حدیث نفس؛ 'توانایی ریشخند کردن خویش'

حدیث نفس
Image caption حدیث نفس داستان زندگی حسن کامشاد، از مترجمان نامدار معاصر است

« روزی در اوایل اردیبهشت ۱۳۳۳ ابراهیم گلستان نزدیک های ظهر به اداره آمد. رفت پشت میزش نشست، اندکی قلم زد، ناگهان سر برداشت و خونسرد با لحنی طبق معمول پر ریشخند، گفت: حسن کامشاد، اگر در گیرودار این روزها، روزهایی که تشکیلات حزب توده درهم می شکند، روزهایی که رفقای شما بیشتر و بیشتر به زندان می افتند، روزهایی که شما صبح که خانه را ترک می کنید هیچ مطمئن نیستید که شب به خانه برگردید، روزهایی که هر آن ممکن است مأموران فرمانداری نظامی به اداره بیایند و شما را بازداشت کنند، روزهایی که ... ، کسی بیاید و بگوید آقای کامشاد مایل اید بروید در دانشگاه کمبریج انگلستان زبان و ادبیات فارسی تدریس کنید، چی جوابش می دهید؟ فقط گفتم: « ابراهیم خواهش می کنم بگذار به کارم برسم، حوصله ندارم ». سکوت کرد و و هریک به کار خود پرداختیم.

ساعتی بعد گلستان بار دیگر سر بر می دارد و حرف های خود را تکرار می کند و این ظاهراً سر به سر گذاشتن چند بار تکرار می شود تا آنکه سرانجام کامشاد از کوره در می رود و فریاد می زند: « با کمال میل می پذیرم، دستش را هم می بوسم، همۀ عمر سپاسگزار می مانم ... راحت شدی؟ » اما گلستان به جای آنکه راحت شود، گوشی تلفن را برمی دارد و با پروفسور لیوی – استاد زبان فارسی در دانشگاه کمبریج - که آن روزها در هتل دربند مستقر بود، حرف می زند و به او اطلاع می دهد که دوستش کار تدریس در کمبریج را می پذیرد!

به این ترتیب حسن کامشاد، کسی که بعدها مترجم نامداری شد و به زبان فارسی و فارسی زبانان خدمات ارزنده ای کرد، و اکنون همه اهل کتاب آثارش را می شناسند، هم از بیم بگیر و ببندهای پس از کودتا رهایی می یابد، هم از دست حزب توده خلاص می شود و هم راهی کمبریج.

مطلب را با ابراهیم گلستان شروع کردم. جا داشت که با شاهرخ مسکوب شروع کنم. از محتوای « حدیث نفس » چنین بر می آید که دو کس در زندگی حسن کامشاد نقش اساسی داشته اند؛ ابراهیم گلستان و شاهرخ مسکوب. نقش شاهرخ مسکوب که با او از کودکی تا پایان عمر رفاقت داشته، جدی تر است. اما ابراهیم گلستان در بزنگاهی تاریخی عامل رفتن حسن کامشاد به کمبریج شده و به نظر می رسد در مترجم شدن حسن کامشاد که امروز برای ما مهم است، نقش مهمتری ایفا کرده باشد.

تازه ترین اثر حسن کامشاد، نوعی خاطرات و زندگینامه یا در واقع همانگونه که عنوان کتاب می گوید حدیث نفس است. یک نوع روایت از زندگی که هیچ پیوستگی تاریخی در آن نیست. پیشگفتار می گوید زندگینامه است اما زندگینامه وار نوشته نشده و زندگینامه به روال معمول نیست، برعکس سرشار از خاطره است؛ خاطرات هم نیست زیرا شیوۀ معمول خاطره نویسی را هم رعایت نمی کند. مخلوطی است از خاطرات و شرح حال که در آن نویسنده به جد کوشیده خود را دست بیندازد و دست و پا چلفتی نشان دهد و چنان در این کار موفق شده که این امر به موضوع اصلی کتاب بدل شده است. دست انداختن صرفاً نقطۀ قوت کتاب نیست، وجه تازه ای از شخصیت مترجمی است که در آثارش نشانی از طنز و طیبت نیست مگر در سیر نابخردی که در آن باربارا تاکمن سلسلۀ مشنگ های عالم را تصویر می کند، و احتمالا کتاب بعدی او تاریخ بی خردی که به تازگی منتشر شده و من هنوز نخوانده ام.

