محمد صنعتی: اندیشه انتقادی در ایران یعنی نقد قدرت و نقد حکومت (۰۳)

دهۀ بیست را بیشتر به عنوان دهه انفجار آزادی می شناسند. در حالی که به نظر می رسد بیشتر دهۀ انفجار هرج و مرج بود. این که در هرج و مرج، هر چیزی حتا آزادی هم جای خود را پیدا می کند بحثی نیست، اما حقیقتا صفت بارز این دهه، هرج و مرج بود. دولتها ناپایدار بودند. قدرت مرکزی بنیه ای نداشت. امنیت از تمام کشور رخت بربسته بود. بیشتر مطبوعات بر اساس بند و بست می نوشتند. سازمانهای سیاسی آدم می کشتند و به حساب حکومت می گذاشتند و جالب اینکه این کار توسط کسانی که خود را روشنفکر می پنداشتند یا مبارز راه آزادی، صورت می گرفت.

فرض کنید خسرو روزبه. این درست خلاف مباحث روشنفکری است. چون روشنفکری بنیانش بر صداقت است. بنیادش بر حقیقت است. بسیاری از روشنفکران آن دوره واقعا با حقیقت رابطه ای نداشتند. بدون اینکه بخواهم با نتیجه گیری شما مخالفت کنم، اصلا موافق نیستم که دهۀ بیست دورۀ آزادی بود. نه، بیشتر دورۀ هرج و مرج بود. البته. من گفتم روشنفکران و احزاب در دهه ۲۰ بیشترین آزادی را داشتند. ولی داشتن آزادی با درک محدودیت ها و چگونگی به کار گیری آن تفاوت بسیار دارد. این مفهوم آزادی مطلق که در عمل می شود هرج و مرج، در دهه ۴۰ یکی از آرزوهای رومانتیک بود. ما در آغاز انقلاب اسلامی روزنامه جنبش حاج سید جوادی را داریم که یکی از نویسندگان همیشگی مجله نگین ( متعلق به محمود عنایت ) بود. او هنوز در سال ۵۷ و ۵۸ ، حرف های سارتر را تکرار می کرد که آزادی مطلق است.

آزادی مطلق ممکن است در فلسفه معنا پیدا کند و در شعر بسیار زیبا و هیجان انگیز باشد، اما در امور روزمره اجتماعی همان می شود که گفتید. مگر آزادی بدون قانون امکان پذیر است؟ پس ببینیم در دهه بیست روشنفکری چه خصوصیتی داشت. در دهه بیست معنای آزادی این بود که هر کس هر کار دلش می خواهد بکند و هیچ کسی هم جلودارش نباشد. شاعرانه اش مانند پرواز پرنده در آسمان! ولی در واقع قانون گریزی و ضدیت با قانون در این دهه شد یکی از مشخصات تحزب و روشنفکری. من می خواستم همین را بگویم که در دورۀ رضاشاه روشنفکرانی مثل علی اکبر سیاسی وارد کارهای دولتی شدند و فکر می کردند که از این طریق بیشتر می توانند منشا خدمات باشند و شاید هم کاملا درست می گفتند.

یک گروه دیگری از روشنفکران هم در همان دوران حضور داشتند که قرار بود منتقد حکومت باشند. بنابراین ما هر دو نوع را داشتیم. منتها باز در دهه ۴۰ بود که آن بخش از روشنفکری که به معنای متخصص و تکنوکرات بود، مورد هجوم واقع شد. روشنفکری در دهه ۴۰ همان چیزی شد که حزب توده در دهه بیست می اندیشید. مثل اینکه تمامی مشکلات مملکت فقط زیر سر شاه بود و نه در جامعه ای که خودکامگی را می پذیرد.

