سینمای مهاجرت: سالامی علیکوم؛ کمدی چند فرهنگی

صحنه ای از فیلم سالامی علیکوم
Image caption آقای طاهری دارنده‌ قصابی در کلن پیش از انقلاب در ایران افسر ارتش بوده است

تمدن‌ها در هرحال با هم رابطه دارند، چه به حالت جنگ و چه به حالت گفتگو، و گاه مخلوطی از هر دو. افراد وابسته به دو زمینه‌ی فرهنگی گوناگون، وقتی تنها بر پایه‌ی ناآگاهی و پیشداوری با هم دشمنی می‌ورزند، برخورد آنها تنها غم‌انگیز و اسفبار نیست، بلکه چه بسا پوچ و حتی خنده‌دار است. علی صمدی احدی کارگردان ایرانی - آلمانی در نخستین فیلم سینمایی خود بر همین نکته انگشت گذاشته است.

داستان فیلم بر بستر ناهمگون و پرتضاد برخوردهای فرهنگی می‌گذرد، که برای جوامع امروز غربی با انبوه شهروندان مهاجر، پدیده‌ای آشناست. در دنیای آدم‌های فیلم "سالامی علیکوم" هیچ چیز قطعی و بسامان نیست، نه ملیت‌ها روشن است و نه حدود و ثغور فرهنگ‌های ملی. اما در همین آشفته بازار، کسانی هستند که از تخیلات و تعصبات "ملی" خود، افزاری می‌سازند برای برتری بر دیگران.

آقای طاهری، دارنده‌ قصابی (فروشگاه گوشت حلال) در شهر کلن (آلمان) پیش از انقلاب در ایران افسر ارتش بوده است. خود او لاف می‌زند که در "ارتش شاهنشاهی" سرهنگ بوده، اما همسرش او را لو می‌دهد که افسری دون‌پایه (ستوانیار) بیش نبوده است. او سخت به گذشته‌ی باستانی ایران می‌بالد، و تلخی روزگار را با یاد افتخارات تاریخی شیرین می‌کند.

آقای طاهری سالهاست که در آلمان زندگی می‌کند، اما برای هنجارها و بنیادهای جامعۀ میزبان پشیزی ارزش قائل نیست. او که خود مدام به افتخارات ملی می‌نازد، همه آلمانی‌ها را نژادپرست می‌داند.

کسب حلال با نقض قانون!

طاهری در مهاجرت به شغل قصابی روی آورده و با تقلبات و زرنگی‌های خاص خود، کمابیش موفق است. او امیدوار است که پسرش محسن روزی در اداره قصابی جای او را بگیرد. اما پسر او جوانی روی هم تنبل و بی‌عرضه است که با دیدن یک قطره خون قالب تهی می‌کند!

محسن که با زبان و فرهنگ آلمانی بزرگ شده طبعا با پدر خود درگیری دارد. او بیشتر وقت خود را در گوشه‌ای به خیالبافی درباره قصه‌هایی می‌گذراند که پدرش از "گذشته پرشکوه ایران" برای او تعریف کرده است. محسن برای سرگرمی شال هم می‌بافد. بافتن شال برای او چیزی مانند دفترچه‌ی خاطرات است، که جا به جای فیلم کارکردی تصویری پیدا می‌کند، زمینه‌ای برای کاربرد نقاشی متحرک (انیماسیون) در روایت فضاهای تخیلی داستان.

یک شرقی در شرق آلمان

محسن سرانجام وارد کسب و کار می‌شود: آقای طاهری به بستر بیماری می‌افتد. پدر و مادر از تنها فرزند خود انتظار دارند که زمام امور قصابی را به دست گیرد. محسن نیز که از سرکوفت‌های پدر به جان آمده به دنبال موقعیتی است تا "خود" را نشان دهد. او با تصمیمی ناشیانه با خودروی قصابخانه راهی لهستان می‌شود تا یک گله گوسفند بخرد.

محسن ناگزیر است برای رفتن به لهستان از "آلمان شرقی" عبور کند، که مردم آن پس از اضمحلال کشورشان با درماندگی روبرو هستند. از بد حادثه ماشین محسن در راه خراب می‌شود و او به اجبار در روستایی در آلمان شرقی اطراق می‌کند. اهالی روستا نه تنها با هموطنان "غربی" خود دشمن هستند، بلکه خارجی‌ها را هم باعث و بانی تمام بدبختی‌های خود می‌دانند.

تنها کسی که در این روستای پرت‌افتاده به محسن روی خوش نشان می‌دهد زن جوانی به نام آنا است. زنی درشت و قوی هیکل که در روستا کارگاه تعمیرات اتومبیل را اداره می‌کند. در گذشته‌ی این زن لکه‌ای تاریک وجود دارد: او به کمک داروهای انرژی‌زا (دوپینگ) در زمینه پرتاب وزنه به قهرمانی رسیده، اما پس از فاش شدن ماجرا، ناگزیر شده تمام مدالها را پس بدهد.

