جور دیگر می دید

اعجوبه! همۀ کارهایش غافلگیر کننده بود. همیشه در آستینش چیزی برای غافلگیر کردن داشت. آدم نمی دانست این بار که به او زنگ می زند یا این بار که با او برخورد می کند چه اتفاق خواهد افتاد. پنج شش سال پیش، یک بار که خارج از ایران بودم برای احوال پرسی زنگ زدم.

بعد از سلام و علیک، حال همسرش، شهین را پرسیدم، بی مقدمه گفت خبر نداری؟ شهین مرد! گفتم چی؟ گفت مرد! گفتم یعنی چه؟ گفت من بندرعباس بودم، از کرمان با ماشین راه افتاده بود که بیاید پیش من، با همان پژوی سفید، اشاره به اتومبیلی که در کرمان خیلی سوارش شده بودیم، نیمه راه با کامیون تصادف کرد، مرد.

من پشت تلفن یخ زدم. ( درست مثل همین دیروز که وقتی مریم از لندن زنگ زد در همان خیابان خشکم زد ) گفتم همایون فردا بهت زنگ می زنم خدا حافظ، و تلفن را قطع کردم. فردا، تا گوشی را برداشت گفت خب! حالا من باید به تو تسلیت بگویم یا تو به من؟ ماندم که چه بگویم. آدم محکمی بود. قضیه را چنان هضم کرده بود که هیچ به احساسات راه نمی داد. مرگ هم برای او یکی از اتفاقات زندگی بود، اگرچه آخرین اتفاق. و حالا آخرین اتفاق برای او هم افتاده است. دیگر هرگز ما را غافلگیر نخواهد کرد.

آدم عجیبی بود. یک بار پرسیدم همایون تازگی ها کتاب چه خوانده ای؟ گفت من هیچ وقت کتاب نمی خوانم. مگر بیکارم؟ گفتم یعنی چه؟ گفت همین که می گویم. گفتم پس چه کار می کنی؟ گفت ببین! من تا احتیاج نداشته باشم چیزی نمی خوانم.

و شگفتا که کنجکاوی های پایان ناپذیر، تمام عمر یک دم آسوده اش نگذاشت، و چنان او را محتاج خواندن نگه می داشت که هیچ روزی بی کتاب سر نمی کرد. کتاب برای او همان چیزی نبود که برای ما هست. جور دیگر نگاه می کرد. به همه چیز یک جور دیگر نگاه می کرد. اهمیت همایون در همین جور دیگر دیدن بود.

همین جور دیگر دیدن بود که زندگی او را فوق العاده جالب کرده بود. زندگی جالبی داشت. یک زندگی بی نظیر که پنجاه سال اولش در تهران گذشته بود و سی سال آخرش در کرمان؛ در لاله زار برای گلاب یا در گینکان برای هوای خوش. یک روز که با هم به کتابفروشی رفته بودیم از دیدن قیمت پشت جلد یک کتاب تعجب کردم و نزد او که عمری برای انتشار کتاب ارزان زحمت کشیده بود، گله کردم که چقدر قیمت کتاب گران شده است. گفت گران است و ارزان است یعنی چه؟

گفتم یعنی همین که می خواهی بخری و نمی توانی، زورت می آید. گفت ببین زورت می آید برای آنکه به آن احتیاج نداری، اگر یک کتابی دربیاید که اطلاعاتی را که لازم داری بهت بدهد، قیمتش پنجاه هزار تومان هم که باشد می خری. مهم این است که کتاب به شما چه اطلاعاتی می دهد و شما چقدر به آن احتیاج داری.

حالا که نگاه می کنم می بینم بیهوده نبود که پایان عمرش را به کار گلاب گیری پرداخت. گلاب عصارۀ گل بود و او از هر چیزی عصاره اش را بر می داشت. مغز را بر می داشت و پوست را دور می انداخت. همه عمر را صرف فهمیدن کرده بود. یا خوانده بود و نوشته بود و یا ساخته بود و به نتیجه رسانده بود. هیچ روزی را تباه نکرده بود.

