مفهوم بازگشت به خویشتن بازگشت به کمون اولیه است (۰۴)

بخش مشهور روشنفکری دهه ۴۰ گرفتار مبارزه با غرب زدگی و درد بی خویشتنی است. چه کسانی بیشتر داعیه دار مبارزه با غرب زدگی بودند؟

مفهوم غرب زدگی را فردید آورد و راجع به آن صحبت کرد. در غرب زدگی فردید تمام ابعاد مذهبی و عرفانی وجود دارد. فردید عملا تاریخ را برای ما انکار می کند و تاریخ او تاریخ پیامبران و تاریخ تحقق اسما است. غرب زدگی از فردید به آل احمد می رسد. آل احمد ماشینیسم را با مدرنیسم اشتباه می گیرد و مدرنیسم را با استعمار و امپریالیسم. فکر می کند اگر ما برویم در کویر، قنات ها را لاروبی کنیم، دیگر به آبیاری قطره ای نیازی نخواهیم داشت. این تفکر کویر زده و سنتی، وارد تفکر چپ می شود و مفهوم بازگشت به خویشتن که انگار بازگشت به کمون اولیه است و به تعبیری بازگشت به رحم و به ناف هم بود. آل احمد و داریوش شایگان و احسان نراقی و مهمتر از همه سید حسین نصر و دکتر شریعتی و تعدادی دیگر می آیند و این مفهوم را گسترش می دهند. معمولا در کتابهایی که راجع به روشنفکران ایران نوشته شده، حتی - و یا بیشتر - در خارج از ایران، از کنار روشنفکران دانشگاهی و بدنه حکومت رد شده اند و فقط روشنفکران را کسانی دیده اند که نقد قدرت می کردند. مشکلی که من با این کتابها دارم این است که بیشتر به همین ها می پردازند. انگار دهه ۴۰ کس دیگری ندارد. مثلا فریدون آدمیت که پدر تاریخ نگاری ایران است ودکتر صدیقی، یا دکتر خانلری و درخشش اصلا روشنفکر به حساب نمی آیند. همچنین کسانی که در آن زمان رشته های جدیدی به وجود آوردند مثل پورداوود و مهرداد بهار. پس ما باید در برداشت های خود از روشنفکری دهه ۴۰ تجدید نظر کنیم؟ بله بحث ما همین است. در کتابهایی که در این اواخر نوشته شده در هیچ جایش مثلا نامی از غلامحسین صدیقی ودکتر صناعی وآن همه استادان برجسته دانشگاه در زمینه های مختلف نیست! برای دهه چهل روشنفکر انگار فقط کسی است در حوزه ادبیات و یا مذهب سیاسی که نقد قدرت کند. انگار آنهمه اساتید دانشکده حقوق روشنفکر نبودند. فقط همان پنج شش نفر و لاغیر. اگر روشنفکرانی از نوع آل احمد تحت تأثیر سارتر بودند، روشنفکران دینی که نبودند؟ چرا. نه تنها آل احمد، بلکه دکتر شریعتی هم بسیار تحت تأثیر سارتر و روشنفکری دهه ۶۰ فرانسه قرار داشت. علاوه بر این جنبش هیپیسم هم که نگاه به شرق داشت در همین دهه اتفاق افتاد. هیپی ها از غرب راه می افتادند و از راه ترکیه به ایران می آمدند و مسیر خود را تا تبت ادامه می دادند. تمام این جنبش، جنبش بعد از جنگ بود که به غرب مدرن اعتراض داشت. قبلا اشاره کردم که هیپی ها در مقابل آن غرب زدگی ایرانی ما به نظر شرق زده می رسیدند. وقتی بر می گشتند بودایی می شدند. لباس نارنجی رنگ می پوشیدند، سرشان را تیغ می انداختند، و در خیابان های لندن و پاریس طبل می زدند. تقریباهمان چیزهائی را می گفتند که در کتاب « آسیا در برابر غرب» شایگان می خوانیم. سرچشمۀ این سنت گرائی و بازگشت به خویشتن در کجا بود؟

اگر بخواهیم ببینیم داستان سنتی شدن روشنفکران ما از کجا سرچشمه می گیرد یکی این است که هیچ وقت روشنفکران ما حتا در دهه بیست به صورت غالب از عرفان جدا نشدند. همیشه تفکر عرفانی در کنار تفکر مدرن، حتا در کنار مارکسیسم شان وجود داشته است. احسان طبری در همان سخنرانی کانون نویسندگان، ضمن اینکه به بوف کور حمله می کند از عرفان حمایت می کند. زرین کوب دو قرن سکوت هم بعدها به عرفان روی آورد. دهه ۶۰ دهه ای است که تعدادی از روشنفکران فرانسوی جزیی از جنبش ضد استعماری هستند. سارتر و فانون و دیگران. بازگشت به خویشتن به جای اینکه معنایش این باشد که ما باید یک هویت مستقل از خودمان داشته باشیم، تبدیل شد به بازگشت به گذشته،انگار که یک هویت ایستا و تغییر ناپذیرداریم .و اگر تغییری در آن پدید آید از خود بیگانه می شویم!

