به روز شده:  18:20 گرينويچ - جمعه 12 فوريه 2010 - 23 بهمن 1388

«كُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ»

«نازنین بوستانی» (Nazneen Bustani)! نقّاش زردشتی آیینِ ایرانی تبارِ هندی شدۀ انگلستان مقیم.

«نازنین بوستانی» (Nazneen Bustani)! نقّاش زردشتی آیینِ ایرانی تبارِ هندی شدۀ انگلستان مقیم.

آدم وقتی سرو کارش با بیمارستان می افتد، اگر مثل من سنّش از هفتاد گذشته باشد، همینکه وارد سرسرای بیمارستان می شود و چشمش می افتد به زهوار در رفته هایی مثل خودش یا بد تر ازخودش، بوی حلوای شب جمعه توی دماغش می پیچد و صدای تلاوت آیۀ «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیه الرّاجِعون» توی گنبد سرش.

وقتی با دلشوره و خلق تنگ از عکسبرداریِ قلب و ریه برگشتم، یکراست رفتم به کافۀ بیمارستان که با طعمِ کیک و عطرِ چایی بوی حلوای شب جمعه را از دماغم بیرون کنم و دلم را بسپرم به آیۀ مبارکۀ «كُلُواْ وَاشْرَبُواْ وَلاَ تُسْرِفُواْ» که یعنی هر چه دلت خواست بخور و هرچه دلت خواست بنوش، و فقط یادت باشد که زیاده روی نکنی. با یک گاز کیک و دو قلُپّ چایی چشمهایم کمی نور گرفت و نگاهم به گردش در آمد و روی دیوارِ مقابل به چند تا تابلو نقّاشی برخورد. چی؟ چه طور؟ توی بیمارستان، تابلو نقّاشی؟ سرم را به دو طرف چرخاندم و با یک نگاه تند به سینۀ سه تا دیوارِ وسیع و روی ستونهای قطور کافۀ بیمارستان صد تایی تابلو کوچک و بزرگ دیدم. نه دیگر، معلوم بود که خیال نمی کنم و واقعاً نشسته ام توی یک نمایشگاه نقّاشی، و دارم کیک و چایی می خورم.

حالا یادم می آید که کم کم یادم رفته بود که توی بیمارستان هستم. بارانی و کلاه، و بقیۀ چایی و کیک را موقّتاً ول کردم و رفتم به طرف یکی از دیوارها و کارت کنار یکی از تابلوها را خواندم: «طلوع» از «لیندا فاولر» (Linda Fowler)، رنگ و روغن، سیصد و هفتاد و پنج پوند، و کارت کنار تابلو بعدی: «درخت سرخ شکوفه» (Red Blossomed Tree) از «نازنین بوستانی» (Nazneen Bustani)! چی؟ کی؟ نازنین بوستانی؟ می خواهم بگویم: عقل و منطق به کنار، شما هم اگر مثل من چهل سال توی غربت زندگی کرده بودید، در یک همچین موقعیتی حتماً «احساساتی» می شدید. نمی شدید؟ من که سخت احساساتی شدم و خواستم با این «نازنین خانم بوستانی» آشنا بشوم. خوب، یک همچین اسمی در یک نمایشگاه نقّاشی از تابلوهای سی چهل تا نقّاش در شهر لندن نمی تواند مال کسی باشد که هیچ پیوندی با «ایران» نداشته باشد.

«درخت سرخ شکوفه» (Red-Blossomed Tree)، یکی از تابلوهای خانم «بوستانی

«درخت سرخ شکوفه» (Red-Blossomed Tree)، یکی از تابلوهای خانم «بوستانی

همان طور عقل و منطق را کنار گذاشته و سخت به احساسات چسبیده برگشتم سرِ میزم. بقیۀ کیک را تُندی قورت دادم و بقیۀ چایی را تُندی سر کشیدم و بقیۀ تابلوهای نمایشگاه را تُند تُند دیدم و با شور و اشتیاق سفرِ آشنایی با «نازنین بوستانی» را از «باجۀ اطّلاعات بیمارستان» شروع کردم، و باز هم احساس نکردم که توی بیمارستانم و با دلشوره و خلق تنگ از عکسبرداری قلب و ریه برگشته ام. ورقه ای که متصدّی باجۀ اطّلاعات به دستم داد، اطّلاعیه ای بود با عنوانِ «نمایشگاه سالانۀ کارکنان و بیماران»، از «دفتر امور هنری بیمارستان» و شمارۀ تلفن و نشانی ایمیل آن با فهرستی از اسم نقّاشها و عنوان و قیمت تابلوهاشان. هیجانِ احساساتم وقتی به اوج رسید که «خانم بوستانی» پشت تلفن به زبان فصیح انگلیسی گفت: «من زردشتی ام. در لندن به دنیا آمده ام. پدر و مادرم هندی هستند و اجدادمان «یزدی» بوده اند. کارمند بیمارستانم، امّا آرزویم این است که روزی بتوانم تمام وقتم را صرف نقّاشی بکنم!»

«سلیمان بن داوود»، در کتاب جامعه: «برای انسان چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و شادی نماید.»

«سلیمان بن داوود»، در کتاب جامعه: «برای انسان چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و شادی نماید.»

نمی دانم در «تهران» هم بیمارستانی هست که توی کافه اش نمایشگاه نقّاشی داشته باشد، تا علیل مافنگی ای مثل من، وقتی با دلشوره و خلق تنگ از عکسبرداری قلب و ریه بر می گردد، بتواند آنجا هم با «اَکل» کیک و «شُربِ» چایی بوی «حلوای شب جمعه» را از دماغش بیرون کند، هم با تماشای تابلوهای نقّاشی احساس کند که زنده است و زندگی را عشق است، و آنوقت یاد این حرف سلیمان نبی در «کتاب جامعه» بیفتد که :«برای انسان چیزی بهتر از این نیست که بخورد و بنوشد و شادی نماید.»

BBC © 2014 بی بی سی مسئول محتوای سایت های دیگر نیست

بهترین روش دیدن این صفحه بر روی آخرین مرورگر مجهز به CSS است. با اینکه مرورگر کنونی تان قابلیت نمایش سایت را دارد ولی امکان بهترین تجربه تصویری را به شما نمی دهد . لطفا در صورت امکان مرورگر خود را به آخرین نسخه ارتقا دهید.