در کارهای زبده ای که کرده بود به نتایجی رسیده بود که اصل هر چیز مهم است. در مبارزه با بی سوادی که چندی در آن ممارست کرده بود، سرانجام به این نتیجه رسیده بود که این کار بی فایده و هدر دادن سرمایه های مملکت است. می گفت سواد اصلا آن چیزی نیست که ما خیال می کنیم. هر کس، مثلا همان کشاورز بی سواد دهاتی وقتی کار خودش را بلد شود با سواد شده است. سواد که خواندن و نوشتن نیست، سواد فهمیدن است.

سفر هم از ماجراهای همیشگی زندگی اش بود. اما سفر هم برای او مثل کتاب بود. در تمام زمینه ها عملگرا بود. یک بار که خواستم از تازه ترین سفرش بپرسم گفت من هیچ وقت سفر نمی کنم. گفتم پس اینهمه سفر را کی کرده است؟

گفت ببین من وقتی احتیاج داشته باشم به جایی بروم می روم. سفر به معنای سفر اصلا برای من معنی ندارد. گفتم شنیده ام با شهین به هند رفته ای. گفت بله آن سفر نبود. در پی کاری رفته بودم. گفتم پی چه کاری؟ گفت در کتاب التفهیم بیرونی ( و در جا توصیه کرد که اگر این کتاب را نخوانده ام بخوانم ) می خواندم که ایرانیان سالنامه هایی داشته اند درست به همین شکل و شمایل سالنامه های امروزی.

خیلی دلم خواست آن را ببینم. دست خانم صنعتی را گرفتم، سوار طیاره شدیم و رفتیم هند. مثل همه آدم های احمق رفتم به بایگانی ملی هند که سالنامه های قدیمی را پیدا کنم. به من گفتند این چیزی که تو می جویی باید در بازار دنبالش بگردی. به بازار رفتم و پس از چندی جستجو گفتند یک آمریکایی پارسال آمده بود اینجا و دنبال چنین چیزی می گشت، نمونه هایی از آن را هم پیدا کرد و با خود به آمریکا برد. بیشتر که جستجو کردم فهمیدم آن آمریکایی استاد دانشگاه رود آیلند بوده است.

از هند سوار طیاره شده بود و به رودآیلند رفته بود و آن استاد را پیدا کرده بود و آن نمونه ها را یافته بود. می گفت معلوم شد که این چیزی که ما خیال می کنیم متعلق به دوره های اخیر است هزار سال سابقه دارد. می گفت به عقل جور در نمی آید اما ایرانی ها تقویمی داشته اند برای سال قمری 360 روزه. یعنی 12 ماه 30 روزه. اصلا به عقل جور در نمی آید!

همین نوع جستجوها را در اردکان یزد با مردان سالخورده برای یافتن ساعت ستاره ای و تقسیم آب دنبال کرده بود. معتقد بود در ایران، زمین ارزش ندارد. این آب است که قیمت زمین را تعیین می کند. می گفت در اردکان یزد هنوز کسانی هستند که بدون نیاز به ساعت، آب را چنان دقیق تقسیم می کنند که انگار از روی ساعت تقسیم کرده باشند و این چیزی است که حدود سه هزار سال سابقه دارد.

چیزی که برایش جالب بود همین دانشی بود که نیاکان ما در کارهای عملی داشتند. در تاریخ کیش زرتشت و آثاری که از هرتسفلد و دیگران ترجمه کرده نیز در پی همین شگفتی ها بود. یک روز برای من شرح می داد که یونانی ها پس از حمله به ایران چند دولت شهر در ایران ایجاد کردند اما این دولتشهر ها با آمدن اشکانیان نپایید.

به گمانم این را بعدها مقاله کرد و در بخارا چاپ شد. می گفت تمام زد و خوردها در ایران بر سر اعتقادات دینی بوده است. ریشه همه چیز را در باورهای دینی ایرانیان می جست. ریشه وجود حضرت صاحب زمان را هم تا دوران رواج زروانیگری عقب می برد. گرفتاری های رستم دستان و هر بار فرستادن او به جنگ را هم از اختلافاتی دینی با خاندان های مستقر در سیستان می دانست.

می گفت آریایی هایی که در سیستان مستقر بودند همان طایفه ای نبوده اند که در جاهای دیگر استقرار یافته بودند و این موجب اختلاف بین آنان بود. به هر صورت تا بن دندان به ایران باستان علاقه مند بود. یک بار که به نیریز فارس سفر کرده بود، دفترچه راهنمای تلفن شهر را پیدا کرده بود و از روی آن درباره نام خانوادگی مردم آنجا تحقیقی کرده بود که نشان می داد بیشتر نام های خانوادگی آنجا از نام های فارسی پیش از اسلام و بر اساس حرفه ای که داشته اند، تعیین شده است. البته تأکید می کرد پس از انقلاب اسلامی این نامها عوض شده است.

