خلخلیه بهاریه - 1

یادداشت سردبیر

استاد مصلح الدین زشکی خراسانی، شاعری بود با ویژگی هایی منحصر به فرد در تاریخ ادب و شعر فارسی: او شاعری رادیویی بود؛ یعنی ظهور و افولش در رادیو بود. شنوندگان سال های دور بی بی سی، باید او را به همراه رسول فردوسی و شمس اتابک در مجله شفاهی رادیو فارسی بی بی سی به یاد بیاورند که در فاصله سال های ۱۹۸۳ تا ۱۹۸۶ هفته ای چهار بار، به جد در کار نشر شعرهای طنز خود بود.

استاد زشکی، دولتش مستعجل بود و عمرش از تولد تا مرگ، سه چهار سالی بیش نبود. از او مکتوبی به جای نمانده است. اما ظاهرا این روزها که زمانه زمانه آنلاین است، استاد چون ققنوسی بار دیگر از خاکستر خود سر برکشیده است تا این رسانه را هم از شاهکارهای خود بی نصیب نگذارد.

چند وقت پیش در جمعی، یادی هم از مصلح الدین زشکی خراسانی رفت. چند روز بعد نامه ای از او به همراه چند شعر به دستم رسید. فکر کردیم انتشار شعرهایی که بیست و اندی سال پیش از رادیو پخش شده اند، هم برای خوانندگان وبسایت در نوروز ۱۳۸۹ می تواند خواندنی باشد هم اینکه شاعری سراپا رادیویی را به عالم چند رسانه ای بکشاند یا به قول خودش از این لاین به آن لاین بیاورد.

جمشید برزگر

******

پیش درآمد استاد:

عرض کنم خدمتتان که دیشب در بهشت در غرفۀ دکتر پرویز ناتل خانلری مهمان بودم.

محمّد تقی ملک الشّعراء بهار، منوچهری دامغانی، ناصر خسرو قبادیانی، عبید زاکانی، فریدون تولّلی، نادر نادرپور و چند نفر دیگر هم بودند.

خانلری داشت به بهار می گفت:

"دنیای عجیبی است! جناب عالی استاد هستید و خیلی هم بزرگوارید، امّا اینجا دیگر دنیای زنده ها نیست که آدم لازم باشد چاخان بکند، یا اگر حقیقت را شنید و باب طبعش نبود، انکار بکند! می خواهم بگویم که بعضی از غزلها و قصیده های این استاد «زشکی» از خیلی از غزلها و قصیده های جناب عالی محکم تر و زیباتر و گیراتر است! امّا بیشتر آنهایی که شعرهای شما را می خوانند، در شعرتان اسم شما را می شنوند، نه شعرتان را! اسمتان قبلاً گوششان را پُر کرده است. این عادت در دنیای زنده ها رواج دارد و کاریش هم نمی شود کرد!"

Image caption این عکس استاد زشکی نیست، عکس مرحوم موریس دنهام، هنر پیشۀ انگلیسی است، امّا چند نفر از آنهایی که مرحوم استاد زشکی را از نزدیک می شناختند، می گویند وقتی استاد چشمش به این عکس افتاده بود، گفته بود: «جلّ الخالق! چه قدر شبیه من است! باید بروم تحقیق کنم ببینم چه طور شده که همچین شده است!»

در این موقع عبید زاکانی گفت:

"این به جای خود؛ از مایه و پایۀ طنزش بگویید! یکی از نشانه های اینکه بیشتر مردم فرق «طنز» و «فکاهه» را نمی دانند، این است که سالهاست که دربارۀ «طنز و طنز نویسان ایران» مقاله و کتاب می نویسند، امّا به جای طنز فقط از فکاهه و فکاهه نویس‌ها حرف می زنند، و از این استاد زشکی که «طنز نویس» واقعی است، اسمی هم نمی برند!"

فریدون توللی، صاحب التّفاصیل گفت:

"بنده حرف حضرت زاکانی را تأیید می کنم. من می دانم این استاد زشکی در نوشتن کتاب شاخ الحاکمین و آخ المحکومین، شامل سه دفتر «کشف الاغراض»، «مرآت المصائب» و «مصباح الاذهان»، و کتابهای نعلیات و میخیات و عقلیات و نقلیات و ساغر نامه چه مغزی سوزانده است و چه استخوانی پوک کرده است!"

و حالا منوچهری دامغانی، مست از «شراباً طهورا»، دست بلند کرد و گفت:

"مخصوصا در آن قصیدۀ غرّای «بادۀ ارغوانی» که با اسم من شروعش کرده و با اسم من هم تمامش کرده است!"

خانلری لبخندی زد و نگاه معنی داری به من کرد، و ناصر خسرو سینه اش را صاف کرد و خواست چیزی بگوید که یکدفعه سر و کلّۀ «جبرئیل» پیدا شد و همان دم در غرفه ایستاد و با لحنی آمرانه که به طبیعتش نمی خورد، گفت:

"استاد زشکی، بدو بیا که احضار شده ای!"

تعجّب کردم. بیست و چهار سال بود که مقیم بهشت شده بودم و هیچکس سراغی از من نگرفته بود. حالا جبرئیل آمده بود، می گفت احضارت کرده اند. گفتم:

"می بخشیدها، کی احضارم کرده و برای چی؟"

جبرئیل خندید و گفت: «نگران نباش! شوخی کردم. راستش آنلاینی های بخش فارسی بی بی سی می خواهند در ایاّم عید نوروز، هم از تو یادی بکنند، هم نمونه ای از طنزهای تو را برای نسل جوان فارسی زبان منتشر بکنند.

گویا روح «جان دان» (John Dunn) دوست قدیمی خودت که در ایّام حیات تو رئیس بخش فارسی بود، از این موضوع با خبر شده است و تو را به غرفه اش دعوت کرده است تا خودش قضیه را با تو در میان بگذارد!»

خلاصه با پا در میانی جان دان پیشنهاد را قبول کردم و به خواب جمشید برزگر و لیلی ابوالحسنی آمدم و بیست و چند تایی از شعرهایی را که به درد تعطیلات نوروزی می خورد، به آنها دادم. دیگر خودشان می دانند. عید نوروز بر همۀ آن لاینی ها و این لاینی ها مبارک!

از گوشه ای در آن دنیا، از غرفه ای در بهشت – ارادتمند

استاد مصلح الدّین زشکی خراسانی

******

خُلخُليۀ بهاريه

در باغِ بهار عشق گل كرد

گل كرد و مرا عجيب خل كرد

*

افسون نه، كه بود همچو افيون

اعضاي مرا تمام شل كرد

*

بر چهرۀ هر نگارِ طنّاز

چشمانِ مرا فراخ ، زل كرد

*

در زيرِ نگاهِ او دلم را

از شوق تپنده چون دهل كرد

*

كرد او به من آنچه با نشابور

يكوقت تهاجمِ مُغُول كرد

*

بينِ تن و جان شكاف انداخت

خود را به ميانِ آن دو پل كرد

*

از راهِ نگاه بُرد جان را

پيچاند به گردن و فُكُل كرد

*

حجبِ عَلَنيش آتشم را

افسون به قميشِ زيرِ جُل كرد

*

مبهوت مرا به سروِ لاغر

بنشسته دو كفترِ تُپُل كرد

*

مسحور مرا به تاركِ سرو

آن دسته بنفشۀ كُپُل كرد

*

القصّه ، نداشت عقل زشكي

ديوانه اش اين غزل به كُل كرد!

***

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

دعای شب جمعه

از واجبات در شبِ جمعه سه چیز را

مؤمن چنانكه باید و شاید اداكند :...