کتاب گفتگو با نجف دریابندری

نجف دریابندری

گفت و گو با نجف دریابندری نام کتابی است که مهدی مظفری ساوجی به یاری انتشارات مروارید به بازار فرستاده است. این گفت و گو که به قصد جستجو در زندگی مترجم نامدار ایران انجام شده، موفق می شود علاوه بر سرگذشت، به آراء و افکار دریابندری چنگ بیندازد و به اصطلاح مشت او را نزد خواننده باز کند. بدینسان کتابی به دست خواننده می سپارد که هم هنگام خواندن شیرین و جذاب است و هم چیزهای زیادی برای آموختن دارد.

دریابندری ده دوازده سال پیش، گفتگویی با ناصر حریری به چاپ رسانده بود ( نشر کارنامه 1376 ) که هر کس آن را خوانده باشد قاعدتا اینطور فکر خواهد کرد که همه چیز در آن کتاب گفته شده و کتاب تازه یعنی گفت و گو با مهدی مظفری ساوجی دیگر چیزی برای خواندن نخواهد داشت. اما این جور نیست. یکی از خاصیت های آقای دریابندری همین است که هر وقت چیزی از او منتشر می شود، در کمال تعجب جذاب و خواندنی است.

کتاب، نخست به زندگی دریابندری می پردازد. اینکه در کجا متولد شده، کجا درس خوانده، در مدرسه چه کار می کرده و از این قبیل. این بخش نشان می دهد که دریابندری در زمان دبیرستان،در سالهای دهۀ بیست، تحت تأثیر علی دشتی قرار داشته و چیزهایی هم به شیوۀ او می نوشته، اما بعد یک معلم شیمی که از ادبیات سر در می آورده، او را متوجه ادبیات نو کرده و از صادق چوبک برای او و دیگران حکایت کرده و راه و رسم نوشتن و فکر کردن دریابندری را تغییر داده است.

جالب تر اینکه دریابندری، انگلیسی را در سینما یاد گرفته است. یعنی در آن سالها که آبادان سینماهایی داشته که فیلم ها را به زبان اصلی نشان می داده اند، دریابندری از طریق تماشای این فیلمها توانسته زبان انگلیسی یاد بگیرد. بعدتر که به استخدام شرکت نفت درآمده و به اداره انتشارات منتقل شده، نوشتن جدی را با نقدهای سینمایی آغاز کرده و همزمان ترجمه را هم با داستانهای ویلیام فاکنر شروع کرده است.

کتاب، آنگاه ما را از توده ای شدن دریابندری و تجربۀ زندان و ترجمۀ تاریخ فلسفۀ غرب در زندان و بعدتر کار در استودیو گلستان فیلم و انتشارات فرانکلین آگاه می کند که تصور می رود برای بسیاری از خوانندگان آشناست.

در بخش زندگینامۀ کتاب، چیزی که تازگی دارد حرف های آقای دریابندری دربارۀ کار در انتشارات فرانکلین است. دریابندری می گوید « حرکتی که فرانکلین ایجاد کرد و ده پانزده سال هم ادامه پیدا کرد، در صنعت نشر ایران بسیار مثبت و سازنده بود. در واقع ما کارهایی کردیم که آن موقع ناشران ایران نمی توانستند بکنند. در همه این کارها نقش همایون صنعتی زاده بسیار مهم و موثر بود ».

دریابندری یادآور می شود که انتشارات فرانکلین که او سالها سردبیری آن را بر عهده داشت به غیر از کار ترجمه، به تألیف نیز دست می زد. « مثلا یک سری کتاب راجع به ایران تألیف کردیم که بیانگر وضعیت اجتماعی و ادبی و حتی طبیعی ایران بود. این کتابها را به نویسندگان سفارش می دادیم و آنها می نوشتند و ما منتشر می کردیم. مسأله سفارش برای تألیف کتاب اولین بار بود که در ایران انجام می گرفت. غالبا مؤلفان کتاب را می نویسند و به ناشر می دهند و اگر تأیید شد چاپ می شود. ما در انتشار پاره ای از آثار فرانکلین این کار را برعکس کردیم. این از کارهای بسیار جالب صنعتی زاده بود. من یادم هست اولین بار که می خواستیم این برنامه را عملی کنیم از آقای باستانی پاریزی برای تألیف یکی از این کتابها دعوت کردیم. ایشان خیلی تعجب کرد. گفت من تا حالا خودم کتاب می نوشتم، حالا به من می گویند چه کتابی بنویسم. به هر حال این هم رسمی بود که ما وارد صنعت چاپ و نشر ایران کردیم ».