ما در آثار کامشاد با کسی رو به رو نیستیم که اینهمه طنز در کار و زندگی اش هویدا باشد، برعکس با مترجمی سروکار داریم که می خواهد معقولات بیاموزد اما اینجا در حدیث نفس شخصیتی از خود می سازد که بکلی با آنچه از آثارش در می یابیم مغایر است. اهمیت کتاب در همین دست انداختن خویشتن است. دست انداختن خود ظرفیتی می خواهد که در همه کس نیست و هنری می طلبد که کمتر پیدا می شود. علاوه بر این اهمیت کتاب در سبک و روال تازه ای است که برای شرح حال نویسی برگزیده است. روالی که در آن نویسنده به صورت پراکنده و بدون انسجام خاطره می گوید و خواننده ضمن نوشیدن و نیوشیدن این خاطرات شیرین، پی به زندگانی نویسنده می برد.

بخش مهمی از کتاب به شاهرخ مسکوب اختصاص دارد که یکی از صادق ترین روشنفکرین ایران بود و چند سال پیش درگذشت. حسن کامشاد با شاهرخ مسکوب – هر دو اصفهانی - ابتدا در زمین فوتبال آشنا می شود. بعد در سال آخر دبیرستان با او همکلاس است. آنگاه با هم به تهران می آیند و دانشجوی دانشکده حقوق می شوند. هم اتاق و رفیق گرمابه و گلستان تا پایان عمر شاهرخ مسکوب. شاهرخ آنطور که کامشاد شرح می دهد، از همان زمان دبیرستان و انشا نویسی، موجب ارتقاء ذهنی او شده و در همه عمر هر جا کج رفته او را راست کرده است. دو حکایت از حکایت های کتاب نشانگر همین امر است. اولی در دبیرستان اتفاق می افتد. همانجا که همکلاس بودند. « مصطفی رحیمی هم در این کلاس بود. ما سه تن انشا نویسان برجسته کلاس بودیم و پس از قرائت انشای هر یک، عده ای معین از شاگردان برای افاضات یکی از ما دست می زدند و آقای معلم نیز معمولا به به و چه چه می گفت. اما در حالی که انشای آن دو اصیل و بافکر بود، نوشتۀ من اقتباس – سرقت ادبی – بود. همه را از رمان های ح. م. حمید [ حسینقلی مستعان ] و ترجمه های آبکی لامارتین و شاتوبریان و دیگر عاشق پیشگان عاریه می گرفتم که آن روزها در میان جوانان بسیار خریدار داشت.

روزی، همان اوایل سال، پس از کلاس انشا، هنگام زنگ تفریح در حیاط مدرسه، کسی از پشت دستی به شانه ام زد. برگشتم، شاهرخ بود. بی مقدمه و بی رودربایستی گفت « این مهملات چیست روی کاغذ می آوری و نشخوارهای قلابی و بی ارزش رمانتیک های فرانسوی را به خورد معلم بی خبر و شاگردان کلاس می دهی. چرا به جای اینها کتاب حسابی نمی خوانی؟

و از اینجا سبک خواندن و احتمالا نوشتن و اندیشیدن کامشاد عوض می شود و در مسیر دیگری قرار می گیرد که هرچند مایه و استعدادش وجود داشته، اما موجباتش را شاهرخ مسکوب فراهم می کند.

حکایت دیگر مربوط به زمانی است که حسن کامشاد از کمبریج برمی گردد و با وزیر دربار روابطی به هم می زند. از جانب دربار، به عنوان رئیس هیأتی از وزارت خارجه برای شرکت در اجلاس انجمن تسلیحات اخلاقی به سویس می رود. سفری که روایتش یکی از خواندنی ترین حکایات کتاب را تشکیل می دهد. در بازگشت، هنگام رانندگی خلافی از او سر می زند و گواهینامه اش را می گیرند. با دک و پز از فرنگ برگشته به دادگاه می رود اما دادگاه غلغله است و آن شخص دست و پا چلفتی درمی ماند که چه باید کرد، حیران و سرگردان در میان جمعیت می چرخد، اما قیافه از فرنگ برگشته او کار خودش را می کند. رئیس دادگاه متوجه او می شود. « با اشاره دست مرا نزد خود خواند و جویای درخواستم شد. برگ رسید اخذ گواهینامه را به او دادم. پرسید کجا کار می کنید؟ به جای اینکه بگویم بیکارم، نمی دانم چرا بی هوا گفتم دربار! رئیس دستپاچه شد، به اصرار مرا بر صندلی خود نشاند، از بی مبالاتی مأموران « نفهم » پوزش خواست و با عجله در میان انبوه پرونده ها، گواهینامه مرا پیدا کرد، دو دستی تحویلم داد و در ضمن تند تند هم نام خود را می گفت و ابراز ارادت و بندگی می کرد. از دادگاه بیرون آمدم، هم خنده ام گرفته بود هم می خواستم بگریم، گریه به حال قاضی بدبخت، گریه برای دروغی که گفتم؛ گریه به این که دیدم ماده ام چه اندازه مستعد فساد است. شب جریان دادگاه را برای شاهرخ تعریف کردم. سری تکان داد و پوزخندی زد. همین و بس. فردا سحرگاه به خانۀ ما آمد و بی درنگ گفت « من دیشب تا صبح نخوابیده ام و آمده ام تکلیفم را با تو معلوم کنم. تو اگر درباری هستی و می خواهی از اطرافیان اعلیحضرت همایونی شوی که خدا حافظ. مرا با تو دیگر کاری نیست. اگر می خواهی در جرگۀ ما باشی سرت را بینداز زیر و برو شرکت نفت سر کارت » و من سرم را انداختم زیر و رفتم سر کارم ».

