به یاد بهمن جلالی؛ قرارمان این نبود استاد

بهمن جلالی
Image caption بسیاری از عکاسان جوان ایران از شاگردان بهمن جلالی هستند

بهمن جلالی را در روزهایی که بیکارم کردند بیشتر از قبل می دیدم با هم بیشتر حرف می زدیم و از تمام لحظات با او بودن بهره می گرفتم تا دقایقی بیشتر با هم باشم. او چقدر بی تابیهایم را از اینکه نمی توانم عکاسی کنم می فهمید و با حرفهایش آرامم می کرد.

در روزهای شلوغ بعد از انتخابات چندین بار به من تلفن زد تا ببیند در کجا هستم و مدام نگرانم بود (البته من مطمئنم برای دیگران هم همینطور بود) و حتی به نظرم خوشحال بود که من نمی توانم عکاسی کنم چون می دید چه روزهای ناآرامی در شهر حاکم است.

صبح جمعه ۱۵ ژانویه در واشینگتن بر خلاف روزهای دیگر نرفتم سراغ اینترنت که این روزها از نان شب برایم واجب تر شده است نه از بابت اینکه نخواهم بلکه مشغول انجام کاری برای ۲۶ دی ماه بودم که سالگرد خروج شاه از ایران است.

تلفنم که زنگ زد، وقتی شنیدم بهمن جلالی هم رفت! ماندم چه بگویم. یخ زدم. بهت زده ماندم که آخر این بار از این فاصله دور چکار می توان کرد. اشکها هم که در ماههای اخیر براحتی و با کوچکترین بهانه سرازیر می شوند بنا نداشتند جاری شوند.

هجوم خاطراتم با بهمن جلالی از اولین دیدارم و آشناییم با او شروع شد که ۲۳ سال از آن می گذرد تا همین اواخر قبل از ترک ایران، که با دخترم سحر، در دفترش مهمان بودم. دفتری که بسیار دوستش می داشت و از آشپزیش تعریف می کرد. آخرین دیدارمان البته قرار بود سفری به شمال برویم تا او پخت ماهی را یادمان دهد که دلیل خروج ما از کشور اصلا انجام نشد.

بهمن جلالی برای من انسانی بود با شرافت که به حرفه اش عشق می ورزید و در مسیر فعالیتش با هیچ کس تعارف نداشت؛ همین این امر بعضا باعث رنجش برخی می شد که به شنیدن تعارفات رایج جامعه ایران عادت دارند.

دلمشغولی های عکاس

از انقلاب و جنگ - عکاسی مستند - عکاسی هنری و دلمشغولی هایش در سالهای اخیر که ترکیب تصاویر دوره قاجار با قابهای آیینه ای بود، در کارنامه فعالیت او می توان دید.

موسس اولین موزه تخصصی عکسخانه شهر در تهران - مدرس دانشگاه و برگزار کننده چندین نمایشگاه معتبر در داخل و خارج ایران بود. داوری دهها جشنواره و مسابقه عکاسی و برگزاری نمایشگاههای معتبر در داخل و خارج از کشور تنها گوشه ای از فعالیتهای بهمن بود.

انتشار کتاب و مجله نیز از دیگر دغدغه های وی بود که شاید او را از بسیاری دیگر مستثنی می کرد. حیف که نتوانست حاصل سالها تلاشش در به تصویر کشاندن شهر بوشهر را در قالب مجموعه ای ببیند.

Image caption پیکر بهمن جلالی روز یکشنبه 27 دی در گورستان بهشت زهرای تهران در قطعه هنرمندان به خاک سپرده شد

امروز برای مردی که حرفش را رک می زد و از نسلی بود که دیگر در حال تمام شدن هستند، دلتنگم به خصوص برای شنیدن کلمه مخصوص ما دو نفر (نجسن= به معنای چطوری در زبان آذری) که مقدمه تمام مکالمه هایمان بود .

بهمن جلالی را غنیمت می دیدم برای عکاسی ایران و بودنش را در شرایطی که جامعه عکاسی ایران مدافعی در مراکز هنرهای تجسمی کشور نداشت تا از منزلت آن دفاع کنند، تاثیرگذار می دانستم. اکنون که شش ماه است از کشور دورم و به ناچار عکاسی را نیز به کناری نهاده ام به نبودنش بیشتر حسرت می خورم.

کاوه گلستان و بهمن جلالی هر دو برای من اساتیدی بودند که بسیار از آنان آموختم. هر کدامشان از خود بسیار یادگاریها بر جای گذشتند و خیلی زود از دستشان دادم.

دوره دانشگاه نوع برحورد متفاوت بهمن جلالی به عنوان استاد با دانشجویانش و تفاوت در نگاه او را در ارزیابی نتیجه کار دانشجویان، برایم جالب و آموزنده بود.

کافی بود این کاره باشی یعنی بلد باشی درست ببینی - درست بیندیشی و مهمتر اینکه بخواهی، آنوقت او خودش پیدایت می کرد، به نظرم استاد کشف استعدادها بود.

به دور و بر خود که نگاه می کنم همکلاسیهای زمان دانشگاه و دوستانم را می شمارم ، آنها که درگیر مستقیم کار عکس هستند و اتفاقا موفقند و بعدا از دوستانش نیز شدند، شادی قدیریان، جواد منتظری، پیمان هوشمندزاده، وحید سالمی و امید صالحی.

آموزش دانشجو کار سختی است و او از عهده این کار به خوبی بر می آمد، چون یاد گرفته بود خوب ببیند.تجربه کار مطبوعاتی هم داشت و بسیاری از کاستیها را در حوزه تخصصی عکاسی می شناخت و به همین سبب در اواسط دهه هفتم زندگیش بیش از همیشه نگران هویت و جایگاه این رشته در کشور بود.

چند روز بعد از انتخابات خرداد ۸۸ وقتی به اتفاق دخترم سحر به دفترش رفته بودیم عکسی را نشانمان داد که مجسمه مچ دستی پیچیده با سیم خاردار بود در حالیکه علامت پیروزی را نشان می داد و تاریخ ۲۳ خرداد را با خود داشت. حتی در شرایط سخت این چنینی هم دست از خلاقیت بر نمی داشت.

اکنون کاوه گلستان شاید دوربین به دست در انتظار استقبال از بهمن باشد و این بار برای باری دیگر کنار همدیگر قرار بگیرند؛ اما قرارمان این نبود استاد، قرار داشتیم من و شما در امریکا هم نمایشگاه عکس برگزار کنیم.

مطالب مرتبط