تقویم ایرانی و پیمانه کردن زمان در روزگار باستان همواره برایش جالب بود. گاه شماری ایرانی را تا حد یک ریاضیدان دقیق دنبال کرده بود و عمده علاقه اش به سید حسن تقی زاده به خاطر همین گاهشماری بود. شیوه آموختنش هم شیوه سقراطی بود. با سوال کردن می آموخت. یک روز از من پرسید ایرانیان وقتی بخواهند عمر درازی برای کسی آرزو کنند چه می گویند؟ گفتم می گویند الهی صد سال عمر کنی. گفت نه، صد و بیست سال.

می گویند صد و بیست سال. گفتم درست است، صد و بیست سال. اما فرقش چیست؟ گفت همین، خیلی فرق می کند. گفتم خب بگو فرقش چیست. وارد یک بحث دقیق گاهشماری ایرانیان در عهد باستان شد و سرانجام از کبیسه سر در آورد و به آنجا رسید که ایرانی ها در آن زمان هر صد و بیست سال یک سال را کبیسه می گرفتند یعنی سال صد و بیستم به جای دوازده ماه، سیرده ماه داشت و آن ماه آخر را به حساب نمی آوردند تا حساب سال و ماه درست و منظم باشد. یعنی ماه سی روزه تمام. اینکه می گویند صد و بیست سال عمر کنی برای این بود که یک دور تمام صد و بیست سال طول می کشید.

همایون صنعتی یک آدم استثنایی بود. هیچ کس به قدر او زندگی جالبی نداشت و این زندگی جالب تصادفی به دست نیامده بود. خودش آن را به دست و خرد خویش ساخته بود. آدم مدرنی بود و وقتی می خواست کاری را شروع کند چنان در اطراف آن مطالعه می کرد که به تازه ترین اطلاعات دسترسی می یافت و همین سبب می شد کارش بگیرد.

جستجوی یک شخص با صلاحیت و دست یافتن به دکتر غلامحسین مصاحب در مورد کار دائرة المعارف فارسی، نمونۀ این جستجوها و یافتن بهترین هاست. همین است که دائرة المعارف فارسی هنوز اعتبار خود را حفظ کرده است. همچنانکه چاپخانه افست و کاغذسازی پارس و انتشارات فرانکلین هنوز اعتبار خود را نگه داشته اند.

کاغذسازی پارس را بر اساس مطالعه تأسیسات همانند فنلاندی درست کرده بود. پیش از تأسیس آن کارخانه، به عنوان ناشر کاغذ وارد می کرد و با تولید کنندگان فنلاندی آشنایی هایی به هم زده بود. بعد از انقلاب که همه مدیران کشور از ایران می رفتند، فنلاندی ها به او پیشنهاد جذابی کرده بودند اما نرفته بود و راهی کرمان شده بود و به کاری پرداخته بود که از پیش از انقلاب شروع کرده بود و از علائق دوران کودکی اش نشان داشت؛ کشاورزی.

ذهن مبتکری داشت و این همه جا خود را نشان می داد. در همین کرمان که به کار گل و گلاب مشغول شده بود، قلمه های گل محمدی را از لاله زار کرمان تهیه می کرد و به میناب می برد و در آنجا کشت می کرد. زمستان را در آنجا می ماند و قلمه ها را نشا می کرد و رشد می داد، وقتی قلمه ها رشد می کرد آنها را بار دیگر به لاله زار کرمان منتقل می کرد.

می گفت فصل زمستان بهترین جا برای زندگی بندرعباس است. می گفت این قلمه ها در میناب در عرض دو سه ماه به اندازه دو سه سال کرمان رشد می کنند. در همه چیز استثنایی بود و بیش از آنکه بتوان فکر کرد از کله اش کار می کشید.

