نگاهی به فیلم استخوان های دوست داشتنی

پيترجکسون، کارگردان کينگ کنگ و ارباب حلقه ها، استاد ساختن فيلم های تخيلی و فانتزی است اما مهارت چندانی در ساختن فيلم های تريلر قرص و محکم ندارد.

استخوان های دوست داشتنی که جکسون آن را بر اساس رمان جنايی اليس سبولد ساخته، علی رغم داشتن برخی عناصر دراماتيک بالقوه، يک شکست کامل در اين ژانر است.

سوزی سمن دختر نوجوان مقتول، روحی آشفته و بی قرار است که در جهان برزخی ميان بهشت و زمين سرگردان مانده و شاهد رنجی است که پدر و مادرش در فقدان او می برند.

او همين طور می بيند که آقای هاروی همسايه جنايتکارش، چگونه با زيرکی موفق می شود پليس را فريب داده و همه آثار جنايت را محو کند.

ويژگی مهم اين فيلم و تفاوت آن با آثار تريلر مشابه، زاويه ديد منحصر به فرد آن است.

فيلم از زبان سوزی روايت می شود که در سن 14 سالگی به وسيله يک قاتل زنجيره ای مورد تجاوز قرار گرفت و به قتل رسيد.

تمام صحنه های فيلم، زاويه ديد يک مرده است و از اين نظر می توان آن را با فيلم نوآر درخشان بيلی وايلدر يعنی سانست بلوار مقايسه کرد که آن هم از زاويه ديد يک مرده (فيلمنامه نويس هاليوود) روايت می شود.

اما برخلاف قواعد اين ژانر، سوزی بيشتر از آنکه به فکر انتقام از اين قاتل سفاک باشد، به فکر بوسه ناتمامی است که حسرت آن پيش از مرگ به دلش مانده است.

ماجرای عاشقانه بين رای و سوزی، ايده ای تحميلی است و شخصيت رای به عنوان دوست پسرش، منفعل ترين شخصيت فيلم است که هر از گاهی در فيلم سر و کله اش پيدا می شود اما جز بوسه نهايی، هيچ کاری از او برنمی آيد.

مادر بزرگ دائم الخمر بچه ها (سوزان ساراندون) نيز يکی ديگر از اين شخصيت های بی فايده در فيلم است که حضورش نقشی در پيشرفت داستان ندارد و بيشتر خصلتی دکوراتيو دارد و برای ايجاد چند صحنه مفرح در فيلم قرار گرفته است.

پدر و مادر سوزی، در مورد دنبال کردن پرونده ناپديد شدن و قتل سوزی با هم اختلاف دارند.

مرد (مارک والبرگ) با سماجت دنبال يافتن قاتل دخترش هست اما زن (ريچل وايز) مخالف است و به خاطر سماجت شوهر، خانه را ترک می کند ولی بعد از مدتی پشيمان می شود و دوباره به خانه برمی گردد.

او برای ترک خانه و بازگشت دوباره خود، انگيزه قدرتمندی ندارد.

استخوان های دوست داشتنی، از نظر ايجاد تعليق، فيلم نسبتا موفقی است. تعليقی که همانند آثار هيچکاک نتيجه پنهان نگه داشتن اطلاعات از تماشاگر و افشا تدريجی آن نيست چرا که ما از همان ابتدا از زبان سوزی می فهميم که قاتل کيست و با چه انگيزه ای اين قتل را مرتکب شده است اما این شخصیت های فیلم اند(جز سوزی که خود قربانی اوست) که از هويت قاتل بی‌خبرند.

از این رو آگاهی تماشاگر از حضور قاتلی بی رحم در همسايگی خانواده سوزی به عنوان عنصری تهدیدکننده، او را در موقعیت تعلیق قرار می دهد اما جکسون از این قابلیت دراماتیک استفاده چندانی نمی برد و برخلاف هیچکاکٰ قدرت خلق صحنه های نفس گیر و دلهره آور را ندارد. اما مشکل اصلی این فیلم، در ناهماهنگی و عدم تعادل بین دنيای واقعی و جهان متافيزيکی يعنی بهشت است که سوزی در آن زندگی می کند و از آنجا با ما حرف می زند.

دنيايی که به شیوه کلیشه ای فیلم های هالیوودی، بسيار رويايی و رمانتيک ساخته شده که در آن دختربچه های قربانی اميال پليد ديوانگان و بيماران جنسی، در آرامش و امنيت کامل و دور از دسترس نيروهای شيطانی زندگی می کنند.

دنيايی رنگارنگ، زيبا و فانتزی مثل افسانه های پريان با باغ های پر از شکوفه و چمن زارها و دشت های سرسبز و رودها و آبشارها و رنگين کمان ها و پرندگان بهشتی زيبای بهشتی.

بخش مهمی از فيلم، به معرفی اين دنيای متافيزيکی اختصاص یافته که با ترانه هايی در ستايش از پاکی و معصوميت کودکانه همراه است.

اين رمانتیسیسم ساده انگارانه و تصوير سازی کليشه ای از بهشت و ساکنان آن و معصوميت کودکانه، محصول جهان بينی مسيحی پيترجکسون و نگرش عاميانه او به فلسفه حيات است که واقعيت های هولناک جهان بيرون و قربانيان بی شمار جنايتکاران زمينی را دست کم می گيرد.

فيلم به طور غيرمستقيم به بيننده می گويد که ناراحت نباشيد اگر فرزند دلبندتان را ديو پليدی در قالب يک انسان مهربان ربود و سلاخی کرد، چرا که او در بهشت خدا، شاد و خرسند است و روزگاری بهتر از قبل دارد.

او حتی می تواند همانند سوزی به زمین بیاید و در جسم دختری دیگر حلول کند و از لبان معشوقش بوسه بگیرد.

بر مبنای چنين نگرش سطحی ای، جنايتکار بی رحم نيز اگرچه می تواند با زيرکی و هوش خود و غفلت دستگاه پليس، از چنگال ماموران قانون بگريزد اما او را از چنگال سرنوشت گريزی نيست و سرانجام به مکافات اعمال پلید خود می رسد.

مطالب مرتبط