستم که بدون آن نه می توانم به لندن برگردم و نه به خانه ام). خلاصه این مصاحبه هم انجام شد.

تا دیر وقت طول کشید که محل فیلمبرداری را تخلیه کنیم و پس دهیم و آن طور که پاتریک اصرار داشت، ساناز ماهی ها را برد و قول داد که آنها را خیلی خوب نگه دارد.

صبح پنچ شنبه، ساعت6 صبح

از هتل راه افتادیم و به فرودگاه رفتیم. در فرودگاه برای اولین بار در این سفر توانستم خریدی بکنم. درحال خرید که بودم، دور وبرم فارسی زیاد می شنیدم، تا اینکه آقایی به من گفت خانم شما خیلی آشنا به نظر می رسد، هنوز هیچی نگفته بودم که گفت شما مجری تلویزیون بی بی سی هستید. برای اولین بار بود که کسی من را می شناخت. نمی دانستم که چه واکنشی باید نشان دهم، هیچ نگفتم وفقط صحنه راترک کردم. متوجه شدم که تلویزیون فارسی بی بی سی، در ایران و دبی خیلی شناخته شده تر است تا در لندن.

پنج شنبه تا ساعت 11 شب، به وقت لندن کار تنظیم این برنامه برای پخش طول کشید. روز آخر سال 1387 برای من تقریبا 28 ساعت طول کشید.

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.