ابتکاری که او برای چاپ کتابهای جیبی به خرج داد در آن سالهای دهه 40 حقیقتا موجب تکان دادن صنعت نشر کشور شد. تمام کتابهایی که به قطع معمولی و با جلد سخت یا نرم چاپ شده بود، با تشکیل سازمان کتابهای جیبی تجدید چاپ شد. خودش می گفت و عبدالرحیم جعفری بنیان گذار امیرکبیر هم تأیید می کرد که این کار سبب تحولی در تیراژ کتاب ایران شد. تیراژی که هنوز هم حسرت برانگیز است و دیگر تا امروز تجدید نشده است.

از هوش سرشاری بهره مند بود. در زندان اوین وقتی کارش بیخ پیدا کرد به قاضی گفته بود همه فرمایشات شما قبول ولی یک هفته به من فرصت بدهید تا به کتابهای مطهری نگاه دوباره ای بیندازم و مستنداتی ارائه دهم. قاضی قبول کرده بود و کتابها را در اختیار او گذاشته بودند. در پایان مهلت به قاضی گفته بود اگر چاپ کتابهای من در فرانکلین کاری در خدمت آمریکا بوده است، بفرمایید چطور است که آقای مطهری اینهمه ( عدد و رقم داده بود ) به آنها استناد کرده است. قاضی مانده بود و حرفش را پسندیده بود و همین موجب رهایی اش شده بود. یعنی فقط به پنج سال حبس بسنده کرده بود که هشت ماهش در سلول انفرادی گذشت.

آدمی بسیار پر انرژی بود. همانگونه که مقداری اهل مبالغه بود. هیچگاه اظهار خستگی نمی کرد. هر وقت با هم راه می رفتیم از دست او خسته می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم و ادامه می دادم. یک سال که به لندن رفته بود به سیما زنگ زده و ناهاری با او خورده بود و تا شب هنگام با او لندن را گشته بود. شب وقتی به سیما زنگ زدم داستان دیدن صنعتی زاده را تعریف کرد و گفت که تا غروب در خیابانها با هم راه رفته اند. گفتم تو که پدر پیرمرد را در آوردی! چرا اینهمه او را دواندی؟ گفت من پدر او را در آوردم؟ او پدر مرا در آورد.

من با نشست و برخاستی که با او داشتم و پرس و جوهایی که درباره کار و زندگی اش کرده بودم، چیزهای پراکنده ای از زندگی اش می دانستم. اما این چیزها حقیقتا قطره ای از دریا بود. خودش هم این را می دانست.

یک روز به من گفت شاید من جوری رفتار کرده ام که تو خیال می کنی همه چیز را راجع به زندگی من می دانی. گفتم من غلط می کنم همچین خیالی بکنم. گفت به هر حال اگر اینطور خیال می کنی من معذرت می خواهم. گفتم نه، همچین خیالی نمی کنم اما جانم می سوزد برای اینکه همه چیز را درباره زندگی شما بدانم. کی تصمیم می گیری جواب سرراست بدهی تا بنشینیم و همه چیز را بپرسم؟ گفت هر وقت آمدی کرمان. این بهانه اش بود تا دو سه روزی با هم سر کنیم. گفتم چرا به تهران سر نمی زنی؟ گفت مگر من عقل ندارم؟ همیشه همین را می گفت.

می گفت شماها که در تهران، وسط آنهمه آلودگی زندگی می کنید عقل ندارید. اما برای من هم دیگر سفر کرمان پیش نیامد تا بعضی شنیده هایم را با او در میان بگذارم. مثلا هیچگاه به من نگفته بود که هزینه تحصیل پاره ای دانشجویان را در خارج از کشور می پردازد و من از اینجا و آنجا شنیده بودم و هنوز هم نمی دانم درست بود یا نه.

زندگی هزار دنگ و فنگ دارد و ما غافلیم. در مورد مرگ بیش از هر چیز و همیشه غافلیم. ظاهرا می دانیم که نباید غفلت کرد ولی همواره غفلت می کنیم. غفلت کردن بزرگترین خطای بشر است. در دو سه ماه اخیر هم اوضاع سیاسی کشور چنان ما را در خود غرق کرد که جز به مسائل روز نپرداختیم. چنان درگیر شدیم که در دو ماه اخیر فقط یک بار به او تلفن زدم. یک روز صبح به او زنگ زدم و ضمن احوال پرسی گفتم اینجا که هیچ اوضاع خوبی ندارد آنجا چه خبر است گفت در کرمان هیچ خبری نیست. و گمان می کنم ترجیح می داد هرگز خبری نباشد.