یکی از مفاهیم غلط دهۀ ۴۰ این است که خیال می کنند هویت ایرانی آنگونه هویتی است که دو هزار سال پیش بوده و قرار نیست تغییر کند.انگار که اگر با فرهنگ های دیگراختلاط پیدا کند دیگر پاک و ناب نیست، آلوده شده! یک حال و هوائی از پاکدینی و پاک نژادی در این اندیشه هست. یک بیگانه ستیزی ناب. به این می گویم یک هویت گیاهی یا ایستا. به همین جهت است که داریوش شایگان پس ازکلی تغییرات در باورهایش در کتاب افسون زدگی جدید انگار تعجب می کند که هویت ها چهل تکه شده است. در حالی که هویت مدرن اساسا هویتی پویا وانعطاف پذیرست و نه ایستا و ناب. به غیر از جنبش هیپیسم، جنبش های دیگری هم هستند که بر بازگشت به خویشتن ما تاثیر گذاشته باشند؟ علاوه بر جنبش هیپیسم، جنبش دانشجویی هم در همان دهه ۶۰ میلادی پدید آمد. یکی از نویسندگان که راجع به پست مدرن ها می نویسد، می گوید روشنفکری فرانسه، روشنفکری مهاجر است و با جنبش های رهایی بخش جهان سومی در ارتباط بوده است. مثل سارتر، دریدا و بسیاری دیگر. اندیشمندان پسا ساختارگرا و پست مدرن یا در مراکش و الجزیره به دنیا آمده اند و در کشورهای جهان سومی بزرگ شده اند یا مثل سارتر خیلی به این جنبش ها نزدیک بوده اند. در واقع بعد از جنگ جهانی دوم، روشنفکرغرب علاوه بر احساس گناه نسبت به یهودیان، یک احساس گناه هم نسبت به کشورهای استعمار زده و جهان سومی داشت که گاه به یک واکنش جبرانی افراطی رسیده . این روشنفکران کسانی بودند که خودشان اغلب در کشورها ی شمال آفریقا بزرگ شده بودند یا از کشورهای شرق اروپا آمده بودند.

به هر حال با تاثیر پذیری از نیچه و هایدگر که اتفاقا مترجم فرانسوی آن هم کربن بود گاه در مقابل مدرنیته قرارمی گرفتند. از این که نباید این برخورد تحقیر کننده استعماری را با فرهنگ های دیگر داشته باشند و آنها را وحشی بدانند رسید به آنجا که ابتدائی ترین فرهنگ های قبیله را هم ستایش کنند. و به جای اینکه فکر کنند کدام یک از این فرهنگ ها امروز و در این شرایط به درد می خورند و کارآیی دارند. ناگهان کاسه داغ تر از آش شدند. بازگشت به خویشتنی که توصیه می شد برای هیپی فرانسوی به چه معنا بود؟ بازگشت به پیش از مدرنیته، و برای ما؟ بازگشت به آنچه توده ها می پسندند و می پذیرند.

البته با همه تاثیری که فرهنگ توده در خود کشورهای غربی داشته ولی چهارچوب های مدرن و دموکراسی خود را حفظ کرده اند. موج پست مدرن هم به دستاورد های عظیمی نرسید. ولی برای ما که از نیمه راه بازگشتیم چه شد؟ آن پوپولیسمی که به آن اشاره می کنم از این گونه است و از این دوره نشأت می گیرد. به این جهت یک بار دیگر روشنفکری ما در دهه ۴۰ ، به اصطلاح اندیشه های وارداتی را می گیرد. بازگشت به خویشتن بازگشتی نیست که از درون سنت ما به وجود آمده باشد. بازهم یک اندیشه غربی بود که به ما می گفت به سنت و گذشته خود برگرد. این را با دینداری و بی دینی اشتباه نگیرید. مگر سردمداران مدرنیته کانت و دکارت و دیگران، لزوما بی دین بودند؟ این اندیشه غربی چگونه به ما رسید؟ به چند مسیرش اشاره کردم. در دهۀ بیست هم یک فیلسوف شرق شناس فرانسوی به ایران می آید به اسم هانری کوربن، و یک ایران شناس سیاسی هم از انگلیس به ایران می آید به اسم میس لمبتون که می دانید با سرویس های اطلاعاتی همکاری داشت و محقق برجسته ای بود ومطالعه داشت روی فرهنگ توده های ایران و استاد بود در دانشکده ادبیات. هانری کوربن هم کارهای خیلی ارزنده ای کرد. عرفای مشهور ما توسط هانری کوربن کشف شدند. تجدید حیات عرفان توسط هانری کوربن صورت گرفته است، همانگونه که شناخت شعرا و ادبیات کلاسیک خود را هم مدیون اروپائی ها هستیم.

