خلخلیه بهاری؛ سیزده به در

به ما گویند «سیزده» روزِ نحس است ،

در این حرف ، ای برادر ، جای بحث است !

تمامِ روزها روزِ خدایند ،

اگرچه ظاهراً از هم جدایند :

همه خورشیدشان از سمتِ خاور

پس از تاریكی شب می زند سر ؛

عدد ها ، خود به خود ، معنا ندارند ،

اثر در سرنوشتِ ما ندارند ؛

مگر در سیزده ، استغفر الّله ،

خدا از كارِ عالم نیست آگاه ؟

زبانم لال ، او بیمار و خسته ست ،

كسِ دیگر به جای او نشسته ست ؟

كسی مانندِ عزرائیلِ بد جنس ،

كه در رنجند از او هم جنّ و هم اِنس ،

شود در سیزده قائم مقامش ،

فضیحتها به بار آرد به نامش ؟

نه ! اینها گفتۀ اهلِ خرافه ست ،

كه اهلِ حقّ از ایشان بس كلافه ست !

در آنها نیست چون عقل و تمیزی ،

چو در مانند در معنای چیزی ،

برایش قصّه ها بافند باطل ،

خود از این قصّه ها گردند خوشدل !

نه ! روزِ سیزده خیلی خجسته ست ،

به دلها راهِ غم آن روز بسته ست :

دوازده روز جشن و شادمانی ،

تمامش ، صبح تا شب ، میهمانی ،

به دید و بازدیدِ قوم و خویشان ،

صفا كردن به باغِ روی ایشان ،

چو طی شد ، فارغ از كار و زمانه ،

به شهر و روستا ، خانه به خانه ،

رسد نوبت به دیدارِ طبیعت ،

نظر كردن به رخسارِ طبیعت :

چه رخساری ، چه جان پرور جمالی !

بهشتِ زاهدان از او خیالی !

بهشتی كه اهورا ، ایزدِ پاك ،

برای آدمی گسترد بر خاك !

بله ، در سیزده باید به دَر شد ،

به دیدارِ طبیعت مفتخر شد :

طبیعت مادر و ماییم فرزند ،

كنیم او را به این دیدار خرسند :

ببینیم آن شكوهِ جاودانیش ،

به فروردین دوباره نوجوانیش ؛

بیاموزیم از او خرّم نهادی

كه بعد از هر زمستانی ، به شادی

بهارِ زندگی از سر بگیریم ،

به فرزندی پی مادر بگیریم !

بله ، این سیزده فرخنده روزی ست ،

زمانِ جانفزای دلفروزی ست ؛

بله ، یاران ، در این روزِ خجسته

نباید بود در خانه نشسته :

برون از خانه ، باید در سیاحت

به دامانِ پـُر از مهرِ طبیعت

تمامِ روز را پـُر شور سر كرد

كه آن را راستی «سیزده به دَر» كرد !

درباره استاد زشکی و شعرهایش اینجا بخوانید.

**

خلخلیه بعدی را فردا بخوانید:

دختر حوّا

اي چشمِ همه به چهرۀ زيبات

چون چشمِ عروسكِ «روباتي» مات

مطالب مرتبط