محمد صنعتی:بیشترین انتقادات به شاملو این است که چرا سیاسی فکر می کرد(۲)

بگذریم. جز آنچه گفتید گویا عوامل دیگری هم بر روشنفکری دهۀ ۴۰ تأثیرگذار بود، از جمله اصلاحات ارضی و آنچه به عنوان انقلاب سفید مشهور شد... وقتی دهۀ ۴۰ شروع می شود چند اتفاق می افتد. یکی از آنها انقلاب سفید است و گسیل کردن سپاه دانش و بهداشت به روستاها و اصلاحات ارضی، تعاونی ها و سهم کارگران در سود کارخانه ها و رأی زنان، اینها هم برای جلب حمایت توده بود و اتفاقا در جلب نظر کشاورزان و روستائیان، حتا حزب توده موفق بود. ولی خشم زمینداران بزرگ را برانگیخت و مورد انتقاد گروهی از روشنفکران قرار گرفت.

در همان سالهای ۴۰ و ۴۱ که معادل ۱۹۶۰ میلادی است رویدادهای مهم دیگری هم در ایران و جهان داریم. ماجرای ویتنام و کوبا و جنگ های چریکی و جنگ سردی که به اوج خود رسیده است. دهۀ ۶۰ میلادی در اروپا هم دهۀ مهمی است با جنبش هیپیسم و جنبش دانشجویی مه ۶۸ و شکل گیری و هویت یابی اندیشه های پست مدرن، نوع نگاه روشنفکران اروپائی دچار تحول شده و به چالش کشیدن و نقد مدرنیته از یک سو و نگاه مثبت به فرهنگ های جوامع واپس مانده و اهمیت یافتن فرهنگ توده ها و گرایش به مذهب و تجربه های عرفانی از سوی دیگر، « بازگشت به خویشتن » و اهمیت سنت را توصیه می کند.

این نظریه هم در غرب صورت بندی و تئوریزه شده بود و پیام های تازه برای جوامع و بویژه روشنفکران جهان سوم داشت. این نیز بار دیگر از غرب می آمد، ولی با این باور که بومی جوامع پسا – استعماری است! و اتفاقا توسط گروهی از روشنفکران اغلب فرانسوی، اندیشیده شده بود که یا غیر فرانسوی بودند و یا در کشورهای جهان سوم متولد شده بودند. تأثیر تفسیر فرانسوی هایدگر را هم به این مجموعه باید اضافه کرد. به غیر از انقلاب سفید، چه رویداد دیگری از سوی حکومت بر جریانات روشنفکری ایران تأثیر گذاشته است؟ اما در ایران، رویدادی که بسیار در جریان های روشنفکری ایران موثر بوده ازدواج مجدد شاه است. فرح پهلوی هم خود و هم از طریق رئیس دفترش سید حسین نصر یا از طریق رضا قطبی از عوامل تأثیرگذار بر روشنفکری دهه ۴۰ بود. فرح و قطبی هر دو از تحصیلکردگان فرانسه بودند و جنبش هیپیسم وجنبش های آزادی بخش، سارتر و امه سزر و فرانتس فانون را هم می شناختند، همان گونه که بتدریج روشنفکران دهه چهل با آن ها آشنا شدند. بخصوص فرح علاقه خاصی هم به فرهنگ عامه و نقاشی قهوه خانه و پهلوانی زورخانه وسنت و فرهنگ ایرانی- اسلامی داشت.

به همین خاطر هم سید حسین نصر رئیس دفترش بود وضمنا بر دپارتمان فلسفه دانشگاه تهران وآموزش های احمد فردید ودیگران نظارت داشت. بنیاد فلسفه و انجمن حکمت و فلسفه و حضور داریوش شایگان هم به نفوذ وحمایت او نیاز داشت. در جائی خواندم که وقتی دکتر شریعتی مشکلاتی پیدا کرد یا حسینیه ارشاد دچار مشکل شد، این مشکلات به کمک نصر حل شد. خانم لیلی امیر ارجمند- دوست بسیار نزدیک فرح رئیس کانون پرورش فکری شد که روشنفکران زیادی را در خود جمع کرده بود. همین طور در کارگاه نمایش آربی آوانسیان و علاقه خاص به نمایش تعزیه و رو حوضی و فرهنگ پهلوانی.

