'امشب در سینما ستاره'؛ حدیث نفس منتقد سینما

کتاب "امشب در سینما ستاره" بیست داستان کوتاه از پرویز دوایی را در بر دارد. "مراسم رونمایی" کتاب در تهران در دی ماه ۱۳۸۷ با حضور عده‌ای از نویسندگان و هنرمندان سینما در فرهنگسرای ارسباران برگزار شد.

پرویز دوایی، متولد ۱۳۱۴ در تهران، مترجم و داستان‌نویس است، اما بیشتر به خاطر نقدهای سینمایی بیشماری که پیش از انقلاب منتشر کرده، معروفیت دارد.

بیشتر داستانهای آخرین کتاب دوایی به سبک نامه‌های خصوصی، شیوه‌ی خطابی دارند، و ظاهرا نامه‌هایی بوده‌اند که به صورت داستان تنظیم شده‌اند. نویسنده بیش از سی سال است که در شهر پراگ اقامت گزیده و به عادت مألوف برای دوستان نزدیک خود نامه می‌نویسد، و خود به طنز می‌گوید: "کل نگارشات این ایام ما شده نامه‌نگاری."(ص ۹۳)

برخی از نامه‌ها شکل و شمایل اصلی خود را تا حد زیادی حفظ کرده‌اند، مانند "سرگذشت ما"، و برخی دیگر با پرداخت ادبی صیقل خورده‌اند. بعضی از قطعات شباهت زیادی به هم دارند، مثلا "آواز اطلسی" و "آستانه" درونمایه مشترکی دارند. بسیاری از تصویرها و حتی تعبیرهای دو نوشته یکسان است. گزارش یک خاطره در دو نامه به دوستان؟ شاید.

سرریز خاطرات

با اینکه بیشتر داستان‌ها در سال‌های کهولت نویسنده نوشته شده، عطر و گرمای جوانی در آنها زنده است. سراسر کتاب نمایانگر تلاشی پرشور برای پاس داشتن خاطرات و زنده کردن روزگار گذشته است.

در این تکاپوی ذهنی "در جستجوی زمان از دست رفته" نویسنده پیوسته با حسرت و دریغ از نوجوانی خود یاد می‌کند، که درمی‌یابیم روشن‌ترین لحظات آن در تاریکی سالن سینما گذشته است. او برای بازگشت به حال و هوای آن دوران، با شوری غریب از قهرمانان "فیلم‌های سریال قدیمی" استمداد می‌جوید:

"لطفا زوروی نازنین ما را که زیباترین همۀ زوروها بود، از قلب سینمای سوختۀ هما دربیاورید، از گور سوخته‌اش، از میان خاک‌های بر سر هم ریختۀ سینما در بیاورید و زنده کنید و جوان کنید و لباس سیاه برازنده‌اش را به تن‌اش کنید و بنشانیدش بر اسب سفید سپیدیال‌اش که بتازد در در و دشت و قلب بدکاران را از ترس و قلب دخترکان زیبا را در بالکن پیچک‌پوش قصرهای مجلل از شوق بلرزاند، لطفا، و جوان کند این پیر فرسوده را در این دیری و دوری..." (۱۷)

سینما به مثابۀ اکسیر جوانی

سینما برای نویسنده قدرت و جذبه‌ای جادویی دارد. او در نوجوانی با این عالم آشنا شده و اینک جوانی خود را در آن باز می‌جوید. گویی یک بار "در ازل بر پرتو حسن" آن چشم باز کرده و تا ابد دل در گرو این "مکاشفه" نهاده است. او نه برای تفریح و تماشا، بلکه چون زایری شیدا به آن "معبد" گام گذاشته است. خاطراتش از تهران قدیم یکسره با کشش جادویی سینما آمیخته است:

"سوار درشکه‌ای بشوید و بروید رو به خیابان‌های محله‌های دورتر، خیابان‌های روشن و پاکیزه با مغازه‌های قشنگ نورانی... محله‌ای که آدم‌های تمیز و خوش‌پوش درش راه می‌رفتند، که خیابان‌های سینما بود، که خودش یک جوری انگار از جنس سینما بود، ریخت و در و دیوارش و لباس آدمها، تا بروید توی سینمایی که "دزد بغداد" را نشان می‌داد، تا بنشینی مبهوت، بی‌حفاظ و پذیرا، مثل یک ظرف خالی، با چشم و ذهنی نیالوده، بنشینی و قلب‌ات را پاک کنی، چنان که شایسته‌ی نشستن در معبدی است، تا این انفجار آتشفشانی تصویرهای رنگین تو را در بر بگیرد... معبدی بر قلۀ بلندترین کوه جهان، نشسته بر شانه‌ی غولی که بر فراز کوه‌ها و دریاها پرواز می‌کرد."(۳۲)

و در ادامه سینما تا مرتبۀ نوعی بینش (شهود) درونی بالا می‌رود که راوی را از تمام نیازها و اجبارها بی نیاز می‌کند؛ نوعی جهان‌بینی شخصی، که نه تنها ذهنیت و عواطف، بلکه سراسر هستی او را متعین کرده است: "با این دیدار بود که نخستین بار در عمرت چشمان نابینای تو را به روی رؤیا باز کردند، و به تو نگاه کردن را، به تو دوست داشتن را و قدر چشم را آموختند، و تو برای نخستین بار چشم گشودی و تو در رؤیاهایت بیدار شدی و از آن پس دیگر در خواب رفتی..."(۳۳)