حرف من در مورد سیاست زده بودن روشنفکری دهه ۴۰ این است که نقد را فقط نقد قدرت سیاسی حاکم می دانستند و رفتار توده ها را یا بی عیب و یا صرفا نشات گرفته از اولی! من در مقاله ای دربارۀ خاستگاههای خود کامگی در ایران، گفته ام که شاید باید جهت اندیشه های انتقادی در ایران را عوض کنیم. اندیشه انتقادی در ایران یعنی نقد قدرت و نقد حکومت. در حالی که روشنفکر مشروطه و قبل از آن در ضمن اینکه نقد استبداد و استعمارمی کرد، نقد جهالت عوام الناس و نقد خرافه پرستی و اسطوره اندیشی هم می کرد. از نظر من آن نوع روشنفکر و اندیشه اش بسیار متعادل تر بود از دهه ۴۰ . کار روشنفکر در پی حقیقت بودن است. روشنفکر دهه ۴۰ علی رغم خلاقیتی که در زمینه های مختلف داشت، با حقیقت رابطه صمیمانه ای نداشت. حتا شاید در میان روشنفکران کسانی را بتوان یافت که دروغ پردازی، ابزار کارشان برای بدنام کردن قدرت بود. راستی از نظر شما کار روشنفکر چیست؟ کار روشنفکرهمانطور که می گوئید در پی حقیقت بودن است و دغدغه ذهنی اش تغییر. او هنجارها و بدیهیات را ساخت شکنی می کند تا به حقیقت برسد. یعنی به واقعیتی دیگر. یعنی تغییر ولی نه به سمت عقب، بلکه تغییر برای پیشرفت. برای اطلاع انسان در جهان. این معنایی است که ما از روشنفکری مدرن داریم. به همین جهت روشنفکر یعنی کسی که مدرن است و می خواهد جامعه خودش را از مرحله قرون وسطایی به مرحله مدرن برساند. بنابراین روشنفکر کسی است که کشف می کند، خلق و ابداع می کند وبا گفتمان انتقادی به جهان نگاه می کند. ما در دوره رضاشاهی هم نیما را داریم، هم هدایت و جمال زاده و بسیاری کسان دیگر را.

همه آمده اند و راه جدیدی به وجود آورده اند. دارند ساختارهای مدرنیته را در جامعه پیاده می کنند. مثلا می گویند ما در کنار شهرداری باید کنسرواتوار موسیقی هم داشته باشیم. در کنار دارائی، فرهنگستان هم لازم داریم. اگر خودمان بلد نیستیم باید کسی را از جای دیگری بیاوریم درست کند، ولی باید درست شود. اینها هم توسط افرادی به وجود آمد که قصدشان تغییر بود. بنابراین شیوه های تازه در هنر و ادبیات به وجود می آورند. من به جامعه ای می گویم خلاق که بتواند این شیوه های تازه را به وجود آورد. ما در آغازمشروطه و دوره رضاشاه اینها را داریم اما وقتی که جامعه ای سیاست زده شد آن وقت سیاست زدگی ما را وارد نوعی سطحی نگری و شعارپردازی و ریا می کند. اشاره شما به دهه بیست و ریشه داشتن رفتار روشنفکران دهه ۴۰ در آن مرا به این یادآوری وا می دارد که در دهه ۴۰ در واقع حزبی وجود نداشت ولی در دهه بیست چند حزب شکل گرفته بود. آیا از این نظر شباهتی بین این دو دهه وجود دارد؟ احزاب با تکیه بر اندیشه سیاسی عمل می کنند، اما در دهه بیست احزاب، بیشتر برای رسیدن به قدرت عمل می کردند. و چون نوع تفکرشان، تفکر پوپولیستی قانون گریز بود، به اینجا منجر می شد که تعدادی عوام الناس را دور خود جمع کنند و لات و لوت های محل را به خدمت بگیرند که در ایران بسیار سابقه داشت. حاکمان یا خود بزن بهادر بودند و یا لات و لوت های شهر را برای سرکوب به خدمت می گرفتند. هانری کربن در کتاب « آئین جوانمردی» توضیح می دهد که در واقع اهل فتوت و عیاران بازوی نظامی خانقاه ها بودند، یا در واقع ائتلاف عرفان باخشونت و سرکوب.

عجیب است که عرفان در این سرزمین آرامش را توصیه می کرد اما خشونت در آستین داشته! حتی اگر اسمش عیاری و جوانمردی باشد. گویا مولوی همواره شمس را از لات و لوت ها بر حذر می داشت ولی شمس بالاخره در یکی از این در گیری ها و قمه کشی ها کشته می شود. این سنت همینطور ادامه یافته. در دهه ۲۰ می بینیم که هم حکومت، از این لوطی ها استفاده می کند، هم سازمانها واحزاب! شما احزاب را بگذارید به جای خانقاه ها و طریقت ها وفرقه ها. وقتی سازمانها افرادی را مأمور می کردند که یک آدمی را بکشند به دلیل آنکه او را نقد می کند، یا برخلاف نظریات او چیزی را تبلیغ می کند، خب همان است که در قلعه الموت با حشاشین تجربه شده بود. انگار در دهه بیست سنت و مدرن این گونه با هم آشتی کرده بودند.