نویسنده که در گرماگرم بگیر و ببندهای پس از 28 مرداد از کمند جسته و به کمبریج رفته و پنج سال بعد بازگشته، پیشرفت های کشور را پس از کودتا تصویر می کند و شرح می دهد که « اردوگاه امیرآباد زمان دانشجویی ما، با احداث بناهای جدید، به راستی به صورت کوی دانشگاه درآمده بود. فرودگاه نو بنیاد مهرآباد به تازگی گشوده شده بود. بیشتر اهالی پایتخت اینک آب لوله کشی می آشامیدند. بخش خصوصی، یک فرستندۀ تلویزیون به راه انداخته بود. درآمدهای نفتی، وام های بانک جهانی و حاتم بخشی های آمریکا چرخ از کارافتادۀ اقتصاد کشور را تا اندازه ای به گردش درآورده بود. از گردهمایی ها، راهپیمایی ها، اعتراض و اعتصاب ها دیگر اثری نبود. تکنوکرات های تحصیلکردۀ آمریکا و اروپا همه جا دیده می شدند. بگیر و ببند و فشار بر پاره ای اقشار هنوز ادامه داشت ولی جنب و جوشی امید بخش در راه پیشرفت نیز اینجا و آنجا به چشم می خورد ».

ماجراهای کتاب زیاد است و همه خواندنی و جذاب و نشان دار از متن اجتماعی و شرایط روزگار نویسنده. طبعا نمی توان در این مختصر از همۀ آنها گفت. اما این نوشته بی نقل یکی از حکایات ناتمام خواهد بود. حکایتی که گویای توهم مقامات ایرانی نسبت به انگلیس است.

یک آقای دکتر کیان نامی است که وکیل مجلس و استاد دانشگاه و در زمان روایت کامشاد، معاون نخست وزیر بوده و ضمنا باجناق دائی اوست و با هم دوست و آشنا هستند. زمانی بین آنها نقار و کدورتی پدید آمده و حتا کار به دست و گریبان کشیده، و سالهاست که روابطشان قطع شده است. اما وقتی آقای کامشاد با درجه دکتری از کمبریج برمی گردد، فرصت طلبی و زرنگی ایرانی کار خودش را می کند و آقای دکتر کیان معاون نخست وزیر رفتارش دیگر می شود.

« خبر آوردند که دکتر کیان اتوموبیل و راننده اش را دنبال من فرستاده است. قلبم فروریخت که نکند بامبولی چیده باشد. دل واپس رفتم، در اتاق عریض و طویل معاونت نخست وزیری، دکتر کیان برخلاف انتظار، دوان دوان به استقبالم شتافت، در آغوشم گرفت، روبوسی مفصلی کرد و ... درباره کمبریج و کارم در آنجا جویا شد، مرا مایۀ افتخار خانواده شمرد، و انگار نه انگار که ما قبلا کدورت و نقاری با هم داشته ایم، بسیار محبت کرد و تا بخواهید پیزر لای پالانم گذاشت و در گرماگرم چرب زبانی، ناگهان پرسید: « حسن انگلیسی ها راجع به من چه می گویند؟ » یکباره وارفتم. نمی دانم چرا دلم به حالش سوخت. استاد دانشگاه، وکیل مجلس، معاون نخست وزیر و اینهمه ساده لوحی! لحظه ای به ذهنم رسید سر به سرش بگذارم، بگویم « درباره شما خیلی حرف زدند ولی اجازه ندارم بروز دهم! » یا چیزی از این قماش. اما جرأت نکردم.

مشخصات کتاب

حدیث نفس

حسن کامشاد

تهران – نشر نی

چاپ اول 1387

مطالب مرتبط