کابوس سینماهای گمشده

رؤیا و خاطره در روایت‌های نویسنده به هم می‌آمیزد، و در بیشتر موارد تصویر سینما فصل مشترک آنهاست: "من هنوز بعد از هزار سال گاهی خواب کوچه‌ی خلوت و بی رفت و آمدی را می‌بینم که یک طرف‌اش سرتاسر دیوار باغ درندشتی بود که زمانی شماها درش زندگی می‌کردید... یادت هست که غروب‌ها بعد از مدرسه، تا تنگ غروب و آمدن چراغ، در این کوچه با شدت و حدت به شمشیربازی اشتغال داشتیم... اگر آدم حالا شبی، نیمه شبی از پشت خرابه‌های سوخته و سرهم ریختۀ یکی از این سینماها رد شود، شاید از پشت دیوار هنوز صدای چکاچاک شمشیر بیاید و یا آوازی که ریتا هیورث در "خون و شن" می‌خواند..." (۲۶)

دو داستان کتاب به نام‌های "امشب در سینما ستاره" و "سینمای گمشده" خواب‌هایی است که نویسنده با جزئیات کامل (احتمالا طی نامه برای دوستان خود) تعریف می‌کند. در اینجا اندوه زوال نوعی از سینما با افول جوانی تکمیل می‌شود.

به همین روال داستان "تخریب" مرثیه‌ای است بر ویرانی "سینما رکس" در تهران، با شروعی بسیار دلنشین و گاه یادآور نثر آل‌احمد: "چه جوری‌ست که، این را شما برای ما روشن کن لطفا، چه طور است که وقتی آدمی، چه می‌دانم، شخصیتی که به لحاظ خاصی، هنری، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و غیره، برای جامعه‌اش ارزش و اهمیت داشته، می‌میرد، ذکری و یاد دریغ‌آمیزی، در حد وسیع یا محدود از او می‌شود، ولی وقتی که یک سینما که کانون فرهنگ است (و یا می‌تواند که باشد) می‌میرد، ذکری ازش نمی‌شود و یا فقط در حد یک اطلاعیه ساده، و تمام شد؟" (۳۵)

غروب زندگی و بار غربت

نگاه به گذشته همیشه با حسرت و دلتنگی همراه است، و تلخی این "نوستالژی" در غربت سنگین‌تر می‌شود. در داستان "پیلۀ برفی تنهایی" راوی با شنیدن ترانه‌ای آشنا از رادیوی کافه‌ای در شهر اقامتگاهش، سراسر در خاطرات جوانی، باز هم درآمیخته به تصویر سینما، غرقه می‌شود:

"دارد آهنگ‌هایی را پخش می‌کند که ریشه در جان و جوانی ما دارد، و این آهنگ‌ها دارد آخ مرا در می‌آورد و نفس‌ام را به شماره انداخته، دلم تازه شده و جوان شده، دلم تنگ شده باز برای جوانی پرحسرت‌ام... حالا در این صبح برفی، در این شهر و روزگار آن قدر دور از آن دوران و دکان صفحه‌فروشی و آن خیابان و سینماها و فیلم‌هایش، این آهنگ بی آواز دست ما را گرفت و در صبح بهار جاری کرد در کوچه و خیابان‌هایی که به سینمای نمایش‌دهنده‌ی فیلمی می‌رسید که درش مردی خطاب به چشمان دخترکی این ترانه را می‌خواند..."(۷۲)

زبانی از جنس عاطفه

زبان داستان‌ها بیش از هر چیز بر تأثیر مستقیم عاطفی استوار است که فوت و فن‌های ادبی در آن نقش اندکی دارند. خواننده باید به داستان‌ها دل بسپارد و با تپش‌های حسی آنها پیش برود، و گرنه چه بسا در زبان خودویژه‌ی کتاب سرگردان شود و از خواندن باز ماند.

گویش رایج در دوران جوانی نویسنده، با نکته‌ها و تکیه‌کلام‌های رنگانگ، برای برخی از خوانندگان (به ویژه از نسل قدیم) خاطره‌انگیز و دل‌نشین است، اما شاید برای جوانترها نامأنوس و گاه ملال‌انگیز باشد:

"انگ خورد به دوران خوف امتحان‌ها..." (۱۱)

یا این زبان سرزنده و "خودمانی" در شرح خاطره‌ای از تهران قدیم: "رفتم توی دکه‌ی دنج خلوت که اغذیه و نوشیدنی می‌فروخت. به آقای جوان پشت پیشخوان گفتم که ما را دریابد. دریافت. نوشیدنی را کم کم شروع کردم به لب زدن..."(۷۳)

و همان مضمون در نقل گوشه‌ای از زندگی در غربت: "آمدیم و نشستیم، تنها در کنج آن اتاقک جنبی، و به آقای قهوه‌خانه‌چی گفتیم، خواهش کردیم که عنایات خویش را شامل حال ما سازد و نوعی شربت خاص این سرزمین را، که متشکل از جوهر چند گیاه خوشبوست و رنگ لیمویی دارد، خواهش کردیم که این را سریعا به ما برساند که یاد دوست را در کنارمان علم کنیم." (۱۱۳)

و گاه با تکرار یک یا چند لفظ، که به هیچوجه مخل نیست و صمیمیت روایت را افزون می‌کند:

"از این دختر خانم خوشرویی که اینجا دارد خدمت می‌کند خواهش کردیم قهوه‌ای به ما برساند. گفتیم به این غریب قهوه‌ای برسانید و قهوه را رساند." (۷۱)

---

شناسنامه کتاب:

امشب در سینما ستاره

نویسنده: پرویز دوائی

انتشارات روزنه کار، تهران

چاپ اول ۱۳۸۷، ۱۶۰ صفحه

مطالب مرتبط