محمد صنعتی: روشنفکری نوین ما از دهۀ ۷۰ شروع می شود (5)

یک بخش از روشنفکری دهۀ ۴۰، بخش جریان چریکی آن است که از ابتدا هم دعوی دمکراسی نداشت. این بخش در واقع خیلی در کار خود موفق بود زیرا به نظر می رسد همان چیزی را ناخودآگاه اراده می کرد که بعدها به وقوع پیوست.

بخش چریکی با روشنفکری از آغاز چندان موافقتی نداشت و در اندیشه آنها همه چیز برای توده ها بود و پاپولیسمی نخبه گریزدر پایۀ اندیشه سیاسی آنها قرار داشت. این نگرش به آن جا رسید که بیژن جزنی حکم کرد کتابها را ببندید و تفنگ ها را بردارید! حزب توده با همه انتقاد هائی که به آن وارد است، لا اقل مردم را کتاب خوان کرده بود. ولی جریان چریکی بخصوص جریان جزنی با بستن کتابها راه نجات را در خشونت و جنگ می دید. در دهۀ چهل و پنجاه، تفنگ چریک و چاقوی قیصر با هم تلفیق و هر دو قهرمان شدند. شعر شوکران شاملو و سووشون دانشورو ماهی سیاه کوچولوی صمد و پیروزی خون برشمشیر شریعتی هم به آن دامن زد. نوعی قهرمان پرستی خونبار, میل به کشتن و کشته شدن و دردل تاریخ ماندن، در دهۀ ۴۰ اسطوره اندیشی سیاسی را جایگزین اندیشه سیاسی کرد. دراندیشۀ روشنفکران مشروطیت و دورۀ رضاشاه این گونه ترویج اسطوره پردازی نداریم. آنها نوع کارشان در جهت اسطوره زدایی از فرهنگ توده بود. در دهۀ ۴۰ همه چیز مجددا اسطوره ای می شود. انگارهمه شروع می کنند به اسطوره ساختن و اسطوره ای اندیشیدن که هم بازگشت به گذشته و پیشامدرنیته بود و هم نزدیک شدن به زبان و اندیشه توده وار که هدف پاپولیسم آن دوره بود. آیا روشنفکر باید برای نفوذ در توده ها و ترغیب آنها دنباله رو آن ها شود؟ روشنفکری پوپولیستی بعد از ۱۹۳۰ این گونه شده . برای رسیدن به قدرت سیاسی و اقتصادی، به قدرت توده ها نیاز دارند و در عوض می توان به توده ها رشوه داد. نه تنها رفتار ها و فرهنگ توده نقد نمی شود بلکه توده ها تقدس پیدا می کنند. چون برای رسیدن به قدرت و ماندن در قدرت می توان روی توده ها حسا ب کرد! می بینیم که برای آنها هدف وسیله را توجیه می کرد. این تصویری که شما می دهید معنی اش این است که روشنفکری پیش از انقلاب ما ماندن درنوعی زندگی پیشا مدرن را تشویق می کرد، و در ساختار قدرتی هم که می خواست ایجاد کند موفق شد. اگر این تصویر درست باشد پس روشنفکری دهۀ ۴۰ با روشنفکری مدرن در تضاد است. اما، بعد از انقلاب ما شروع کردیم به دوباره نگاه کردن به خود و ارزیابی دوباره آنچه از دهه ۴۰ به ما رسیده بود. کسانی هم آمدند که خود را روشنفکران دینی خواندند. می خواهم بپرسم آیا ما کم کم داریم صاحب یک روشنفکری می شویم یا همچنان ... من این اصطلاح روشنفکر دینی را نمی فهممم. این تفکیک از زمان انقلاب فرهنگی و توسط دکتر سروش شروع شد به هر حال آمدند به هر روشنفکرسکولار، اتهام غیر دینی زدند. در حالی که ممکن بود واقعا مذهبی باشد ، همانگونه که کانت در ضمن مذهبی بودن یکی از نظریه پردازان مدرنیته و روشنگری بود، اما مذهب را در امورسیاسی روزمره دخالت نمی داد. بنابراین اگر کسی به عنوان روشنفکر مدرن یا سکولار معرفی می شود معنایش این نیست که لامذهب است. این کاری بود که ابتدا کردند واین افسانه یا سوء تفاهم به مثابه حقیقت پذیرفته شد، در ضمن این که باب مذهب فروشی هم باز شد، نه تنها بین توده ها بلکه بین نخبگان و اندیشه ورزان! که البته تیغ دو لبه ای بود که به اعتبارخود مذ هب، در دراز مدت، آسیب بسیار می زد. با گسترش این سوء تفاهم بود که روشنفکر مدرن تبدیل شد به یک فحش. به نوعی تکفیر، بدون اینکه حقیقت داشته باشد. وگرنه اگر روشنفکران به اصطلاح دینی بتوانند بر طبق موازین صحیح، منطقی، واقع بینانه و روز آمد، به حل مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی در زمینه