هانری کوربن ضمنا مترجم آثار هایدگر به فرانسه است و خودش تعلق خاطر دارد به یک فرقه مسیحی عرفانی جنوب فرانسه و کسی است که به ما می گوید آنجا که هایدگر متوقف می شود سهروردی شروع می شود. این حرف برای روشنفکر دهه ۴۰ ما بسیار جذاب است. هانری کربن با پژوهش های گسترده و عمیق خود در عرفان ایرانی توانست تعداد زیادی از روشنفکران ایران در دهه ۳۰ و ۴۰ را گرد خود جمع کند. اگر شما اولین کتابها ومقدمه های کربن به تحقیقات مشترک وی را نگاه کنید می بینید توسط همین افراد ترجمه و یا کار شده است. حلقه ای از اساتید و دانش پژوهان گرد او بودند .

از فردید تا محمد معین، آشتیانی، سید حسین نصر، داریوش شایگان، احسان نراقی، و غیره. سید حسین نصر ملاقات او را با علامه طباطبائی ترتیب داد. اغلب این ها برای تحصیل به فرانسه و آلمان رفتند یا رفته بودند. مثل شایگان، شریعتی. به هر حال فرهنگ دهه ۴۰ ما از تفسیرهای عرفانی سرشار است. تفسیر عرفانی هایدگر هم مربوط به این دوران است. وآنچه هم به روشنفکری دینی مشهور شده. به نقش فرح پهلوی – قطبی – نصر هم که اشاره شد. و این در پروسه بازگشت به خویشتن ما تأثیر زیاد داشت، فرح پهلوی و تشکیلات او با ایجاد کانون پرورش فکری و انجمن فلسفه و ... تعداد زیادی از روشنفکران را جمع کرد. سید حسین نصر که رئیس دفتر فرح بود، از این موج بسیار حمایت کرد. به این ترتیب است که اینها بیشتر روشنفکرانی هستند که در دانشگاه تهران و دانشکده ادبیات و حقوق مستقر می شوند. می دانیم که سید حسین نصر با فرح از نزدیک کار می کرد و نصر هم با فردید در یک محل کار می کردند. آل احمد اگرچه مرتب به استادان دانشگاهی حمله می کرد اما می دانیم که تحت تأثیر فردید و محمود هومن بود. آن بخش از روشنفکری که گفتید خلاق بود و اغلب مجلات ادبی - فرهنگی را اداره می کرد، و در بدنه حکومت نبود، مایه های فکری خود را از همین ها می گرفت. احسان نراقی با جایگاه خاصش در جامعه شناسی و موسسه تحقیقات اجتماعی کتاب « در غربت غرب » را نوشت و به سهم خود با غرب زدگی مبارزه کرد. « آئین جوانمردی » کوربن هم درست است که به اهل فتوت می پردازد، اما نوعی بازگشت به خویشتن را تشویق می کند. و در عرصۀ سینما و هنرهای دیگر؟ بله، می دانیم که توجه به قهوه خانه ها هم در این دوره، به وسیله فرح پهلوی شروع شد. جوانان دهۀ ۴۰ به قهوه خانه های جنوب شهر گسیل شدند. در سینما هم کیمیایی با فیلم قیصر از راه رسید. و علی حاتمی با کار های مشابه. حتا بیضایی با پهلوان اکبر می میرد و اسطوره پردازی ها. همه ظاهرا در برابر قدرت ولی به گونه ای همه انگار به باز سازی گذشته می پردازند ولی نه برای نقد و ساخت شکنی آن بلکه برای ستایش آن با نوستالژی عجیبی! این تصویر اسطوره ای که از لوطی های محل داده می شود، با ستایش زورخانه و اهالی آن و علاقه فرح به فرهنگ قهوه خانه همراه می شود، مثل نوشتن نمایشنامه هایی از نوع نمایشنامه های خلج. اینها همه چیز را اسطوره ای و آرمانی کردند. اشتباه نکنید من به خیلی از این کارهای خلاق آن دوره علاقه دارم ولی در یک تحلیل فرهنگی انباشته شدن همه این ها در یکی دو دهه پیش از انقلاب تامل بر انگیز است. هدایت می گفت که فرهنگ توده ها را باید مطالعه کرد و این یکی از وظایف انسان شناسی و مطالعات فرهنگی است اما کدام آنتروپولوژیست مدرن وقتی به درون فرهنگ های ابتدائی و یا پیشامدرن رفت، خواهد گفت که ما باید شیوه زندگی این مردمان را سرمشق قرار دهیم و طبق آئین های آنها زندگی کنیم؟ برای او ممکن است تمامی ابعاد این فرهنگ ها جذاب، هیجان انگیز و یا حتی مسحور کننده باشد ولی نه برای زندگی معاصر. مطالعه می کند تا مسیر رشد فرهنگ را ببیند. وظیفه ما هم هست که قهوه خانه ها و نقاشی قهوه خانه ها را ببینیم، مطالعه کنیم حتی ازگوشه های آنها برای خلق اثری نو ودر خور زمانه استفاده کنیم.