تصویری که دریابندری از صنعتی زاده به دست می دهد به غیر از آنکه بسیار بموقع است زیرا صنعتی زاده تازه درگذشته و یادآوری این خاطرات یاد او را زنده می کند، این را نیز نشان می دهد که بنیادها و سازمانها در ایران بی اندازه قائم به شخص هستند و با کنار رفتن یک شخص ممکن است نابود شوند چنانکه انتشارات فرانکلین با کنار رفتن صنعتی زاده نابود شد.

نکته مهم دیگر در بخش زندگینامه دریابندری، فاصله گرفتن او از حزب توده است. من تا کنون در هیچ نوشته ای از دریابندری فاصله گرفتن فکری او از حزب توده را به این اندازه صریح نخوانده بودم. پیش از این او دربارۀ حزب توده حتا در صحبت های خصوصی به احتیاط سخن می گفت و از انتقاد لخت می پرهیخت.

اما اینجا صریحا عنوان می کند که حزب توده بعد از انشعاب تغییر ماهیت داد و به یک حزب کمونیست استالینی تمام عیار مبدل شد. « منتها روشنفکران ایران این تغییر را حس نکردند. از جمله خود من، که حزب توده را کمابیش به همان شکل اولش می دیدم ».

نکته دیگری که باز تازگی دارد این است که بعد از انقلاب آقای دریابندری به قصد مهاجرت به آمریکا می رود و دو سال هم می ماند. اما بعد از مدتی می بیند که « مهاجرت یعنی مرگ ... من در عرض دو سالی که آنجا بودم دو صفحه ننوشتم چون با جامعه آمریکائی تماسی نداشتم و نمی توانستم داشته باشم ».

اما بخش جذاب کتاب به نظرم بخش آراء و عقایدی است که نجف دریابندری دربارۀ مباحث مختلف مانند ترجمه، زبان فارسی، شعرا و نویسندگان و مترجمان معاصر بیان می کند. مهمتر از همه اینها بخش ترجمه است چون او یکی از با صلاحیت ترین افراد در این زمینه است.

وی توضیح می دهد آثاری را که ترجمه کرده، همه آثاری بوده که قبلا خوانده بوده و با آنها آشنایی داشته است. به نظر او مترجم اثری را که می خواهد ترجمه کند باید در حدود توانایی اش باشد. خود او در کار خود سعی کرده سبک هر نویسنده ای را به نحوی منتقل کند. مثلا دربارۀ « وداع با اسلحه » می گوید « این اولین کتابی است که من ترجمه کرده ام. جوان هم بودم، در حدود بیست و دو سه ساله. وقتی که این کتاب را خواندم دیدم که نویسنده به زبان خاصی حرف می زند. بنابراین در ترجمۀ آن، در جستجوی نظیر آن زبان در زبان فارسی بودم. یعنی می خواستم به زبانی دست پیدا کنم که همینگوی در زبان انگلیسی به آن دست پیدا کرده بود ».

این توضیح وقتی به کتابهای دیگر مانند بازمانده روز می رسد به سبک و لحن و زبان ترجمه می پردازد و ژرف تر و آموختنی تر می شود. در حین این گفتگو خواننده متوجه می شود که چرا ترجمه های دریابندری اینهمه خوب و جذاب از کار در می آید.