یک جامعه مدنی بپردازند، در راستای مدرنیته قدم بر داشته اند. پس تفکیک روشنفکر به دینی و غیر دینی ضرورت ندارد. مسئله این است که بسیاری از روشنفکران دینی در چند سال اخیر خود به غیر واقعی بودن این تفکیک آگاه شده اند و شاید بیش از همه خود ِ واضع این اصطلاح؛ دکتر سروش که در سخنرانی های اخیرش می بینیم که از مواضع و باورهای پیشین خود عدول کرده. مواضعی که هزینه های اجتماعی ، اقتصادی، مدنی و فرهنگی بسیار زیادی برای مردم داشته است. یک تغییر ۱۸۰ درجه ای در نگرش اومی بینیم که از تغییرات داریوش شایگان بسیار بیشتر و شگفت انگیز تراست. البته که انسان از تجربه بسیار می آموزد. ولی روشنفکر کسی است که بتواند مسائل را روشن تر ببیند. وگر نه حکایت آن ترانه مشهور بیتل ها برای جنگ ویتنام می شود که ترجمه اش به مضمون یکی دو خط آن این بود که « چند نفر باید کشته شوند که بفهمیم جنگ است؟... ». آنچه در ابتدا رخ داد همین بود. هنوز هم دارند این کار را می کنند و روشنفکران شده اند روشنفکران خودی و غیر خودی.. این تحریف مفاهیم است. و نه ارائه مفاهیم تازه. نکتۀ دیگر اینکه اغلب فکر کنند روشنفکران نقشی در انقلاب نداشتند که درست نیست، خیلی نقش داشتند. جریان دهه ۴۰ را که ما نمی توانیم از جریان دهه ۵۰ جدا کنیم. می بینیم که روشنفکری دهه ۴۰ و ۵۰ با روشنفکری دهه ۶۰ و ۷۰ چه ارتباط تنگاتنگی دارد. اما این روشنفکری دینی موفق می شود در دهه ۶۰ روشنفکر متفاوت با خودش را که ممکن بود مذهبی هم باشد، کنار بزند و ظاهرا گسستی در سیر تحول روشنفکری پیدا می شود.اما همانطور که قبلا گفتم این روشنفکری دینی از دهه ۲۰ همراه شاخه اصلی روشنفکری ادامه داشته ، ولی به نظر می رسد که تجربه ۳۰ سال اخیر و این که در چند سال اخیرخود را کنار زده می بینند، ناگزیر از تغییر در نگرش خود شدند و کم کم در کنار روشنفکران مدرن قرار می گیرند. با وجود این ما داریم دارای یک روشنفکری می شویم؟ به نظر می رسد که روشنفکری نوین ما، در واقع، از دهۀ ۷۰ شروع می شود. اول این که جنگ تمام شده و برای ترمیم ویرانی ها و آسیب های جنگ دوره سازندگی شروع می شود. و برای سازندگی در جهان امروز ، ناگزیر و چه بخواهی و چه نخواهی باید منطقی، عمل گرا و واقع بین باشی. با مدیران و تولید کنندگان خارج و داخل بدون آموختن قوانین مدرن بازیهای اقتصادی و سیاسی نمی توانی تعامل داشته باشی. مدیران و کارگزاران دولتی سفرهایشان شروع می شود. خود این تعامل ها و سفرها مانند آن چه در دوران قاجار اتفاق افتاد، با همۀ تفاوت ها یش بر جهان بینی مدیران تازه اثر می گذارد که بعدا تحت تاثیر رویداد های دیگر ریشه های اصلاح طلبی را به وجود می آورد. یادمان باشد که جریان های روشنفکری پیش از مشروطیت هم پس از جنگهای ایران و روس شروع می شود. دوم این که همواره پس از هر جنگی در قرون اخیر روشنفکران علاوه بر بر رسی علل آن، به بر رسی کم و کاستی ها می پردازند. نیش انتقاد تندتر می شود و انتقاد از خود هم ناگزیر. بنابر این در دهۀ ۷۰ تعدادی به بررسی علل عقب ماندگی ایران می پردازند. شکل پیشرفته تر آنچه در پیش از مشروطه رخ داده یود. برخی روشنفکران کنار زده شده نیز، که بازنشسته و یا پاک سازی شده بودند و عملا کار موظفی نداشتند، همراه با بعضی روشنفکران دانشگاهی و بخصوص عده ای روشنفکر جوان تر که به زبان انگلیسی، آلمانی و فرانسه در ایران و یا در خارج مسلط شده بودند، شروع کردند به ترجمه و ما در دهۀ ۷۰ یک نهضت ترجمه پیدا کردیم. به یاد بیاورید نهضت ترجمه در زمان مآمون عباسی از یونانی به عربی و پیدایش آن دوران درخشان اعتلای علم در جهان اسلام را، و نهضت ترجمه از یونانی به لاتینی پیش از رونسانس را در غرب. در دهۀ ۷۰ ایران نیز، بی سر و صدا، بدون فرمانی