احسان نراقی هم در موسسه تحقیقات اجتماعی. رادیو وتلویزیون هم در دست قطبی با همکاری جعفریان و نیکخواه دو مارکسیست پیشین. بینال های نقاشی و جشن هنر شیراز و در برابر هم قرار دادن هنر سنتی و مدرن همه دست به دست هم داده بود تا شکاف بین سنت و مدرنیته را آشکار تر کند. بویژه که هنر های آوانگارد غربی که نشان داده می شد برای توده ها کاملا بیگانه و ناخوشایند بود. دهۀ ۴۰ زمانی است که کندی هم آمده و خواهان تغییر در فضای سیاسی – اقتصادی و روشنفکری ایران است. بنابراین نه تنها انقلاب سفید شاه بلکه باید فضای باز سیاسی هم ایجاد می شد. گروهی از روشنفکران، طبعا داخل نظام بودند و یا در موسسات بینابینی و دانشگاه خدمت می کردند. ولی از نظر ایدئولوژی با روشنفکران در برابر قدرت، تفاوتشان بیشتر در پذیرش و یا عدم پذیرش شاه بود که آنهم در خلوت از میان برداشته می شد! همیشه درباره انقلاب سفید گفته شده است که آمریکایی ها سبب آن شدند یا توصیه اش کردند. در واقع از همان اول با ریشه دادن آن به سمت آمریکا نامشروع جلوه داده شد. در حالی که حالا که به صورت تاریخی نگاه می کنیم انقلاب سفید هم به حال این مملکت مفید بود. حق رأی زنان را از همانجا داریم. تردیدی نیست که ارسنجانی معتقد بود که باید ساختار ارباب و رعیتی در این مملکت تغییر کند و رابطه ارباب و رعیتی بشکند تا بعد بتوان به سمت مدرنیسم رفت. اما اینها ندیده گرفته می شود و اصلاحات ارضی صرفا به سمت آمریکا سوق داده می شود. سپاه دانش هم همینطور، در حالی که دکتر خانلری در آن نقش داشت. اصلاحات ارضی اصلا چیزی نیست که مربوط به آمریکایی ها باشد. اما می دانیم که در رویدادهای اواخر دهه بیست و ملی شدن نفت، شاه بسیار از چپها و حزب توده و شوروی می ترسید. البته همانقدر که آمریکائی ها و انگلیس ها می ترسیدند. خود این ضد کمونیست بودن، شاه را به دهه ۴۰ می آورد که دیگر حزب توده منحل شده است. اما تعدادی از اعضای این حزب تا آخر دوره پهلوی سیستم سیاسی اقتصادی شاه را هدایت می کنند. در واقع ارسنجانی، جعفریان و نیکخواه و بسیاری دیگر در طیف چپ قرار می گیرند. شاید تأثیر فرح پهلوی را هم نتوان نادیده گرفت اما ما در این دوره گروههای روشنفکری متعدد داشتیم که با جمع شدن در یک نشریه و مجله مانند جهان نو یا نگین و ... تأثیرات زیادی بر نسل جوان آن دوره گذاشتند. در این دوران چپهایی که متعلق به نیروی سوم بودند، بیشتر اجازه داشتند بنویسند و منتشر کنند. آل احمد، شاملو، اخوان ثالث، دکترساعدی و خیلی های دیگر. توده ای ها به غیر از به آذین فرارکرده یا در تبعید بودند. نیروهای ملی مذهبی هم تا حدودی اجازه فعالیت داشتند. مهندس بازرگان هر از چندگاهی زندان می رفت . البته زندان او متفاوت بود. آزاد می شد و نهضت آزادی را داشت.

مثل دیگر بخش های جبهه ملی، خلیل ملکی هم جلسا ت خانگی خود را داشت . ولی در حوزه روشنفکری مسأله این بود که چه کسی می توانست بنویسد و کتاب خود را منتشر کند. این ها بیشتر کسانی بودند که به نیروی سوم تعلق داشتند یا به آن نزدیک بودند و یا به آنها که گرایش های مذهبی و عرفانی داشتند. در این دوره ما چند گروه روشنفکری داشتیم که هر کدامشان مثل گونه ای تشکل و سازمان عمل می کردند و نشریه هایی داشتند که به منزله ارگان رسمی شان بود. مثلا آل احمد و کسانی که در اطرافش بودند ( طاهباز، شمس آل احمد، سپانلو، اسماعیل نوری علا و دیگران )؛ وثوقی با « اندشه و هنر » با همراهی آیدین آغداشلو و شمیم بهار و دیگران؛ محمود عنایت با مجله نگین، حاج سید جوادی و ارسنجانی، بازار رشت و جنگ اصفهان، آل رسول و نجفی و دیگران.

تعدادی این وسط هستند مثل غلامحسین ساعدی که در عین اینکه در کنار آل احمد قرار می گیرند ولی تمایلات چپی بیشتری دارند. به هر حال در مجموع همه در دهه ۴۰ تمایلات سوسیالیستی داشتند و هنوز هم در طیف چپ بودند اما چپی که ادعای استقلال بیشتری داشت و منتقد حزب توده بود که چرا زیر بلیت روسها هست و می خواستند جور دیگر عمل کنند. با وجود این اصل قضیه این بود که به ناگاه در دهه ۴۰ بعد از هفت هشت سال خفقان و سکوت بعد از کودتای ۲۸ مرداد، یک دفعه اجازه داده شد که روشنفکران فعالیت کنند. اینها اغلب کسانی بودند که آموزش های خود را در دهه بیست دیده بودند.

از خود ال احمد گرفته تا شاملو و بقیه. بنابراین مشرب فکری شان چپ و انقلابی و رادیکال بود. و این خودش انرژی زیادی برای خلاقیت ایجاد می کند. اما خصوصیت آن عین دهه بیست است که بشدت سیاست زده بود. الان بیشترین انتقاداتی که به شاملو می شود این است که چرا اینقدر سیاسی فکر می کرد. بیضایی و ساعدی و دیگران همه کارشان سیاسی است. این سیاسی شدن فرهنگ و ادبیات و هنر که در دهه ۴۰ می بینیم ریشه اصلی اش مربوط است به دهه بیست گرچه نظرات سارتر و کامو و امه سزر و فانون آن را تقویت می کنند.

مطالب مرتبط