گفتگو کننده می پرسد چرا تا کنون از شکسپیر چیزی ترجمه نکرده اید و دریابندری پاسخ می دهد « برای اینکه این آمادگی را نداشتم. حتا الان هم فکر نمی کنم داشته باشم. یعنی اگر بخواهم احیانا یکی از آثار شکسپیر راترجمه کنم، باید چند ماه بخوانم و کار کنم و به اصطلاح در زبانش حل بشوم. این فرصت را تا کنون پیدا نکرده ام ». او معتقد است وقتی شما اثری را ترجمه می کنید باید کیفیت ترجمه شما به صورتی باشد که خواننده احساس کند که با اصل یک اثر رو به رو است نه با ترجمه آن. برای همین است که ترجمه های دریابندری اینهمه طرفدار دارد.

درباره دیگران

خارج از بحث ترجمه که تخصص دریابندری است، او در زمینه های گوناگون صاحب نظر است. لطف این کتاب این است که در زندگی و تخصص دریابندری، محدود نمی ماند و خواننده را در جریان داوری او دربارۀ مترجمان دیگر مانند شاملو و به آذین و قاضی و ... و نیز زمینه های مختلف مانند شعر و نثر فارسی، سبک هندی، دوره بازگشت ادبی، نیما، دهخدا، جمال زاده و صادق هدایت قرار می دهد.

شاید نقل مسطوره وار پاره ای عقاید ارائه شده در کتاب بتواند به خواننده کتاب کمک کند تا اندکی با رای و نظر او آشنا شود، هرچند این نوع نقل کردنها ممکن است جنجال به پا کند و کسانی را خوش نیاید اما خیلی هم عیب ندارد.

داوری او درباره ترجمه دن کیشوت قاضی معروف است. این جا هم می گوید راز توفیق قاضی در ترجمه دن کیشوت در این است که او توانسته زبان خاص و مناسبی برای آن پیدا کند.

دربارۀ ترجمه های شاملو بر این باور است که او بیشتر ذوق و قریحه شخصی اش را در ترجمه دخالت می داد. ترجمه های او ترجمۀ مطلق نیست. " به آذین در ترجمه سلیقه و روش خاصی برای خودش داشت که بنده آن را زیاد نمی پسندم. سبک فارسی ابراهیم گلستان کلافه کننده است. اسرار گنج دره جنی، حقیقتش این است که من نتوانستم بخوانم. خیلی هم سعی کردم، ولی نشد."

"خیال می کنم برای خیلی ها اینطور بوده است. بعضی شعرهای شاملو این قابلیت را دارند که در هر شرایطی خاصیت شاعرانگی خود را حفظ کنند. شعر اخوان زیاد در فارسی نمی ماند. اهمیت فروغ در شعر فارسی، به مناسبت « تولدی دیگر » است. شعرهای سهراب سپهری بیشتر به درد شاگرد مدرسه ای ها می خورد. غزل های بیست سالگی ابتهاج را دوست دارم و گاهی می خوانم، مشکل نادرپور این بود که به شعری روی آورد که دوره اش گذشته بود. آتشی خیال می کرد که من او را قبول ندارم."

"سیمین بهبهانی شاعر بسیار خوبی است. زبانش زنده و نو است. به هیچ وجه نمی توان او را در ردیف غزلسراهای قدیم گذاشت. سیاوش کسرایی سلیقه های خاصی داشت که مطابق ذوق و سلیقه من نبود. من خیال می کنم اولین داستان نویس ایرانی جمال زاده نیست، دهخداست. من در تأثیرگذاری جمال زاده شک دارم. هدایت زبانش معیوب است و فارسی اش خوب نیست. دو کتاب اول چوبک ( خیمه شب بازی و انتری که ... ) بسیار جالب است اما هدایت دید وسیع تری دارد و نویسنده بزرگتری است. در واقع جالب ترین بخش کار هدایت طنز اوست. آل احمد اندیشه ای ندارد. اصلا « اندیشه های آل احمد » یعنی چه؟ فقط یک مقدار در مقاله هایش موضع گیری هایی کرده و به اصطلاح به این و آن تاخته... اینها که اندیشه نیست. « به نظر من موضوع و موضع گیری و دیدگاههای او، و بعد هم نثر و زبانش در مقاله ها، همه اشکال دارد ». علی محمد افغانی بعد از شوهر آهو خانم و شادکامان دره قره سو باطری اش خالی شد و ... " خب این مشت نمونه خروار است. بقیه را خودتان در کتاب بخوانید.