رسمی و یا سازمان دهی مشخصی، ترجمۀ متون کلیدی و اصلی رونسانس، روشنگری و مدرنیته و پسا – مدرنیته شروع شد. تمام آثار و کتب اصلی مدرنیته که پیش از آن به فارسی ترجمه شده بودند شاید یک صدم نوشته های اصلی هم نبودند، ولی حالا بسیاری از آنها ترجمه شده اند. در دهه ۴۰ اولا تسلط روشنفکران به زبان های غربی بسیار کمتر از دو دهه اخیر بود و فقط چند رساله از افلاطون و ارسطو، تعدادی از کتابهای روسو، ترجمه بسیار دشواری از کانت و چند اثر از نیچه و راسل و سارترو کامو و تعداد معدودی از فلاسفۀ دیگر ترجمه شده بود. ولی عمدۀ متون اصلی برای ما ناشناخته بود. حتا از هایدگری که اینقدر برایش تبلیغ می کردند کتابی ترجمه نشده بود. حالا می توانید در هر کتابفروشی چندین قفسه ترجمه فلسفه یونان باستان و متون مدرن از فلسفه گرفنه تا رشته های گوناگون علوم انسانی و علوم تجربی روز آمد پیدا کنید. این ترجمه ها زبان فارسی غیر علمی را نیز بسیار غنی تر کرده و از آن رخوت در آورده اند. علاوه بر این، روشنفکری ما، فرصت پیدا کرد یک بار دیگر راجع به آن چیزی که اتفاق افتاد، فکر کند. حادثه دیگر بعد از فروپاشی شوروی و جنگ سرد اتفاق می افتد. چپ های ما، بعد از شوک فروپاشی، به خودشان آمدند و توانستند باور های تزلزل ناپذیر خود را بازبینی کنند. باقر پرهام و مترجمینی دیگرآمدند و کارهای مارکس و انگلس را ترجمه کردند. دیگر متون نظریه پردازان چپ که پیش از انقلاب ممنوع بود ترجمه شدند. فولادوند و آشوری و رشیدیان و بسیاری دیگر آثار ارزنده ای از گنجینۀ اندیشۀ فلسفی و سیاسی غرب را به فارسی برگرداندند. البته گروهی از چپ های اروپائی ، هواداران مکتب فرانکفورت، تروتسکیست ها و مائوئیست ها و غیره و گروهی از روشنفکران مذهبی بسرعت به نظریه های پسا مدرن روی آوردند و متون آنها را ترجمه و رگه های بودائی و ضد مدرن آن را سازگار برای اندیشه های عرفانی دیدند؛ همان طور که تفسیر عرفانی هایدگر را. ولی با کمتر شدن التهاب پسا- مدرنیته در غرب و نقد آن، این گروه هم بتدریج به همان راستای مدرنیته باز می گردند. بنابر این ما از دهۀ ۷۰ به بعد رشد تدریجی روشنفکران تازه ای را مشاهده می کنیم که واقع بین تر، منطقی تر و عمل گرا تر از دور ه های گذشته است و خواستار جامعۀ مدنی و آرمان های مدرنیته. نه مانند فرخی یزدی و عشقی، یا بیژن جزنی و شریعتی به انقلابی خشونتبار چشم دوخته و نه در جستجوی نادر و اسکندری کاریزماتیک اند، و نه دیگربه آرمان های رومانتیک یوتوپیائی باور دارند، و نه سیاست زده و شعارزده اند. بلکه بیش از خون و شمشیر و تفنگ، به کتاب و کتابت، به خواندن، دانستن و نوشتن و آگاه شدن معتقد اند و گفتمان انتقادی و تحلیلی را ضرورتی برای آگاهی سیاسی، فرهنگی و علمی می شناسند و بستر لازم برای پیشرفت. و البته روشنفکر ما با خاطره خشونت های انقلابی و تجربه مرگ و کشتار درجنگ، دیگر از زیستن در فرهنگ مرگ خسته شده و عرفان زندگی گریز هم او را به آب حیات وباغ های روشنائی نرسانده وشاید، پس از قرن ها، اگر نه هزاره ها، تازه حالا، به ارزش زندگی پی می برد و آینده را به زمان باز می گرداند، همان گونه که پترارک و آبلار جهان زمینی را جزئی از قلمرو خدا و نه شیطان دانستند و حق انسان که از آن لذت ببرد و خواست زندگی و از آن جا میل به پیشرفت و اعتلای تمدن انسانی در این جهان در دوران رنسانس و روشنگری پیش زمینه برای جنبش های فرهنگی مدرن بود، روشنفکر پس از جنگ ما نیز بر خلاف گذشتگان رو به زندگی و آینده دارد . بیش از پیش تکلیف خود را با گذشته روشن کرده و نشانه های عرفان و چگونگی رابطه خود را با آن می داند. مدرنیته را هم بسیاربیشتر می شناسد. بنابراین فکر می کنم روشنفکری در ایران چشم انداز روشن تری دارد.

مطالب مرتبط