خلخلیه بهاری؛ استاد زشکی- ۳

عاشقانه

خواستی از من كه گاهگاه در این بوق

دَم زنم از عشق در ستایشِ معشوق :

گویم از آن سینه اش كه فخر فروشد

با دو انارِ درشت و گرد و غلنبه!

هست انارش ، اگر به دست فشاری،

توش چو بِه سفت و روش نرم چو دنبه!

دیدمش و دل جنون گرفت و سرش را

كوفت به دیوارِ تن گرُنبه گرُنبه!

مست چنان است چشمِ او كه گمانم

باده كند نوش دائم از سرِ خُنبه!

تیرِ نگاهش نمی زند به جگر زخم،

می زند امّا به قلبِ من سُك و سنبه!

لرزم از آن برقِ چشم همچو زمین چون

برق زند آسمان به وقتِ غُرنبه!

تاب ندارد قلم اگر كه بخواهد

وصف نویسد از آن دو ساق و دو لُنبه!

بد تر از آن اینكه چاهِ قافیه خشكید،

آب نه با دَلو می دهد ، نه تلنبه!

قافیه را پس عوض كنم كه كنم باز

در پی این بند، بندِ دیگری آغاز:

گونۀ شاداب و تُرد و سرخ و سفیدش

نصفه هلویی ست تازه ، پوست نكنده!

تنگِ بلوری پر از شراب ، كه در آن

ریخته باشی گلاب و شربتِ خنده!

تا خودِ محشر از این شراب بنوشم،

باز بگویم بده ، كه نیست بسنده!

سرو نگویم به قامتش ، كه ندارد

سرو چو او قامتی به ناز رَوَنده!

با دَمِ عیسی اگر مسابقه باشد،

بوسۀ جانبخشِ اوست باز برنده!

ُمردۀ صد سالِ پیش بوسۀ او را

تا بچشد، می شود دو مرتبه زنده!

خَلق شد از تخمِ چشمِ حضرتِ آدم،

نه فقط از استخوانِ خالی دنده!

خود برو ، با چشمِ خود ملاحظه فرما

نیست قبولت اگر گزارشِ بنده!

قافیه كارش كشید باز به بُن بست،

من ولی از وصفِ دلبرم نكشم دست:

لطفِ سخن رنگ باخت پیشِ جمالت،

گفت كه نادر لطیفه ای ست جمیله!

در همه عالم اگر بگردم و پیشم

در همه جا خوشگلان روند دفیله ،

لنگۀ تو در جمال و حسن و ملاحت

هیچ نیابم به هیچ قوم و قبیله !

حیف كه با من دلت به راه نیامد

فَند زدم هر چه با هزار وسیله !

حیف كه در انتظارِ مرحمتِ تو

نه هنر افتاد سودمند ، نه حیله !

هست زبانم فتیله ، عشقِ تو نفت است ،

بی تو نخواهد چراغِ روح فتیله !

قصّه نازت كه با نیازِ من افزود

گر بنویسم ، شود هزار كلیله !

زشكی بیچاره را امید ندادی ،

سر به گریبان نهاد و رفت به پیله !

توصیه كردی و بابِ عشق گشودم ،

محضِ تفنّن فقط سه بند سرودم !

**

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

سیزده به در

به ما گویند «سیزده» روزِ نحس است ،

در این حرف ، ای برادر ، جای بحث است !

مطالب مرتبط