مانند موشک های پیشرفته در دست طالبان. کشته شدن محمد مسعود در این دهه از این قبیل بود. هم درباریان و شاه این گونه فرا قانون بودند و هم احزاب سیاسی و تشکل های مذهبی مخالف آن. همه اهل ترور بودند. کسانی که قانون را به دست خودشان می گیرند و به خودشان حق می دهند که اجرایش کنند. جنبه ای از سیاست زدگی که گفتم همین بود و نه تحزب به معنی واقعی اش. در چهار چوب دموکراسی پارلمانی. در دهه بیست به دلیل ضعف سلطنت و قانونمندی نظام شاید برخی احزاب و گروه ها دیکتاتورتر از حاکم شده بودند. از دهه بیست تا دهه ۴۰ آنچه که تبلیغ شد برای ما که در دهه بیست متولد شده بودیم، این بود که آزادی مطلق است و هر چه ما فکر می کنیم و باور داریم عین حق است و باید به زور هم شده اجرا شود. این نوع آزادی که در آن زمان پذیرفته بودند در واقع – همانطور که شما می گویید – عین هرج و مرج است.

دهه ۲۰ با آزادی احزاب ودهه ۴۰ بدون حزب از این نظر وبا آنچه بعد اتفاق می افتد خیلی شباهت دارد. دهه ۲۰ دهه ای بود که روشنفکران دهه ۴۰ در آن پرورش پیدا کرده یا تازه متولد شده بودند و نوعی سیاست زدگی در هر چیزی بینان فکری اینها شده بود. وقتی به دهه ۴۰ رسیدیم دیگر هیچ فرد دانشگاهی را به روشنفکری نمی پذیرفتیم. مگر امیر حسین آریان پور را. خیال می کنم روشنفکری دهه ۴۰ را باید دست کم به دو دسته تقسیم کرد. یک گروه همان ها هستند که می فرمایید در چپ دهه ۲۰ ریشه داشت و به سمت قدرت خیز برداشته بود. گروه دیگری هم بودند که شبیه روشنفکران دوره رضاشاه در کنار قدرت بودند و با حکومت کار می کردند و مدرنیسم را پیش می بردند. هر چند این گروه غلبه و نفوذی نداشت. چرا آنها را روشنفکر می خوانیم و اینها را از دایره می رانیم؟ مشکل قضیه از آنجا بود که در دهه ۴۰ روشنفکری شد روشنفکری صرفا سیاسی، در مقابل استبداد و استعمار آنگونه که سارتر پیشنهاد می کرد. بنابراین روشنفکری ما روشنفکری وارداتی از فرانسه بود و روشنفکری چپ ما هم صادرات همسایه شمالی، یعنی از روسیه وارد شده بود. در دهه ۴۰ علاوه بر اینکه ما روشنفکران متفاوتی داریم، روشنفکری ما چند بخش هم دارد که یک بخش آن دارد کارهای روشنفکرانه انجام می دهد و به دنبال حقیقت است. حقیقت علمی. یک گروه دیگر روشنفکرانی هستند متخصص و نخبه که در بدنه دولت اند و دارند کار می کنند. اینها را نمی شود انکار کرد. ولی در دهه چهل آل احمد با مقداری سوتفاهم نظریه گرامشی روشنفکر سنتی را در کنار و همزمان با روشنفکر مدرن قرار می داد ولی روشنفکر کارمند دولت را خیانتکار تلقی می کرد. خب اگر روشنفکری دغدغه اش این باشد که جامعه را به سمت پیشرفت ببرد و طرفدار حقیقت هم باشد حتا اگر افلاک را به لرزه درآورد؛ آن وقت ما باید در یک چیزی شک کنیم و آن این است که ما نمی توانیم کسانی را که در دهه ۴۰ بودند و هنوز هم روشنفکر شناخته می شوند، روشنفکر بنامیم. اینها در واقع دچار نوعی تعصب ایدئولوژیک شدند که باز در دهه ۲۰ ریشه داشت. وقتی روشنفکر را کسی بدانیم که نقد قدرت می کند و قدرت را فقط قدرت سیاسی – اقتصادی بشناسیم، همین مشکل پیدا می شود. در این صورت هر کسی که دارد در کنار قدرت برای پیشبرد امور کار می کند دیگر روشنفکر شناخته نمی شود. این داستان امروزه وارونه شده هر کس در حکومت است روشنفکر وفرهیخته واقعی به حساب می آید و هر کس منتقد دولت است بیگانه وکور باطن!.

مطالب مرتبط