دست تصادف این دو جوان را بر سر راه هم قرار می‌دهد، در حالیکه کمترین نقطه مشترکی ندارند: محسن نحیف و سبزه است و آنا درشت و بلوند. محسن قصاب است و آنا گیاهخوار... دوستی آنها تنها می‌تواند بر پایه‌ی سوءتفاهماتی استوار باشد که دستمایه‌ی فیلم می‌شود برای بیان کمدی.

تفاهم در پیچ و خم پیشداوری‌ها

Image caption در فیلم محسن نحیف و سبزه عاشق آنای درشت و بلوند می شود

فیلم در دوران پس از یکپارچگی آلمان می‌گذرد. آلمان شرقی به دنبال کساد اقتصادی و ورشکستگی مطلق در پایان دهه ۱۹۸۰ به آلمان غربی پیوست. روستای فیلم به ویرانه‌ای متروک شبیه است. از کار و فعالیت خبری نیست. پدر آنا رئیس کارخانه‌ی ریسندگی است که ماشین‌های کهنه‌ی آن زیر گرد و غبار فرو رفته‌اند و تمام کارکنان آن به فلاکت نشسته‌اند.

محسن در موقعیتی غفلت‌زده، برای دل بردن از آنا به دروغ می‌گوید که برای تهیه پشم ریسندگی به لهستان می‌رود، و نه به خاطر خرید گوسفندانی که قرار است در "قصابی طاهری" ذبح شوند. محسن برای پنهان کردن این دروغ، ناچار می‌شود دروغ‌های بعدی را به هم ببافد. این دروغ‌ها برای برخی از اهالی روستا، به ویژه برای پدر آنا سخت شیرین است و به آرزوهای او دامن می‌زند.

پدر آنا که پس از تعطیلی کارخانه ریسندگی کافه‌ای بی‌رونق باز کرده، همچنان در حسرت "روزهای خوب گذشته" آه می‌کشد. او با دیدن محسن باور می‌کند که بخت و اقبال سرانجام به او روی آورده است. در طمع سود و سرمایه، کافه را به چلوکبابی تبدیل می‌کند و برای استقبال از پدر "میلیونر" محسن آماده می‌شود.

از آن طرف پدر و مادر محسن برای یافتن فرزند دلبندشان راهی شرق آلمان می‌شوند، چنان که گویی به جبهه جنگ می‌روند! آنها هم شنیده‌اند که "شرقی‌ها" با خارجی‌ها دشمن هستند. اما در ورود به روستا از استقبال گرم اهالی مبهوت می‌مانند، و خیال می‌کنند به لهستان رسیده‌اند!

معامله سودمند

دو پدر (یکی آلمانی نژاده و دیگری ایرانی غیور!) پیشقراول دو جبهه هستند: پدر آنا از خارجی‌ها متنفر است و پدر محسن ایرانیان را خالق تمام دانش‌ها و هنرهای تاریخ بشر می‌داند. اما در سودای معامله‌ای پرسود، دو افسر سابق دو ارتش شکست‌خورده، با هم پیوند دوستی می‌بندند.

پدر آنا تردید ندارد که پدر محسن همان میلیونری است که به نجات کارخانه‌ی او آمده است. اما معامله‌ای که پایه‌ی آن بر فریب و دروغ است، هرگز شکل نمی‌گیرد. در میانه‌ی مراسم بزم و نشاطی که برای پیوند خانوادگی و همکاری اقتصادی به پا شده، محسن فاش می‌کند که پدرش میلیونر نیست، بلکه یک قصاب معمولی است.

کلاف سردرگم دروغ از هم باز می‌شود، و تنها تکه‌ی باارزش آن از میان رشته‌های پوسیده می‌درخشد: عشق دو جوان از دو دنیای دور. فیلم پیوند دو جوان را با ساز و آواز جشن می‌گیرد و با رقصی به سبک "بالیوود" به پایان می‌برد، کمابیش شبیه پایان فیلم "میلیونر زاغه‌نشین".

نقش محسن را در فیلم نوید اخوان به عهده دارد، با حرکات و حتی ظاهری که گاه یادآور جری لوئیس است! اخوان در موسیقی نیز فعال است و گوشه‌ای از هنر آواز او در فیلم به نمایش در آمده. نقش پدر محسن را میشائل نیاورانی ایفا کرده که در صحنۀ شوهای کمیک در اتریش نام و آوازه‌ای به سزا دارد.

فیلم "سالامی علیکوم" لحن شاد و سرخوش خود را تا پایان حفظ می‌کند. فیلم زیاد در بند واقعیات تاریخی یا جزئیات روحی شخصیت‌ها نیست. فیلم بیش از هر چیز سعی دارد مسئله‌ای مهم و خطیر را در آلمان امروز مطرح کند، بی آنکه مهمانان را بیازارد یا به جامعۀ میزبان باج بدهد.

مطالب مرتبط