اما اینکه قیصر قهرمان و نمادی از انسانیت امروزین بشود زندگی در گذشته است. قیصر ممکن است به لحاظ تکنیک در سینمای ایران یک نقطه عطف باشد. اما برای من بعد فرهنگی اش مهم است که این کار در او و علی حاتمی به صورت یک جریان در می آید و خشونت را مقدس می کند. این اسطوره سازی ها تیغ دو لبه اند، نه تنها در سینما بلکه حتا توسط دکتر شریعتی در عرصه دین و فرهنگ. آنها برای اینکه بتوانند به توده نزدیک بشوند با ساختن اسطوره، همان تفکر توده ای را که اسطوره اندیشی است در پیش می گیرند. بعد کم کم اسطوره می شود حقیقت.

نوع تفکر آل احمد هم همین بود. او نیز از غربزدگی یک اسطوره ساخت. می بینیم که نزدیک شدن این نوع روشنفکری به تفکر توده ها بسیار زیاد می شود. به همین جهت من اصلا موافق این نیستم که مردم صدای روشنفکری ایران را نشیندند. برعکس، روشنفکران ایران در دهه چهل و پنجاه بسیار تأثیر گذار بودند. روشنفکری ما همان چیزی را که می خواست به دست آورد؛ بازگشت به خویشتن و سنت، مبارزه با مدرنیسم و آنچه غرب زدگی می گفتند. تفکر چپ آنجایی که در گیر گفتمان قدرت شد، مبارزه اش تنها با قدرت بود. پس اگرقدرت اهدافش مدرنیزاسیون یا مدرنیته بود باید با آن مخالفت می کرد. اگر چنین است چرا روشنفکری در بحبوحۀ انقلاب تبدیل به ناسزایی شد که نثار این و آن می کردند؟ پس چه اتفاق افتاد که روشنفکرانی که پایه گذار همین تفکر بودند وقتی توده ها به قدرت رسیدند آنها را از خود طرد کردند؟ خود روشنفکر دهه ۴۰ این کار را کرد. سرآغازش « در خدمت و خیانت روشنفکران » آل احمد بود. آل احمد روشنفکران را به دو دسته تقسیم کرد. خائنین آنهایی بودند که در کارهای اجرایی بودند و مدیر بودند و دانشگاهی بودند و غیره. به نظر او صرف نظر از فردید و چند تن دیگر بقیه همه خائن بودند. یعنی کلیه کسانی که ممکن بود مدرن باشند خائن شدند و روشنفکر فقط شد روشنفکر بازگشت. آل احمد کتاب گرامشی را با قرائت خاص خودش وارد کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران کرد. بعد از انقلاب روشنفکرانی مثل آل احمد نبودند که نفی شدند، بلکه اگر روشنفکری واژه ناسزایی شد به روشنفکر مدرن اطلاق شد. به روشنفکر به اصطلاح غرب زده که تمامی متخصصان را هم در بر می گرفت. ببینید که بعد از انقلاب چگونه به اعتمادی که مردم به پزشکان داشتند آسیب زده شد. وگرنه آل احمد و فردید و شریعتی، همواره ستایش شده اند.

مطالب مرتبط